کنشگران / عالمان دینی
قطب‌ الدین‌ محمد نیریزی
عالم دینی
خلاصه

متن با انتقاد از وضعیت عقاید مردم اصفهان و شاهزادگان صفوی آغاز می‌شود که تحت تأثیر برخی علما، به طعن و لعن صوفیه حقه صفویه می‌پردازند. نویسنده با استناد به آیات و اخبار، به دفاع از صوفیه حقه می‌پردازد و نقش آنان در ترویج تشیع در ایران را یادآور می‌شود. سپس به نقد علمای ظاهرگرا می‌پردازد که با حسادت، صوفیه را به وحدت وجود متهم می‌کنند. در ادامه، نویسنده به شاهزادگان صفوی هشدار می‌دهد که همراهی با این شبه‌علما و بی‌احترامی به اجداد صوفی خود، به سقوط سلطنتشان منجر خواهد شد و خوابی را نقل می‌کند که در آن خرابی و پریشانی مردم و حمله افاغنه را دیده است. در پاسخ به این هشدار، دربار صفوی با بی‌اعتنایی و غرور، به جای تدابیر جدی، به دعاخوانی و نذر و نیازهای سطحی بسنده می‌کند. در نهایت، حمله افاغنه به اصفهان و کشتار سادات موسوی و فرار علمای حسود رخ می‌دهد. پس از به قدرت رسیدن شاه طهماسب دوم، همان علمای ظاهرگرا دوباره به بدگویی از صوفیه می‌پردازند و شاه را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهند. نویسنده با نگارش رساله‌ای به نام «طب‌الممالک»، تلاش می‌کند تا این مرض غفلت و جهالت را درمان کند و از اصفهان به مشهد و سپس نجف پناه می‌برد تا این «فصل الخطاب» را جمع‌آوری کند، به امید آنکه در آینده، قدردانان واقعی ولایت الهیه اجداد صفوی پیدا شوند.

متن کامل گزارش
در اصفهان بودم، مدتی خلق آن ولایت را از اکابر و اصاغر، پریشان‌حال در عقاید دیده، مثل سایر اهل ایران که دیده و شنیده بودم، علی رؤوس المنابر طعن و لعن بر صوفیه حقه صفویّه می‌نمودند و شاهزادگان کرام عظام صفویّه هم اصغاء داشته [۴]، بل همراهی با آنها در لعن اجداد خود می‌کردند. خُلّق فقیر بسیار تنگ گردید. بنای نصیحت گذاردم به آیات و اخبار، حسب‌المقدور به این وضع‌ها که اگر چه علمای اعلام شریعت حق دارند که صوفیه را بد گویند، اما نه مطلق صوفیه؛ چرا، که صوفیه حقه که از جناب مستطاب شیخ صفی‌الدین اردبیلی - قدّس سرّه العزیز - تربیت شده‌اند به عبادات و اذکار و ریاضات تشریعیه که مخالف با صوفیان عامه ملحده می‌باشند، چرا مورد طعن و لعن باشند؟ عوام کالانعام [۵] که تشخیص ندارند، بر علمای بی‌غرض متقین است که آنها را دلالت فرمایند. بلی، چنین شده بود که بر شاهزادگان عظام صفویّه هم امر مشتبه گردیده، طعن و لعن‌ها را می‌شنیدند از اجداد خود و باکی نداشته بل همراهی می‌نمودند و غفلت داشته که این تشیع ایرانیّه نبود ابداَ، مگر از همت وَلَویّه شیخ [صفی‌الدین] اردبیلی، قدّس سرّه العزیز، و شمشیرهای سلاطین تاجدار اولاد آن حضرت با بازوهای حیدری و تبرزین‌دارهای صفویّه، لشکر و عسکر جان‌فدا که رواج تشیع در ایران داده‌اند؛ و حال آن که اجداد همین علمای اعلام ایران کلّا تهوّد داشته [۶] یا از ناصبی‌های متعصب بودند که به قوّت ولایت الهیه، داخل در ایمان و تشیع گردیده و رواجی تدریجاَ در ایران بل توران شد؛ و مخلوق کثیر از تسنن به تشیع فایض [۷] و فایز [۸] گردیده. حال شایسته است که طعن و لعن نمایند دراویش اهل ایمان و حقیقت تشیع را که به علاوه عبادات متداوله، ریاضات را هم در کارند که اهل صورت [۱] زیر بارش نرفته و نمی‌روند؟ بل به فتوای علمای شریعت، سندی به چنگ خود آورده‌اند و مستمسک به آیه مبارکه قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَتی أخرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَیبَاتِ مِن الرّزقِ قُل هِی لِلَّذِینَ آمَنُوا [۲]، دیگر بی‌خبر مانده که در حدیث قدسی، حق تعالی دستورالعمل فرموده: یَابنَ آدَمَ کُلَّکُم مَریضٌ الّا مَن شَفَیتُهُ [۳]. بلی، خداوند شفا دهد که غافلین از حقیقتِ این دین مبین برخورند که مرضی عویص‌الدفع‌تر [۴] از درد خداخواهی که در عالم نبوده و نیست ابدا که اهلش می‌داند کسی که گرفتار خداخواهی بحوله و قوتّه گردید، بباید از حلال‌ها غالباَ پرهیز کند. متأسّیاَ لمولاهُ [۵]، شاه ولایت، روحی فداه و اخلافه العَلِیّة، که دو قرص نان جوینش در هَمیان [۶] سر به مُهر، دندان‌های نَفس‌پرور شکم‌پرست‌ها را شکسته [و] عشاق جان‌نثارش را کمر بسته، از آن است که بحول الله العلیّ و عنایاته، موفق به تزکیه و تصفیه شده و می‌شوند از مرض غفلت نفسانیه، و بُعد از حق و معارف دینیه حقیقیه او - جَلّ مَجدُه - شفا می‌یابند و صحّت کامله انسانیّه حاصل می‌کنند و خداشناس گردیده پس از آن که حیوانی بودند مُنعَم به نَعماء صوریه دنیویه، و از نعمت حق‌بینی و خدا شناسی بی‌خبر بوده و اکتفا به خدا خواهی عامیانه کرده و بس. آری، شتر مست کشد بارگران را، از آن است که در آیه مبارکه فرموده: قَل هِیَ لِلَّذِینَ آمَنوا، یعنی: نعمت‌ها حلال است برای کسانی که به حقیقتِ ایمان رسیده و رفع مرض از خود کرده‌اند؛ دیگر تَعیُّش [۷] دنیوی و تنعّم به انواع نعمت‌ها، ضرری به آنها نمی‌رساند؛ به خلاف اهل غفلت که بر خورد به مرض قلبی و حجابات نفسانیه خود ندارند، حرام است نعمت‌های حلال خدا داد را بخورند که حیوانیت آنها را تقویت می‌نماید و از خدا دور می‌گردند. جداً بلی، از صد هزار نفر از مخلوق یکی را ابداً خیال حق‌پرستی در سر نیست، و از صد هزار خداخواه یکی خدابین نمی‌شود، و از صد هزار خدابین یکی خداشناس نخواهد شد که بداند مقام انسانیت چگونه حاصل می‌شود عبد صالح را. بلی، بلی: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند تو ببین که تا چه حد است مکان آدمیت از آن است که این مشاجره در میانه اهل صورت با صفوی‌های اربعین‌کِش [۱] نَفْس‌کُش خداشناس به دستور جناب شیخ اردبیلی، قدّس سرّه العزیز، پیدا گردیده، به نحوی که در کمال اعتبار محسود اهل عالم شدند؛ فبناءً علیه [۲]، اَشباه اهل‌علم [۳] که مدارشان غالب بر صورت شریعت است و پی به باطن شریعت نبرده‌اند - ابدا که از حقیقتش با خبر گردند - فتنه انگیخته، به ذهن عوام حسداً [داد] دادند که این صفوی‌های ریاضت‌کِشْ، مردم فریبند و عقاید فاسد دارند؛ همگی رفتند به وحدت وجود که خالق و مخلوق را یک پنداشته، از یک جنس می‌دانند و خود را موحّد و خدا شناس قلم می‌دهند و کفری از این بالاتر نیست که خلق ناقص را شریک حق بدانند. حقیر که برخوردم فتنه حسودانه اَشباه علم را، در صدد اصلاح برآمده، مکرر رسائل [۴] نصیحت نگاشته، در میانه خاصی و عامی اهل ایران، خاصه اصفهان منتشر کردم؛ به هیچ وجه فایده نبخشید. ناچار شاهزادگان صفویّه را مخاطب کرده و به شرحی نگاشتم که: «این شِبه‌علما که شما اقتدا دارید و همراهی با آنها و مخلوقِ بی‌خبر از حقیقت و تدین و خدا پرستی می‌نمایید، در طعن و لعن فقرای باب‌الله تعالی که اجداد شمایند و رواج تشیع در ایران به وجود آنها شد - و حال آن که ایرانی‌ها غالب ناصبی، و اصفهانی‌ها یهودی بودند - به قوّت ولایت حضرت شیخ [صفی‌الدین] اردبیلی و شمشیرهای ذوالفقاروَش اجداد بزرگوار تاجدار شماها با بازوهای حیدری، خلق را به تشیع کشانید، نعمت گوناگون سلطنت و ایران‌مداری مسلّم گردید شماها را؛ مآلا چرا خلق را همراهی در طعن و لعن بر این بزرگواران می‌نمایید؟ می‌ترسم که چشم‌زخمی کلی از این عمل جاهلانه مغرضانه حادث گردد و سلطنت خداداد را مَنقَصَتی [۱] رسد، بل از کف شماها که قدر اجداد خود نمی‌دانید بدر رود؛ چرا، که در حدیث معتبر اَعمالَکُم عُمّالَکُم [۲] فرموده‌اند: چون دراویش حَقّه و اجداد تاجدار شماها شایسته طعن و لعن نیستند ابداَ، بلکه از بختیاران عالَم بوده که به قوّت ولایت الهیّه، رواج تشیع و خدا پرستی در ایران دادند، پس لابد خاصیت این طعن و لعن‌ها علی رؤوس المنابر، به خود مخلوق و شماها که قدر ندانسته خیرات جاریه اجداد را برگشته، بلاشک راجع به خود شما فسادی خواهد شد بلانهایه؛ چرا، که دیده‌ام در خواب خرابی شما و خرابی و پریشانی خلق را با اتلاف نفوس کثیره، بر فقیر متحتّم گردید که تشکر از نعمت‌های اجدادی شماها کرده که سال‌ها همگی مُنعَم بوده [۳] به أرغَد عَیش [۴]، خبر دهم از فتنه و فساد کلی که دیده‌ام در خواب و بلاشک واقع خواهد شد که خروج همین افاغنه دراویش ناصبی است برسند، عنقریب، شماها را احاطه خواهند کرد و اصفهان بل ایرانِ امن و امان را ویران خواهند نمود. محض رضای خدا قبل از وقت، شما را با خبر کردم. دیدِ فقرای جان‌داده طریق حق را سرسری نگیرید که رؤیای صادقه را یک جزء از هفتاد جزو نبوّت فرمودند و خواهد شد یقیناَ. من‌آنچه‌شرط‌بلاغ‌است‌باتومی‌گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال بلی، اگر صلاح بدانید یک دیگ جوش امر فرمایید فراهم شود، خلق را از عامی و خاصی