
"شما(آقای موسی نجفی) در کتابتان، تعبیر کردید «حکومت حاجآقا نورالله». خیلی خوب، اسمش همین «حکومت حاجآقا نورالله» باشد؛ اما آنچه وجود دارد، عبارت است از باربردوشگیری حاجآقا نورالله در شهر اصفهان، با آن همه تعارضات و در میراث ظلالسلطان؛ اینها چیزهای کمینیست.انسان از دور نمیتواند درست عظمت،حجم و اهمیت اینکارها را لمسکند.بنابراین، این هم یک بُعد دیگر استکه به آن توجه بشود. مرحوم حاجآقا نورالله انصافا از یک نظر، قلهی این خاندان است. ایشان از لحاظ علمی، شاگرد میرزا و اصحاب سامره است که چند سالی در آنجا زندگی کرده و برگشته و شاگرد پدرش - یعنی همان مکتب مرحوم شیخ محمد تقی، صاحب حاشیه - استکه در اصفهانرواجپیداکرد و مکتبعلمی شد و علمایبزرگی را هم تر بیتکرد. از لحاظ فهم سیاسی هم بسیار مرد فهیم و جلوتر از زمان خودش بود؛ هم در قضیهی مشروطه، انسان این مسأله را مشاهده میکند، هم در قضیهیرضاشاه. این حرکتی که ایشان در ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ شروع کرد که قم را پایگاه خودشان قرار داد و انتظاراتی را از رضاشاه مطرح کرد،کارهای خیلی بزرگی است؛ منتها آن استبداد رضاخانی و سرنیزه و قلدری رضاخانی نگذاشت این قضیه موج پیداکند؛ والا اگر یک مقدار آن فشار دیکتاتوری رضاخانی نبود، این قضیه در همهی ایران موج پیدا میکرد و شاید نتایج بسیار مهمی را انسان میتوانست حدس بزند که بر آن مترتب میشد؛ لیکن نگذاشتند، بعد هم که به شهادت و مسموم کردن ایشان منتهی شد. بنابراین، از لحاظ فهم سیاسی هم ایشان خیلی مهم بوده است. [^1]: مسعود میرزا (۱۲۲۸-۱۲۹۷ه.ش) ملقب به ظلالسلطان [^2]: محمدتقی رازی نجفی اصفهانی، (۱۱۸۵ -۱۲۴۸ ه.ق) مشهور به شیخ رازی یا محمدتقی ایوانکی و صاحب حاشیه"
"نکتهی دیگری که در مورد ایشان هست، روشنبینی و روشنفکری است. ببینید این مبارزاتیکه با فرنگیها و با خارجیها و با نفوذ اجانب درکشور از طرف علما انجام گرفته،که یک نمونهاش خودِ میرزای شیرازی است، یک نمونهاش دو طرف مشروطیت هستند در نجف؛ یعنی هم آسید محدکاظم، هم آخوند ملاکاظم خراسانی،که هر دوی اینها مخالف حضور بیگانه بودند؛ هم آنکه با مشروطیت مخالفت میکرد، از حضور بیگانه میترسید؛ هم ایشان که مشروطه میخواست، آن روح آزادیخواهیاش همراه با بیگانهستیزیبود، و چه مرحوم آسید عبدالحسین لاری، چه مرحوم آسید عبدالله بلادی در بوشهر -که او هم داستانهای مفصلی دارد - و چه مرحوم خیابانی و دیگرانی که در سرتاسر کشور در آن برهه بودند، منشأ مخالفت همهی آنها با خارجیها بود؛ یعنی صورت قضیه اینبودکهکفر در مقابل اسلام است؛ چون خارجی، کافر بود؛ فرنگی،کافر بود و نمیخواستند کفر بیاید. صورت این قضیه، صرفاً یک جنگ مذهبی را نشان میدهد؛ اما وقتی انسانکاوش میکند، میبیند در اغلب اینها، بخصوص در قضیهی