کنشگران / عالمان دینی
مولانا محمد رستمداری (مشکّک)
عالم دینی
خلاصه
این نامه با اشاره به لزوم پیروی از کتاب خدا و عترت پیامبر، به نقد فتوای علمای اهل سنت ماوراءالنهر میپردازد که قتل و غارت شیعیان مشهد را حلال دانستهاند. نویسنده با استناد به احادیث متفقعلیه شیعه و سنی، مخالفت عمر با وصیت پیامبر و تخلف خلفای سهگانه از سپاه اسامه را دلیلی بر کفر و عدم صلاحیت آنان برای خلافت میداند. در ادامه، به رد دلایل اهل سنت برای تکفیر شیعه میپردازد و با استناد به آیات قرآن و روایات، افعال خلفا و عایشه را مورد نقد قرار میدهد. در پایان، با تأکید بر لزوم انصاف و پرهیز از تعصب، از علمای اهل سنت میخواهد که با فتوای خود، زمینه را برای ظلم و ستم به مردم فراهم نکنند و به جای آن، به موعظه حسنه بپردازند و از خونریزی و ویرانی جلوگیری کنند.
متن کامل گزارش
بر رأی حکمتآرای حضرات عالیات [۲] مخفی نیست که حضرت سیدالمرسلین - بر وجهی که در کتب شیعه و اهلسنت مسطور است - امت را به متابعت کتابالله و عترت طاهره مأمور گردانیدند. و چون حضرت امام الجنّ و الانس، سلطان ابوالحسن علی بن موسی الرّضا علیه التحیّة و الثّنا، در بلاد عجم غریب واقع شده، راقم این حروف، محمد خادم، برای احترام آن حضرت و به واسطه فیوض برکاتی که از روح مطهر آن حضرت یافته - و ذکر آن درین صحیفه مناسب نیست - از سایر حضرات ملازمت ایشان را اختیار نموده. نه با قزلباش [۳] اَلفَت [۴] و نه از اوزبک کُلفَت [۵] \[داشته\]؛ بیمیل و عِناد نسبت به طایفهای. بعد از تفتیش و تفحص در امور دینی، تحصیل یقین کرده، آنچه به مقتضای قرآن و حدیث موافق امر حضرت مَلِک منّان است اختیار نموده. آرزوی انصاف \[داشته و\] کلمهای چند به عرض میرساند. اگر مقبول انظار افادتآثارِ حضرات عالیقدر شود فهو المراد، و الّا:
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
و ممیّز [۶] این بحث کسی که صاحب ادراک کامل و انصاف شامل است میتواند بود. و آنچه از طلبه ماوراءالنهر \[که\] متردد این حدودند مسموع شده، آنست که نوّاب اعلیحضرت خاقان دارانشان به این دو صفت آراستهاند و از امراء ایشان، نوّاب کوکلتاش بهادر و جمعی دیگر به سِمَت تمییز و فضایل، آراستهاند. اما تصدیقی که از ایشان الیالآن به حکایات علماء ماوراءالنهر واقع شده، [۷] بنابر مَثَل اهل خراسان که: «چون تنها به قاضی رَوی خشنود آیی»، معتبر نیست؛ چه، فضلاء مذهب ائمه اثنیعشر علیهم صلوات اللّه الاکبر به مجلس سامی [۱] ایشان مشرف نشدهاند، و علماء اهلسنت چنین خاطرنشان ایشان کردهاند که مذهب شیعه مُبدع و مخترع و اصلی ندارد. اگر بعد از تحقیق حال و تفتیش اصول و اقوال فریقَین، در اختیار [۲] اِحدَیِالمُذنِیَین [۳] امری فرمایند، به حکم «کلامُ المُلوکِ ملوکُ الکلام»، مطاع و مُنقاد خواهد بود.
مجملاً در طریق [۴] شیعه و سنی، کتب کثیره در حدیث مضبوط شده، اما احادیثی که متفقّعلیها [۵] \[ی\] هر دو فرقه است، معتمَد [۶] است و احتیاط، مقتضی آن است که آنچه متفقعلیه باشد، به واسطه منافات حدیثِ مختلففیه متروک نشود؛ زیرا که اهل اسلام منحصر درین دو فرقهاند؛ چه، اگر بعد از پیغمبر صلوات الله علیه و آله، بلافصل خلیفه بحق ابوبکر را میدانند اهلسنتاند، و اگر حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را میدانند شیعهاند، و قول ثالث نیست. پس آنچه متفقعلیه فریقین باشد، مجتمَعٌعلیه [۷] اهل اسلام است، و ترک مجتمعٌعلیه برای مختلفٌ فیه، باطل.