حاضر؛ فقرای اهل ذکر هم حاضر شوند؛ چه، یَدُ اللهُ مَعَ الجَمَاعَةِ فرموده‌اند؛ پس از صرف نعمت، فاتحه بالاجماع برای دفع حادثه افاغنه از خدا بی‌خبر خوانده، به خواست خدا فائده‌اش روی‌نما می‌گردد. والسلام علی من اتّبع الهدی. عریضه فقیر که به دربار سلطنت رسیده، پس از مطالعه، جواب مرقوم فرموده که: «راست است فتنه افاغنه در کار است، ما هم خود به علاوه تدارک دولتی، تدارک دعایی کرده، قدغن فرموده‌ایم [۵] در اندرون‌ها، که رجال و نساء سادات موسوی نخود را «لا اله الا الله» بخوانند، صباحاً مسائاً [۶] در کارند. ان شاء الله آش معتبری فراهم کرده به کل خلق خدا می‌خورانیم، از باطن اجداد موسویه دفع بلا خواهد شد. از جناب شما ملتمس دعا هستیم که دولت‌خواهی فرموده‌اید؛ زیاده زحمتی نیست.» فقیر برخوردم که غفلت و جهالت وغرور شاهزادگان عظام نه به حدی است که با این نصیحت‌های عارفانه مرتفع گردیده متنبه گردند، [بلکه] به غرور سلطنتی و آقازادگی خود اعتنا به فقرا و توجه به درگاه حق تعالی ندارند. در کمال حیرت بودم که ناگاه جمعیت افاغنه و دراویش ناصبی به اصفهان [روی] آورده، وارد شدند و اصفهان را محاصره کرده، خلق متحصّن گردیدند، غوغا و شورش در خلق حادث، در کمال پریشانی. و این محمود افغان چون از دراویش ناصبی بوده، مقتدایی همراه خود داشته مسمّی بود نزد او به پیرحاجی، ارادت به او داشته. به نحو درویشی خود متوجه می‌شود به باطن که تکلیف محمود را در این محاربه با اهل اصفهان حالی شود که خدا چه خواسته است. در خواب خود می‌بیند که شیر عَرین [۱] بزرگی بر شهر خوابیده است که همه شهر را فرا گرفته و این لشکر افاغنه مصمم می‌شود که یورش به قلعه ببرند. آن شیر سر را بلند کرده، غرشی به صدای عجیبی نموده آنها را فراری می‌دهد. مکرر چنین تماشا کرده، شاعر [۲] از خواب خود گردیده، خدمت محمود رفته خبر می‌دهد و می‌گوید که: آنچه فهمیده‌ام، این شیر، مرد بزرگی از اهل‌الله می‌باشد که به قوّت ولایت اسداللهی(ع) حافظ است اصفهان و اهلش را که عسکر و لشکر ماها چاره آن نخواهد کرد. محمود می‌گوید من هم حالی شدم که مانع در کار است؛ حال تکلیف تو آن است که بروی جستجو کرده، او را پیدا کنی، اخلاص و ارادت بورزیم، جائزه و نیازی معتبر داده، آن بزرگوار را حامی خود کنیم. حسب‌الامر مدت‌ها پیرحاجی محلات دور و دراز آن ولا را زیر پا کرده نیافت؛ خسته و مانده گردیده، به اصرار و تأکیدات تامه سلطنتی، ناچار جستجو را به نهایت رسانیده، خدمت دوستان رسیده و او را به حوزه فقیر آوردند. اظهار حالات خود و محمود را کرده که حالی شده‌ایم که «نرود بی تو کاری از پیش...»