مرحوم حاجآقا نورالله، مسأله فقط یک جنگ مذهبینیست؛یعنی دعوایایننیستکه مسیحیها میخواهندبیایند غلبهپیداکنند؛ مسیحیهاکه در خودِ اصفهان با آنها داشتند زندگی میکردند؛ ارامنهی اصفهان همیشه بودند و با هم زندگی میکردند و مشکلی هم نداشتند؛ یس دعوا، دعوای مذهبی نبود، بلکه دعوا، سر همان چیزی است که ما امروز از مسألهی استقلال میفهمیم؛ یعنی سلطهی اقتصادی، سلطهی فرهنگی، سلطهی سیاسی، سلطهی اجتاعی و نفوذ ویرانکننده و خانهبراندازیکه غرب در دنیا داشته - آن دوره، دورهای بود که غرب با نشاط و با سرزندگی داشت میآمد و حالت تهاجمی داشت - اینها این را میدیدند؛ این را میفهمیدند. مرحوم حاجآقا نورالله از آن شرکتیکه احداث میکند، از آن حرفهایی که میزند، از همانگفتگوهاییکه درکتاب «مسافر و مقیم» مطرح میکند - متأسفانه فرصت نشدکه من درست آنکتاب را نگاهکنم؛ فقط بخشهایی از آن را خواندم - نشان میدهد که مرد بسیار روشنبین، بسیار آگاه و متوجه به ابعاد سلطهی بیگانه است. اگر دولت انگلیس استعمارگر، اسلام را هم آورده بود و بنا بود همین کارها را بکند، ظاهراً در موضع ایشان تغییری پیدا نمیشد؛ فرقی نبود بین اینکه مسیحی باشد یا مسلمان باشد. استعمارگری و سلطهی فرهنگی و نفوذ در ارکان حیات مدنیکشور بودکه اینبزرگانرا حساس میکرد و وادار میکرد به اینکه مقابلهکنندو مقاومتکنند. [^1]: وی در سال ۱۲۹۱ ق در شهر نجف متولد شد ... آیت الله بلادی سرانجام به دلیل سکته قلبی در سال ۱۳۷۲ ق دربوشهر وفات یافت [^2]: شرکت اسلامیهیکی از این مؤسسهها بود. هر ایرانی میتوانست از یک تا ده هزار سهم در این شرکت خریداریکند"
"حضور روحانیّت - با خصوصیّاتیکه روحانیّت شیعه دارد، حالا آنکه ما در بینخودمان درتاریخ دیدهایم - درمسائلاجتاعی،بهطورطبیعی معناو هویّت خاصی میدهد به آن مسایل اجتاعی. وقتیکه عالم شیعی در حوادث بزرگ اجتاعی حضور دارد، این طبعاً اسلامیّت درش هست، مقابلهی با هر دستگاه ظلم و استعمار و استکبار - اعم از استعمار خارجی یا استبداد داخلی - درش هست، مردمی بودن قهراً درش هست، امتداد داشتن در متن مردم و در خودِ روحانیت درش هست. خب شما ملاحظهکنید، همینکاریکه مرحوم آقای، آقانجفی اصفهانی و اخوی ایشان مرحوم حاج آقا نورالله انجام دادند، این کار از قبل از مشروطه شروع شده - یعنی از زمان تحریم تنباکو - و تا زمان رضاخان ادامه پیداکرده؛ در حالیکه در خلال این مدّت چه حوادث تلخی برای اینهاپیش آمده : هم برای خود مرحوم آقانجفیکهتبعیدشد،موردتحقیر قرار گرفت، به او اهانت شد، همین طور که شما میگویید مورد تهمت قرار گرفت و ابهاماتی در مورد ایشان به ذهنها القا شد؛ مرحوم حاج آقا نورالله همکه معلوم است، بعد آمدو مسموم شد و به شهادت رسید.بنابرایننفس حضور روحانی - عالم برجستهی دینی - خودش یک موضوعیّتی دارد."