بعد از تمهید مقدمات گوییم آنچه مرقوم قلم افادترقم حضرات عالیات شده، بعد از تَنقیح [۸] و تلخیص، حکم به کفر شیعه آلپیغمبر است به دلائل متعدد:
اول آن که، حضرت پیغمبر (ص) مدح خلفاء ثلاث [۹] فرمودهاند و سخن آن حضرت به مقتضای آیهُ کریمهُ وَ ما یَنطِقُ عَنالهَوی اِن هُوَ اِلَّا وَحیٌ یوُحی [۱۰] است، و شیعه که مذمت ایشان نمایند مخالفت وحی میکند و مخالفت وحی، کفر است.
جوابش آن است که ازین دلیل، قَدْح [۱] خلفای ثلاث و بطلان خلافت ایشان لازم میآید؛ زیرا که در شرح مواقف از آمدی [۲] -که از اکابر علمای اهلسنت است - منقول است که قریب به وقت رحلت حضرت پیغمبر (ص)، در میان اهل اسلام مخالفت چند واقع شد:
مخالفت اول، آن بود که حضرت پیغمبر در مرضالموت فرمود: ایتوُنی بِقِرطاس اَکتُب لَکُم شَیْئاً لَن تَضِلّوا بَعدی. [۳] عمر به این معنی راضی نشد و گفت: إِنَّ الرَّجُلَ غَلَبَهُ الوَجَعُ و عِندَنا کِتابُاللَّهِ حَسبُنا. [۴] پس صحابه [۵] اختلاف کردند تا آواز بلند شد. حضرت پیغمبر از این معنی آزرده شد، فرمود که: برخیزید که پیش من نزاع سزاوار نیست. و این حدیث در اوایل صحیح بخاری [۶] و اکثر کتب حدیث اهلسنت به عبارات مختلفه مذکور است.
مخالفت دوم، آن بود که حضرت پیغمبر (ص) جمعی را مقرر داشتند که همراه اسامة (بن زید) [۷] به سفر بروند. بعضی از آن جمله تخلف کردند و به عرض حضرت رسید. مکرراً به مبالغه فرمودند: جَهّزُوا جَیْشَ أسامَة لَعَن اللَّهُ مَن تَخَلَّفَ عَنْهُ. [۸] معهذا خلفاء ثلاث که داخل جیش اسامه بودند متابعت نکردند.
گوییم امری که حضرت پیغمبر در باب نوشتن وصیت فرمودند به مقتضی آیه کریمه مذکوره، وحی است و نفی\[ای\] که عمر کرده، ردّ وحی است و ردّ وحی، کفر است. عَلی مَا اعْتَرفَتُم بِهِ وَعَلَی ما دَلّ عَلَیهِ [۱] قوله تعالی: وَمَن لَمْ یَحکُمْ بِما أَنزَلَ اللَّهُ فَأولئِکَ هُمُ الْکافِرونَ. [۲] و کافر قابل خلافت حضرت پیغمبر (ص) نیست. هرگاه کفر عمر و سلب قابلیت خلافت ازو ثابت شد، بنابر دلیل شما لازم است که ابوبکر و عثمان نیز خلیفه نباشند تا خرْق اِجماع [۳] نشود؛ چه، به مذهب جمهور [۴] اهلسنت، هر سه ایشان خلیفهاند؛ و به مذهب شیعه، هیچکدام خلیفه نیستند. اینکه عمر خلیفه نباشد و ابوبکر و عثمان باشند، موافق رأی هیچکس از اهل اسلام نیست؛ و نیز تخلف از جیش اسامه - به مقتضی دلیل مذکور - کفر است و متخلفان، خلفای ثالثاند. و از هر یک از ایندو آیَتَیْن مذکورتَیْن [۵] به وجوه متکثره، اثبات مذهب شیعه و نفی آن جماعت لازم میآید و تفصیل آن درین صفحه نمیگنجد. و اللَّهُ یَقولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهدِی السَّبیل. [۶]
و چون حضرات در صحیفه [۷] شریفه اعتراف نمودند که فعل حضرت پیغمبر نیز وحی است - و الواقع کذلک [۸] - پس گوییم اخراج حضرت پیغمبر مروان را از مدینه، بالضرورة وحی است و آوردن عثمان او را به مدینه و تفویض امر به او و تعظیم او کفر است، به دو وجه: اول، دلیلی که حضرات فرمودهاند؛ و دوم آن که قوله تعالی: لا تَجدُ قَوماَ یُؤْمِنونَ بِاللّه والیوم الآخِر یُوادّوُنَ مَن حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آبائَهُم أو أبنائَهُم أو أخوانَهُم أو عَشیرَتَهُم [۹] و دلایل مبیّن برای تحقیق حق و تزییف [۱۰] باطل در مسئله امامت، برهاناً و جدلا بسیار است؛ ولیکن مَثَل است که «بوسه به پیغام نمیباشد». اگر شرفِ ملازمت، میسر شود معروض خواهد شد.
