متن با انتقاد از وضعیت عقاید مردم اصفهان و شاهزادگان صفوی آغاز میشود که تحت تأثیر برخی علما، به طعن و لعن صوفیه حقه صفویه میپردازند. نویسنده با استناد به آیات و اخبار، به دفاع از صوفیه حقه میپردازد و نقش آنان در ترویج تشیع در ایران را یادآور میشود. سپس به نقد علمای ظاهرگرا میپردازد که با حسادت، صوفیه را به وحدت وجود متهم میکنند. در ادامه، نویسنده به شاهزادگان صفوی هشدار میدهد که همراهی با این شبهعلما و بیاحترامی به اجداد صوفی خود، به سقوط سلطنتشان منجر خواهد شد و خوابی را نقل میکند که در آن خرابی و پریشانی مردم و حمله افاغنه را دیده است. در پاسخ به این هشدار، دربار صفوی با بیاعتنایی و غرور، به جای تدابیر جدی، به دعاخوانی و نذر و نیازهای سطحی بسنده میکند. در نهایت، حمله افاغنه به اصفهان و کشتار سادات موسوی و فرار علمای حسود رخ میدهد. پس از به قدرت رسیدن شاه طهماسب دوم، همان علمای ظاهرگرا دوباره به بدگویی از صوفیه میپردازند و شاه را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. نویسنده با نگارش رسالهای به نام «طبالممالک»، تلاش میکند تا این مرض غفلت و جهالت را درمان کند و از اصفهان به مشهد و سپس نجف پناه میبرد تا این «فصل الخطاب» را جمعآوری کند، به امید آنکه در آینده، قدردانان واقعی ولایت الهیه اجداد صفوی پیدا شوند.