، کلی از جانب محمود از نقد و جنس همراه آورده بود؛ فقیر قبول نکرده، به او گفتم که ما خودسر نیستیم. بلی، محض درویشی شما و استدعا و التجایی که دارید، فقیر خدمت مولای خود عرض می‌نمایم، اگر نیاز شماها را قبول فرمودند از شما می‌گیریم والا فلا، رد می‌کنیم. حالا بگو نوکرهای خودت بیایند آنها را در این اطاق امانت بگذارند؛ در منزل را هم خودت قفل کرده، کلید را ببر به حضور محمود، صورت مجلس را برسان.» چنین کردم. هر چه اصرار کردم کلید را قبول فرمایند نشد، بلکه تغیّر فرمودند، کلید را برداشته به حضور محمود برفت، وقایع را رسانید. زیاده التماس فرموده که اصرار کن بلکه با ما یک جهت شوند. عرض کرد که بدون اجازه از مولا محال است که دیگر جوابی از حضرتش به ما برسد. فرمود: خودت بی سَیْر نیستی متوجه باش، من هم متوسل خواهم شد تا خدا آنچه بخواهد. پیرحاجی دیده که به او فرمودند نیاز را آقا پس می‌دهد، به حضور محمود عرض کرد، خود محمود هم حالی شده بود که نیازش مقبول درگاه نیفتاد، گفت: «حالا برو به حضور آقا به التماس، بلکه ترحمی فرموده ما را مدد فرماید، ما هم خدمت‌ها کنیم به دراویش سلسله ایشان». پیرحاجی آمد با کمال عجز و اِنکسار [۱]، هر چه اصرار کرد به جایی نرسید. فقیر گفتم به او: «خلاف امر مولا نمی‌توانم نمود، حالیةَ شما را فقرای محتاج ما مستغنی‌اند، چرا که قبول مولای ایشان نیفتاد؟» مأیوس گردیده، امر به نوکرها کرد امانت را برداشته به حضور محمود رفته، عرض کرد که: «مولی فرموده که این سگ [۲]، ذراری [۳] ما را هلاک می‌نماید، لهذا نیازش قبول نیست؛ تو هم از او دوری نما». محمود بسیار بسیار ملول گردید، ولی خوشحال شد که ظفر می‌یابد به اهل اصفهان. چنین شد که سادات موسویه صحیح‌النسب را با اهل و عیال کُشته، متصرف اصفهان گردید. جمعی هم فراری به اطراف شده، آن شِبه‌علما هم که حسودانه تهمت به دراویش صفویّه زده بودند که وحدت وجودی‌اند، پریشان و مخذول و منکوب به سزای عمل خود گرفتار، به کوه‌ها و اطراف فرار اختیار کردند. پس از آن، سلطنت به شاه طهماسب [دوم] صفوی تعلق گرفته، امیدوار گردیدم که مُلک بلکه به صلاح آید؛ باز همان اَشباه علما، دور شاه برآمده، به همان بدگویی که داشتند سابقاَ درباره صوفیه صفویّه پاک‌دامن ریاضت‌کش، قدری زیادتر در کارِ افتراء گردیده که اینها وحدت وجودی می‌باشند. رسائلی که فقیر نگاشتم و به هزار بیان حالی کردم که وحدت واجب‌الوجودی هستند صوفیه صفویّه؛ یعنی به جز حق، جمله اسمی بی‌مسمی است، اشیاء امکانیه مخلوق موجود به وجودِ اعطایی از حق‌اند که از عدم لا مِن شیء پیدا شده، به قدرت کامله، هستی دارند نه آن که شریک حق باشند، ابداً اصغاء نکرده، به سبب حسدی که از اهل‌صفا در دل متراکم داشته، بالاجماع شاه طهماسب را هم مثل خود پریشان کردند. فقیر دیدم، نفس همان مرض سابقی است، تازه گردیده به اشدّ، از فضیحت‌ها و هلاکت و خرابی مُلک بل بَدتر گردیده، ناچار فقیر طب‌الممالک [۱] - رساله‌ای معتبر - نگاشتم بلکه دفع مرضی از آنها بشود محض رضای خدا و تشکر از صفوی‌های باصفا که تشیع را در ایران رواج