به هر جمعیتی وصل تو جویم
لَعَلِّ اللَّهَ یَجْمَعنی و ایّاکَ [۱]
اما به شرطی که مناظره به مقدمات علمی باشد نه به شمشیر و بوکده [۲] و قلمتراش؛ و نیز مدح خلفای ثلاث [۳] از حضرت پیغمبر متفقعلیه فریقین نیست؛ چه، در کتب شیعه اثری از آن ظاهر نیست و آنچه دلالت بر ذمّ ایشان کند - مثل روایَتَین مزبورَتَین و غَیرهُما - در کتب فریقین مسطورست. و نیز بعضی از اهلسنت تجویز وضع حدیث برای مصلحت کردهاند؛ پس اعتماد بر حدیثِ غیر، متفقعلیه نیست؛ خصوصاً وقتی که ناقل آن، تجویز وضع حدیث کند، عادل نباشد و خبر متفقعلیه دلالت بر خلاف آن نماید، و مخالفت، جز واحد - سِیّما [۴] با خصوصیات مذکوره - لانُسَلِّم، [۵] کفر باشد؛ و الا «پس در همه دهر یک مسلمان نبود».
چه، مخالفت اخبار آحاد از مجتهدین واقع شده و تعظیم و توقیر [۶] حضرت پیغمبر نسبت به خلفاء ثلاث قبل از صدور مخالفت از ایشان، دلالت بر سلامت و حُسنعاقبت نمیکند؛ چه، عقوبتِ قبل از صدور عصیان با آن که معلومالصدور باشد، لایق نیست؛ لهذا حضرت امیر از عمل ابن ملجم خبر داده و عقوبت نفرموده؛ و روایتی که دلالت بر حُسن خصوص فعلی کند، مطلوب نیست؛ چنان که در آیه «لقد رَضِی اللهُ» مذکور خواهد شد.
دیگر آن که «به مقتضای لَقَد رَضِیَ اللهُ عَن المُؤمِنِینَ إِذ یُبایِعُونَکَ تَحتَالشَّجَرَةِ، [۷] خلفای ثلاث به رضوان مَلک منّان مُشرّف شدهاند.» پس سَبّ ایشان کفر باشد.
جواب آن که، مدلول آیه، عِندَ التّدقیق، [۸] رضای حضرت الله تعالی است از آن فعل خاص که بیعت است و کسی منکر ایشان نیست که بعضی از افعال حَسَنهُ مرضیه از ایشان واقع شده؛ سخن درین است که بعضی از افعال قبیحه از ایشان به وجود آمده که مخالف آن عهد بیعت است؛ چنان که در امر خلافت، مخالفت نصّ حضرت پیغمبر - که در کتب فریقین مذکور است - نمودند و غصب خلافت کردند و حضرت فاطمه (ع) را آزرده ساختند، چنان که در صحیح بخاری مسطور است. و این عبارت در صحیح مذکور، تتمه این روایت است: فَخَرَجَت عَنهُ وَ لَم تَتَکَلّم مَعَهُ حَتّی ماتَت [۱] و فقیر، [۲] خود در صحیح مزبور مشاهده کردهام. و نیز در صحیح بخاری در مناقب حضرت فاطمه(س) مذکور است که: مَن أغضَبَها فَقَد أغضَبَنی؛ [۳] و در مشکوة در مناقب آن حضرت منقول است که: مَن آذاها فَقَد آذانی وَ مَن آذانی فَقَد آذا اللّه؛ [۴] و کلام صادق به مضمونِ إِنّ الّذِینَ یُؤْذَونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنهُمُ اللَّهُ فِی الدّنیا وَ الآخِرَةِ [۵] ناطق است.
حاصل که، به واسطه این افعال ذمیمه و منع وصیت حضرت پیغمبر و تخلف جیش اسامه و غیرها که به احصاء [۶] در نمیآید مورد مذمت شدند؛ چه، سلامتِ عاقبت به حُسن خاتمتِ اعمال و وفا کردن به عقد و بیعت حضرت رسول متعال است؛ و هر کس به سلامت عاقبتْ مُستَسعد [۷] نشود، به واسطه نقض بیعت و مخالفت حکم حضرت پیغمبر مستوجب عقوبت میشود؛ چنانچه آیه کریمه فَمَن نَکَثَ فَإِنَّما یَنکُثَ عَلی نَفسِهِ وَ مَن أوفی بِما عاهَدَ عَلَیهَ اللهَ فَسَیُؤتیهِ أجراَ عظیماً [۸] بر آن شاهد است. دیگر آن که حضرت حق تعالی ابوبکر را صاحب [۹] پیغمبر خوانده و صاحب پیغمبر، قابل ذمّ و لعن نیست. جواب آن که آیه کریمه قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاورُهُ أَکَفَرتَ [۱۰] الی آخره، دالّ است بر اینکه مصاحبت میان مُسلِم و کافر واقع است و مصاحبت از نسبت متوافِقُ الفَریقَین [۱] است، همچون اخوت. پس همچنان که هر یک از برادران نسبت به دیگری مصاحب و همراه است، خواه مسلمان و خواه کافر؛ و آیه کریمه یا صاحِبَیالسِجن أربابُ مُتَفَرِّقُونَ خَیرُ أم اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ [۲] نیز مؤید مقصد است؛ چه، صاحب کَشّاف [۳] و بیضاوی، [۴] تفسیر آن به «صاحِبَی فِی السِّجن» کردهاند، یعنی: این دو صاحب من در زندان. پس حضرت یوسف(ع) که پیغمبر است دو کس را صاحب خود خوانده که بتپرست بودند؛ چنان که تتمه آیه کریمه مذکور دلالت صریح بر آن دارد.