"ما در قضایایمشروطهبه مرحوم آخوند نازیدیم و بالیدیم و افتخارکردیم؛ به مرحوم میرزای نائینی همینطور؛ اما قضیه در همین حدود تقریباً متوقف ماند؛ در حالیکه در قضیهی مشروطه شخصیتهای برجستهای بودند. شما نگاهکنید به تاریخ کسروی، مثلاً فلان شخص که در تبریز یک قطار فشنگ به خود میبسته و رشادتهایی کرده، شده یک شخصیت. البته ما نمیگوییم چرا؛ اما اسم «ثقةالاسلام» با آن عظمت،که اتفاقآکسروی از او تعریف کرده، یا همان بزرگانی که پدر من نعش آنها را در دوران نوجوانی بالای دار دیده بود - در همان روز عاشورایی که روسها اینها را به دار کشیدند - خیلی کم مطرح هستند. اینها خیلی افراد بزرگ و خیلی شخصیتهای برجستهای بودند. ما چرا اجازه بدهیم این ظلم به روحانیت شیعه بشود؟ شما نگاه کنید که در سرتاسرکشور، چهکسانی انجمنهای ملی را میگرداندند؟ درست است که در تکوین مشروطیت، هم جریان روحانیت و هم جریان روشنفکری، هر دو، دخیل بودند - اینرا نمیشود انکارکرد و این مقدماتِ همان چیزی بودکه بعد اسمش شد مشروطیت، و اول، عدالتطلبی و قانونگرایی و قانونطلبی بود - اما در عمل، آنکسانی که وارد میدان شدند و حقیقتا بارهای سنگین مثل همین انجمنهای ملی - نه بارهای نان و آبدار مثل نمایندگی مجلس از تهران و وزارت - را به دوش گرفتند، چهکسانی بودند؟ شما اگر به جاهایی که انجمنفعالیت داشته نگاهکنید، خواهید دیدکه در رأس انجمن،یک یا دو یا سهروحانیبودهاند.اینقضیه در مشهدبود؛کمااینکه درتبریز، در اصفهان، در شیرازو درلارهمهمینطوربود.بنابراین، میبینیدکه اینشخصیتهایروحانی بودند که وارد میدان شدند. ما یک نمونهی دیگر آن را در کمیتههای بعد از انقلاب میبینیم . اینکار، نان و آبی نداشت؛ خطرکشته شدن و ترور شدن و متهم شدن هم داشت؛ اما اگر روحانیون نبودند، کمیتهها را اداره نمیکردند، به مساجد نمیآمدند، افراد مسلح و سلاحها را جمع نمیکردند و تا چند ماه، همهی وظایف یک دولت را بهقدر مقدور خودشان انجام نمیدادند، چه کسی میخواست اینکار را بکند؟ ما هیچکس را نداشتیم ؛ نه روشنفکرها این ظرفیت را داشتند، نه این همت را به خرج میدادندو نه هرگز این خطرپذیری، را مجموعهیروشنفکری،حقاَو انصافا از خودشنشاندادهاست.بههرحال، به روحانیت ظلم شده است.یک قدری شما روی این مسأله تکیهکنید. [^1]: آیت الله ملا محدکاظم خراسانی (صاحبکفایه) - (۱۲۵۵ - ۱۳۲۹ه.ق) [^2]: آیت الله میرزا محدحسین غروی نائینی (۱۲۷۷-۱۳۵۵ ه.ق) [^3]: مورّخ معاصر سیّد احمدکَسرَوی (۱۲۶۹-۱۳۲۴ ه.ش) [^4]: ثِقَةُالاسلام تبریزی، میرزا علی، عالم دینی و نویسنده و مبارز مشروطهخواه آذربایجانی"
"در همین قضیهی مشروطه، مرحوم حاجآقا نورالله یک شخصیت برجسته است.یا مرحوم آسید عبدالحسین لاری هم در بین شخصیتهای برجستهی سیاسی - روحانی همین برههی مورد نظر شما، یک شخصیت فوقالعاده برجسته است؛ اما ما از میان همهی اینها، فقط یک مدرّس را بهصورت برجسته درآوردهایم ،کههمهاسمشرا آوردهاندوگفتهاند،ولی از دیگران چیزی، نیست؛ در حالیکه در خودِ همین خانوادهی نجفیون...کسان زیادیبودندکه شخصیت علمی و اجتاعی و اثرگذار در اصفهان و در سطحکشور داشتهاند؛ ولی از اینها هیچنامیبه آن صورت نیست. البته اشخاصی درگوشهکنار شرح حالی ازیکگوشه از این خانواده نوشتهاند، لیکن ما شخصیتهایمان را زنده نمیکنیم . بنابراین، روی این مسأله نبایستی بیاهتامی نشان داد. ما بالاخره یک شخصیتی داریم که در یک مقطعی از زمان، از خودش یک عظمتی نشان داده، یک کار بزرگی را انجام داده، دریک خط ابتکاری حرکتکرده و کارهای بزرگی کرده است. ما باید این شخصیت را به مردم معرفیکنیم تا مردم بدانندکه چنین شخصی را داشتهاند."