دادند؛ اگر چه مخلوق قدر ندانسته کفران دارند. به نادانی [۲]، خرابی خود را خواسته به قتل و نهب و غارت هم رسیده، عبرت نگرفته که اهل دعا را خدمت کنند که دیگر گرفتار نشوند. بعدها از این هم گذشته عِقاب آخرتی خواهند شد که در حق برادران دینی سوءظن و تهمت داشته‌اند، به وعظ و نصایح هم اعتنا نکردن و به سُکر [۳] جاه و دنیا پرستی، دین خود دادن و باختن؛ فقیر تشکر خود را در طب‌الممالک اظهار نموده به اهلش داد، هم برای آن که مراقب باشند که نااهل‌های مغرض، بعدها ساده‌لوح‌ها را راهزنی ننمایند ان شاء الله؛ و از اصفهان فردا حرکت کرده، پناه برده به مشهد مولای خود، و در نجف اشرف فرصتی یافتم و به راحتی این فصل الخطاب [۴] را جمع آوری کرده، امید است که مِن‌بعدها صفوی‌های باصفا و دراویش حیدری قدردانْ پیدا شوند از باطن ولایت و توحید، اَعجب عُجاب [۵] برهانی عقلی و نقلی و شهودی فقیر را که به جان کندن و خدمت اکابر سلسلةالذهب کرده یافته‌ام، به خرج آنها رفته، قدردان ولایت الهیه اجداد گردند؛ گو کو عامه ناس بی‌بهره باشند. ذلک تقدیر العزیز العلیم [۶] **پاورقی‌ها:** [۱] سیدمحمدحسین، ملقب به قطب‌الدین، صوفی ذهبی و از اقطاب سلسله ذهبیه [۲] ولایت [۳] اکابر و اصاغر (جمع اکبر و اصغر): بزرگ‌ها و کوچک‌ها [۴] اصغاء داشتن: شنیدن [۵] عوام کالانعام: مردم عادی همچون چهارپایان [۶] تهوّد داشتن: یهودی بودن [۷] فیض رسان [۸] نایل [۹] منظور متشرعه هستند. [۱۰] سوره مبارکه اعراف، آیه شریفه ۳۲: بگو چه کسی لباس‌هایی را که خدا برای بندگان پدید آورده و خوردنی‌های خوش طعام را حرام کرده؟ [۱۱] ای فرزند آدم! همه شما بیمارید مگر کسی را که من شفا دهم. [۱۲] مرضی عویص‌الدفع: بیماری‌ای که دفع آن دشوار است. [۱۳] متأسیاً لمولاه: به عنوان پیروی از مولایش، منظور امیرمؤمنان علی(ع) است. [۱۴] کیسه [۱۵] زندگی [۱۶] چله‌نشین [۱۷] فبناء علیه: پس بنابراین [۱۸] اشباه اهل‌علم: عالِم‌نمایان [۱۹] جمع رساله: نامه‌ها [۲۰] منقصت: کاستی [۲۱] اعمالکم عمالکم: میزان اعمال شما، رفتار و مأموران شماست. [۲۲] منعم بودن: در ناز و نعمت بودن [۲۳] ارغد عیش: آسوده‌ترین زندگی، مرفه‌ترین زندگی [۲۴] قدغن فرمودن: تأکید کردن [۲۵] صباحاً و مسائاً: صبح و عصر [۲۶] بیشه، جنگل [۲۷] آگاه [۲۸] شکسته نفسی، فروتنی [۲۹] منظور، محمود افغان است. [۳۰] جمع ذریّه: فرزندان [۳۱] رساله‌ای در علل سقوط صفویّه که پیش از این آمده است. [۳۲] در اصل: نادانی و [۳۳] مستی [۳۴] اثری عرفانی از قطب‌الدین‌محمد نیریزی [۳۵] اعجب عجاب: عجیب‌ترین عجایب [۳۶] سیاست و فرهنگ روزگار،صفوی، ج ۲، ص ۱۸۱۴ - ۱۸۱۸.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1142
برهه تاریخی: استقرار حکومت افشاریان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران، پادشاهان صفوی

موضوعات و دسته‌بندی‌ها