پس ظاهر شد که مصاحب پیغمبر بودن، دلیل خوبی نیست و نیک جاری شده به قلم خجسته رقم حضرت در صحیفه شریفه که:
هر که را روی به بهبود نداشت
دیدن روی نبی سود نداشت
اما از حضرات که به اَبلَغ وجوه، [۵] دعوی ادراک دقایق قرآن مجید فرمودهاند، به غایت مُستَبعَد [۶] نمود که در بیت مذکور به جای «هر که را»، «هر که او» نوشته، رابطه مصرعها را برداشته، هر مصرعی را فینفسه ناتمام گذاشتهاند، متفطّن [۷] نشدهاند که روح حضرت مولانا جامی را آزرده ساختهاند. لیکن چون غارت و تالان [۸] بر کافّه اهل خراسان واقع شده، خانها خراب شده، حضرت مولوی نیز از این جماعت است اگر یک بیت او نیز خراب شده باشد باکی نیست. البَلیَّةَ إِذا عَمَّت طابَت، [۹] و از اشعار عرب نیز استشهاد هست، اما صلاح در ذکر آن نیست. التماس [۱] آن است که به مجرد ایهام لفظ، بلاتأمل و معنی، استدلال نفرمایند. و الله اعلم.
دیگر آن که حضرت امیر با وجود کمال شجاعت، در وقت متابعتِ مردم با خلفای ثلاث بودند و منع نفرمودند، و این حقیقت بیعت است؛ و اگر نه قَدْح آن حضرت لازم میآید. جواب آن که، قبل از آن که حضرت امیر از تجهیز و تکفین حضرت پیغمبر فارغ شود، خلفای ثلاث در سقیفه بنیساعده اکثر اصحاب را جمع کرده برای ابیبکر بیعت گرفتند به وجوهی که ذکر آن در این صحیفه نمیگنجد و آن حضرت بعد از اطلاع، برای قلّت اتباع و بیم هلاکِ اهلحق یا باعث دیگر، مباشر حرب نشدند. [۲] و این دلالت بر حقیّت بیعت ایشان نمیکند؛ چه، حضرت امیر با کمال شجاعت در ملازمت حضرت پیغمبر بود و حضرت پیغمبر با حضرت امیر و سایر صحابه با کفار قریش جنگ نکرده، از مکه معظمه مهاجرت نمودند. بعد از مدتی که متوجه مکه شدند در حُدَیبیّه صلح نموده مراجعت فرمودند. پس هر وجهی که برای جنگ نکردن حضرت پیغمبر و حضرت امیر و سایر صحابه بگنجد، برای جنگ نکردن حضرت امیر، تنها میگنجد مَعَ شیءِ زاید. [۳]
چه، ظاهر است که حقیَّتِ کفار قریش متصور نیست و نزد اهل تحقیق، این نقص در بالاتر جاری است؛ چه، فرعون با دعوی خدایی، چهارصد سال بر مسند سلطنت بوده، هر یک از شَدّاد [۴] و نَمرود [۵] وغیرهما مدتی به این دعوی باطل بودند و حضرت الله تعالی با کمال قدرت، ایشان را هلاک نکرد تا خلق بسیار به اعتقاد فاسد که از ایشان حاصل کردند با خسران رفتند.
هرگاه در مادّه خدای تعالی تأخیر در دفع خصم گنجد، در مادّه بنده به طریق اولی میگنجد. و آنچه فرمودند که «حضرت امیر با ایشان بیعت کرده، وقوع آن بلااکراه و تقیه ممنوع است و تحقیق آن در این صحیفه نمیگنجد»، غرض که شارح عقاید نَسفَی [۱] در اینکه سبّ شیخین کفر باشد اشکال کرده و صاحب جوامع الاصول، شیعه را از کِبار [۲] فِرَق اسلام میشمرده، و صاحب مواقف [۳] نیز برین رفته و وجوهی که برای تکفیر شیعه توهم کردهاند رد کرده. نزد امام محمد غزالی \[هم\] سبّ شیخین کفر نیست.