"قم در دوران حاکمیت طاغوت مبغوض بود. مبغوض بودن آن هم درست به دلیل امتیازات معنوی و واقعی این شهر بود؛ به دلیل تدیّنشان، به دلیل ارتباطشان با روحانیت، به دلیل حوزهی علمیهی مستقر در این شهر. اولین فریاد مقابلهی با ظلم رضاخانی از شهر قم بلند شد. مرحوم حاج آقا نورالله اصفهانی برای اینکه بتواند با استبداد رضاخانی در آغاز حکومت او مقابله کند، قم را پناهگاه خود قرار داد؛ به قم آمد و علمای شهرهای مختلف از نقاط مختلفکشور در قم جمع شدند؛ که البته با سرکوب حکومت مستبد چکمهپوش پهلوی مواجه شدند."
"مبارزات مرحوم حاجآقا نورالله در دو بخش تقسیم میشود: بخش مقابلهی با خارجی؛ و بخش مبارزهی با استبداد. این دو بخش، کاملاً در زندگی ایشان و در مبارزات ایشان محسوس و قابل تفکیک است؛ لیکن با رضاخان هم که ایشان مبارزه میکند، گویی برایش کاملاً روشن است که رضاخان پیشکردهی همان خارجی است، که آمده. این، همان چیزی است که برای نسل امروز ما، جزو واضحات است؛ اما آن روز این قضیه جزو واضحات نبود؛ روشن نبود. آن روز حتیکسانی با شعارهای رضاشاه جذب میشدند و حرف او را باور میکردند. من دریکی از همین نوشتهها -که انسان دلش نمیآید ازبعضیهاکه آدمهای خوبی هم بودند، اسم بیاورد -تعبیری دیدم که تعبیر ستایشآمیزی از رضاشاه بود. البته اسم نیاورده بود، اما پیدا بود که مقصودش رضاشاه است. اینها کسانی بودند که قطعاً رضاشاه میخواست ریشهی آنها را بکند، و کند؛ اما از این قبیل تصورات و توهمات و اشتباهات وجود داشت؛ ولی برای ما، امروز روشن است. انسان احساس میکندکه مرحوم حاجآقانورالله،آنروزمیفهمیدکه مبارزهیبارضاشاه،فقط مبارزهی با نظام اجباری و کلاه فرنگی نیست؛ بحثِ این استکه یک آدمیبر سرکار آورده شده و بَرکشیده شده،برای اینکه اهداف انگلیسرا در ایرانپیادهکند. او این را حس میکرد و میخواست با آن مقابله کند؛ منتها برای مقابلهاش شعارپیدا میکند؛ مثل همین شعار مقابله با نظام اجباریو همین چیزهاییکه ایشان وقت آمدن به قم مطرح کرده بودند. همه اینطور نبودند. مثلاً مرحوم میرزا صادق آقا -که البته شما سیّد صادق آقا نوشتهاید،که غلط است؛ چون ایشان سیّد نبوده - که من ایشان را از روی آثارش تا حدود زیادی میشناسم، اینگونهنبوده؛ انساناینرا حسنمیکندکه او با ایننگاهمتجددو روشنبینانه قضایا را نگاه میکرده؛ اما در مرحوم حاجآقا نورالله، نه؛ این کاملاً محسوس استکه عمیق و نافذ فکر میکرده است."