پس آنچه حضرات در تکفیر شیعه فرمودهاند نه موافق سبیل مؤمنان است، نه مطابق حدیث و قرآن. با آن که مفهوم تشیع آن است که در صدر صحیفه معلوم شد و سبّ و لعن در او معتبر نیست، میگنجد که مطلقاً نام خلفای ثلاث بر زبان شیعه جاری نشود و لعن ایشان واجب نیست. اگر جاهلان شیعه حکم به وجوب لعن میکنند سخن ایشان معتبر نیست، چنان که جاهلان اهلسنت حکم به وجوب قتل شیعه میکنند و این حکم اصلاً مقتضی افکار سَلَف و انظار خُلَف نیست. و آنچه فرمودهاند که هر که استماع بعضی حکایات کند و منع نکند، کافر است شرعاً و عقلاً؛ بر این دلیلی نیست. و قال الشیخ ابن سینا: مَن تَعَوَّدَ أن تُصَدِّقَ بِغَیر دَلیل فَقَدِ انْسَلَخَ عَن فِطرَةِ الانسانیة. [۴] و آنچه از خُبث و فحش در مادّه عایشه نسبت به شیعه کردهاند، حاشا ثُمَّ حاشا که هرگز واقع شده باشد! چه، نسبت فحش به کافّه آدمیان حرام است، چه جای حرم حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله؟ اما چون عایشه مخالفت امر وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ [۵] نموده، به بصره آمد و با حضرت امیر اقدام به جنگ کرد، به حکم حدیث «حَربکَ حَرب» که فریقین در مناقب حضرت امیر نقل کردهاند، حرب حضرت امیر حرب حضرت پیغمبر است؛ محارب حضرت پیغمبر مقبول نمیتواند بود. بنابراین مورد طعن شده و این ضعیف در کتاب حدیثی از کتب شیعه، دیده که عایشه در خدمت حضرت امیر از حرب توبه کرده، هرچند قضیه حرب متواتر است و حمایت توبه، خبر واحد؛ اما بر تقدیر وقوع، بعد از خرابی بصره و قتل چهل هزار نفس- چنان که گفتهاند از صحابه و غیر هم - اگر آن توبه مقبول باشد، لعن او برای حرب نباید کرد. و اللّهُ اَعلَمُ بِحقائِق الامورِ وَ هُوَ یَحکُمُ بِالحقّ یَومَ یُنفَخُ فیالصُّورِ. [۱] و آیه کریمه الخَبیثَاتُ لِلخَبیثینَ [۲] الی آخره، نه این معنی دارد که زوجین در ممدوحیت و مذمومیت شریکند مِنْ جمیع الوُجوه؛ چنان که اگر یکی از ایشان مستحق بهشت باشد یا دوزخ، آن دیگر را چنین باید؛ وَ الا مُنَقَض [۳] شود به حضرت نوح و زوجه ایشان و حضرت لوط و زوجه ایشان و آسیه و فرعون؛ بلکه میتواند بود که آیه مذکوره مُؤَوَّل [۴] باشد به آنچه در آیه دیگر تصریح شده که: اَلزّانی لا یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةَ أو مُشرکَةُ و الزّانِیةُ لا یَنکِحُها إِلَّا زانِ اَو مُشرک [۵] و فیه نظر و له جواب. و آنچه در تکفیر سادات عظام که فرزندان حضرت سیدالاناماند، مرقوم گشته محل تعجب است؛ چه، هرگاه حرم [۶] حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله بر خلاف امر آن حضرت سفر کند و با کسی که به اتفاق مسلمانانْ خلیفه رسول الله است و او خود مناقب آن حضرت را از حضرت پیغمبر روایت کرده باشد جنگ کند، و به واسطه اینْ به حکم حدیث، محارب حضرت پیغمبر شود، باعث قتل چهل هزار نفس از صحابه و تابعین گردد و فرزند پیغمبر نسبت به کسی که پیش بعضی مسلمانان خلیفه باشد سخن سست گوید و حال آن که نزد آن فرزند پیغمبر، خلافت آن کس ثابت نباشد به مقتضای دلایل، بر او چنین ظاهر شده باشد که آن کس مخالفت حضرت پیغمبر و نقض عهد آن حضرت کرده و نیز از آن فرزند پیغمبر اصلاً آزار بدنی و مالی به کسی نرسد و اگر آن سخن خطا باشد برای آن کسی که در حق او گوید اجر و ثواب حاصل شود، آیا کدام از این دو عمل اَقْبَح و اَشنَع [۷] باشد؟ و سبب اول آن که اصلاً باعث قَدح نمیشود، و دوم موجب کفر است چه تواند بود؟ اگر به مضمون حدیث مصنوع «سَبُّ الشِیخَین کُفرٌ»، [۱] متمسک شوند، جواب آن ظاهر باشد، و اگر چیز دیگر فرمایند مُستَفید [۲] شویم.
به هر حال انصاف مطلوب است؛ و منقول در کتب شیعه چنین است که در وقت حضور ابن امّ مَکتوم اعمی [۳] در خدمت حضرت پیغمبر، کسی از خدمتکاران حضرت عبور نموده، حضرت از این معنی اِعراض فرمودند. آن کس گفت: یا رسول امت! این شخص کور است. پیغمبر فرمودند که: تو خود کور نیستی. و علماء اهلسنت نقل کردهاند که حضرت پیغمبر عایشه را به کتف مبارک خود نگاه داشته تا مشاهده جمعی کند که در کوچه ساز مینواختند. و بعد از مدتی فرموده که: یا حُمَیراء! هَل شَبعتِ. [۴] این عمل را به اَرذَل ناس [۵] نسبت نمیتوان کرد. قباحت آن نه به مرتبهای است که تصریح آن مقدور باشد، و به آنچه لازمه این قضیه است اگر کسی اعتقاد کند، هیچ شک نیست که مرتد گردد. بههرحال، بعد از الله تعالی هیچ موجودی را اشرف و افضل و اکمل از حضرت پیغمبر(ص) نمیدانیم و به چیزی که منافی جلالت شأن آن حضرت باشد اعتقاد نمیکنیم، اما فریاد از جرأتهای حضرات که بهواسطه میل و تعصب به احادیث موضوعه، [۶] شرع و دین را ضایع کردهاند:
اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم
که دلآزرده شوی ورنه سخن بسیار است
و آنچه در ماده نسخ حرمت اَشهُر حُرُم [۷] فرمودند، اصلّ عدم آن است تا ناسخ معتدٌبُهْ که رفع حکم قرآن تواند کرد، ظاهر شود و محاربه حضرت امیر بر تقدیر تسلیم که در بعضی از این اَشهُر باشد، بعد از تعدی خصم بوده نه ابتداء؛ بلکه حروب آن حضرت همه چنین بوده. و هرگاه کفر شیعه ثابت نباشد - چنان که از اَبحاث [۸] سابقه معلوم شد - وجهی که برای حِلیّت قتل و غارت ساکنان مشهد مقدس فرمودند ناتمام است؛ و بر تقدیر تسلیم، حضرات را اطلاع بر ضمایر و سرایر جمعی که هرگز ندیدهاند چون حاصل شده؟ و اللَّهُ عَلیمٌ بِذَاتِ الصّدورِ. [۱]
عَلی اَیّ حالِ، مزاج پادشاهان همچون آتش است و لایق علمای کرام آن است که به زلال موعظه حسنه، تسکین التهاب آن آتش فرمایند تا خلقالله نسوزند، نه آن که به باد فتنه، آن آتش را مشتعل سازند و اصل و فرع نهال اَعمار [۲] و آمال بندگان خدا را سوخته، به خاک مذلت اندازند:
چو آتش مشو تند و سرکش، مبادا
که دود از دل مبتلائی برآید
و ظاهر است که از این فتواهای بیملاحظه برای سپاهی، بهانه اهتمام در استیصال [۳] بندگان مَلِک علّام بهم میرسد، و استیصال ایشان - اگر چه کافر باشند - ملایم طبع حضرت الله تعالی که در کمال حلم است نیست؛ چنان که روایت شرمندگی حضرت نوح در روز قیامت برای هلاک کفار خلایق و آثار و اخبار، بر این دالّ است و تفصیل آنها در این صحیفه نمیگنجد. هرگاه سپاهی به فتوای علما این کارها کند، مُعظم [۴] جواب آن روز قیامت بر علما خواهد بود: در آن دم که از فعل پرسند و قول به جایی که دهشت برند انبیا
اولوالعزم را تن بلرزد ز هول تو عذر گنه را چه داری بیا
مخفی نماناد که ابن طاووس [۵] علیه الرحمة، که از علماء شیعه است در اصول و فروع مجتهد بوده و فقه تصنیف کرده، [۶] بنابر آن که حضرت الله تعالی درباره حضرت پیغمبر که دوست آن حضرت بود و دنیا را به طفیل او خلق کرده، فرموده که: وَ لَو تَقَولَ عَلَینا بَعضَ الاقاویل لأخَذنا مِنهُ بِالیَمین ثُمَّ لَقَطَعنا مِنهُ الوَتینَ فَما مِنکُم مِن اَحَدٍ عَنهُ حاجزینَ، [۷] هرگاه درباره حضرت پیغمبر این همه تهدید و مبالغه واقع شده باشد، اگر دیگری را غلطی در فتوی واقع شود چون از عهده بیرون آید؟
پس اگر طریق اَتقیاء سَلف [۱] را مسلوک داشته، احتیاط مَرعی دارند، ظاهراً اصلح خواهد بود؛ چه، در عَرَصات [۲] جواب مظلومان خصوصاً اطفال که به مضمون حدیث رُفِعَ القَلَمُ عَن الصِّبّی حَتّی یَبلُغَ وَ المَجنونِ حَتّی یَعقِلَ [۳] متمسک اند، به غایت صعب است. به جرم عشق مراگرکُشی چه خواهی گفت مرا مراد از این جمله نیکخواهی توست
جواب خون رقیبان که بیگناهانند وگرنه زین همه گستاخیم چه مقصودست
به هر حال چون اکثر مفاسد عالَم بلکه تمام آن، از اغراض فاسده دنیویه است و مناسب آن است که ارباب فضل ازین اغراض منزّه باشند، لایق آن بود که بعد عمری که افاضل ماوراء النهر به حوالی مشهد مقدس تشریف آوردهاند، فقیر را به شرف حضور مشرّف و مسرور سازند، و اگر به واسطه قهّاری نوّاب خاقانٍ فریدونْ شأن، [۴] فقیران از شهر بیرون نتوانند آمد، ایشان لوازم احترام حضرت امام را بهجای آورده، به سعادت زیارت حضرت مُستَسعَد شوند و فقیران به برکت صحبت ایشان فیروزی یابند. و این معنی به وجود نامده، فتوی به قتل دادند. بارکَ اللهُ \[فیکُم وَ\] اعظَمَ أجورَکُم وَ أَصْلَحَ اُمورَکُم. [۵]
مکن مکن که ره جور را کناره نباشد والسّلامُ عَلی مَن اتَّبَعَ الهُدی. [۶]
والسّلامُ عَلی مَن اتَّبَعَ الهُدی. [۶]
مکُش مکُشکهپشیمانشویوچارهنباشد
**پاورقیها:**
[۱] معروف به ملا محمد مشکّک
[۲] منظور، علمای اهلسنت بخارا است.
[۳] منظور، حکومت صفوی است.
[۴] اُنس
[۵] رنج و سختی
[۶] تمییزدهنده، تشخیصدهنده
[۷] اشاره به نامهای است که علمای اهلسنت ماوراءالنهر بر جواز قتل و قمع شیعیان و تخریب ابنیه و اخذ امتعه و اموال ایشان، خطاب به عبداللهخان ازبک و در رد نظر علمای مشهد نوشتند. ر.ک. به: مجالسالمؤمنین، ج ۱، ص ۱۰۲-۱۰۴.
[۱] عالی، بلندمرتبه
[۲] انتخاب
[۳] یکی از دو گنهکار (شیعه یا سنّی)
[۴] مذهب، مکتب
[۵] متفقٌعلیها: مورد اتفاق بر آن
[۶] مورد اعتماد
[۷] مجتمعٌعلیه: مورد اجماع بر آن
[۸] اصلاحکردن، تصحیحکردن
[۹] منظور ابوبکر، عمر و عثمان است.
[۱۰] سوره مبارکه نجم، آیات شریفه ۳ و ۴: \[پیامبر\] سخن از روی هوی نمیگوید. نیست این سخن جز آنچه بدو وحی میشود.
[۱] بدگویی
[۲] قاضی ابوالفتح عبدالواحد آمدی (وفات: ۵۱۰ ق)، عالم و محدث نامدار اسلامی و مؤلف کتاب معروف غُرَر الحکم و دُرَر الکلم در کلمات حکیمانه امیرالمؤمنین (ع). برخی از علما و محدثان شیعه همچون علامه مجلسی، صاحب ریاض، صاحب روضات. حاج میرزا حسین نوری و صاحب ریحانةالادب، او را شیعی دانستهاند و گروهی دیگر، از جمله نگارنده این نامه، او را سنّی پنداشته اند. به هر روی، شرح مواقف از آثار او نیست.
[۳] کاغذی به من بدهید تا برایتان چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید.
[۴] بر آن مرد \[پیامبر اکرم (ص)\] درد، غلبه کرده است. کتاب خدا نزد ماست و ما را بس است.
[۵] در اصل: امت (صحابه). قصص الخاقانی: صحابه
[۶] از کتب معتبر حدیث اهلسنت و از صحاح ستّه، از ابوعبدالله محمد بن اسماعیل، معروف به امام بخاری (قرن سوم ه)، از محدثان بزرگ اهلسنت.
[۷] اسامة بن زید (وفات: ۵۴ ه.ق)، از بزرگان صحابه. در مکه به دنیا آمد و در مدینه، پیامبر اکرم(ص) او را قبل از سن بیست سالگی به امیری سپاه انتخاب فرمود. بعد از رحلت پیامبر، اسامه عزلت گزید. در ایام حکومت معاویه به دمشق رفت و مجدداً به مدینه بازگشت.
[۸] مجهز کنید سپاه اسامه را. خداوند لعنت کند کسانی را که از او تخلف کنند.
[۱] بنابر آنچه به آن اعتراف کردید و بر آنچه بر آن دلالت دارد.
[۲] سوره مبارکه مائده، آیه شریفه ۴۴: هر کس بر وفق آیاتی که خدا نازل کرده است حکم نکند، کافر است.
[۳] خرق اجماع: خلاف جمع
[۴] عموم
[۵] آیتین مذکورتین: دو آیه یادشده.
[۶] سوره مبارکه احزاب، آیه شریفه ۴: سخن حق، از آن خداست و اوست که راه را مینماید. در اصل: وَ اللّه یحقُ الحق
[۷] نامه
[۸] و الواقع کذلک: واقع امر نیز چنان است.
[۹] سوره مبارکه مجادله، آیه شریفه ۲۲: نمییابی مردمی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند، ولی با کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت میورزند دوستی کنند؛ هر چند آن مخالفان، پدران یا فرزندان یا برادران و یا قبیله آنها باشند.
[۱۰] نادرست شمردن
[۱] لعل اللّه..،: شاید خداوند من و تو را با هم جمع کند.
[۲] نوعی سلاح سرد مانند خنجر
[۳] همهجا در اصل بهصورت: ثلث
[۴] بهویژه
[۵] لانسلم: بدون شک
[۶] احترام کردن
[۷] سوره مبارکه فتح، آیه شریفه ۱۸: خدا از مؤمنان، آن هنگام که در زیر درخت با تو بیعت کردند، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه میگذرد. (آن درخت در مکانی بود به نام حُدَیْبیّه، و آن، دهی بود در نُه منزلی مدینه و نزدیک مکه)
[۸] عند التدقیق: هنگام دقتکردن
[۱] پس \[فاطمه(س)\] دور شد از آنجا و سخن نگفت با او (ابوبکر) تا آن که در گذشت.
[۲] منظور، نگارنده است.
[۳] هر کس او را خشمگین کند، مرا خشمگین کرده است.
[۴] هر کس او را بیازارد، مرا آزده است و هر کس مرا بیازارد خدا را آزده است.
[۵] سوره مبارکه احزاب، آیه شریفه ۵۷: هر آینه کسانی را که خدا و پیامبرش را آزار میدهند، خدا در دنیا و آخرت لعنت کرده، و برایشان عذابی خوارکننده مهیا کرده است.
[۶] شمارش
[۷] سعادتمند، خوشبخت
[۸] سوره مبارکه فتح، آیه شریفه ۱۰: هر کس بیعت را بشکند به زیان خود شکسته است. و هر که بدان بعیت که با خدا بسته است وفا کند او را مزدی بزرگ دهند.
[۹] همراه، یار
[۱۰] سوره مبارکه کهف، آیه شریفه ۳۷: دوستش که با او گفتوگو میکرد گفت: آیا کافر شدهای...
[۱] متوافقالفریقین: مورد توافق دو فرقه (شیعه و اهلسنت)
[۲] سوره مبارکه یوسف، آیه شریفه ۳۹: ای دو زندانی! آیا خدایان متعدد بهتر است یا الله آن خداوند یکتای غالب بر همگان؟
[۳] منظور، ابوالقاسم محمود ابن عمر زمخشری (۴۶۷-۵۳۸ ق)، عالم ایرانی ادب و لغت عرب و فقه و حدیث و تفسیر و متکلم معتزلی و صاحب تفسیر معروف کشاف است.
[۴] عبدالله ابن بیضاوی (وفات: ۶۸۵، ۶۹۲ یا ۷۱۶ ق)، فقیه شافعی ایرانی و از مفسران قرآن و صاحب تفسیر معروف انوارالتنزیل.
[۵] ابلغ وجوه: بلیغ ترین صورتها
[۶] بعید
[۷] متوجه
[۸] تاراج
[۹] بلا وقتی که همهگیر شد خوشایند شود.
[۱] تقاضا
[۲] مباشر حرب نشدند: مبادرت به جنگ نکردند.
[۳] مع شیء زائد: با چیزی بیشتر
[۴] پادشاه افسانهای قوم عاد که گویند با هود نبی معاصر بود و چون هود او و قوم عاد را دعوت به خدا میکرد و وعده بهشت میداد، او - به رغم هود - باغ و قصری آراسته و باشکوه در سرزمین شام ساخت. این «بهشت شدّاد» به انواع نعمتها و ثروتها آراسته بود و پادشاه جهت بنای آن، مخارج بسیار کرده بود. گویند بنای آن ۱۰۰ سال و به روایتی ۳۰۰ سال طول کشید. در طی این مدت هود وفات یافت و کار بنای قصر، بسیار طولانی شد. وقتی بنای آن به اتمام رسید، شداد از سرزمین حضرموت به دیدن آن قصر رفت، اما چون به دروازه آن قدم نهاد، خداوند ملکالموت را فرستاد تا او را هلاک کرد و یارانش هم به وسیله عذاب باد هلاک شدند و حتی بهشت او نیز ناپدید شد. قصر و بهشت شداد را بعضی مفسیرین، همان «ارم ذاتُالعماد» دانستهاند که در قرآن کریم بدان اشاره شده است.
[۵] مؤسس حکومت بابل مطابق روایات اسلامی. او چون از محاجّه با حضرت ابراهیم(ع) درماند، وی را به آتش افکند، اما خداوند آن حضرت را نجات داد.
[۱] منظور، سعدالدین مسعود، معروف به ملا سعد تفتازانی (۷۲۲ - ۷۹۲ ق)، عالم و ادیب خراسانی عربینویس است که در فنون ادبی، منطق، کلام، فقه و اصول متبحر بود و در بسیاری از دیگر علوم زمان خود دست داشت.
[۲] جمع کبیر: بزرگان
[۳] منظور عبدالرحمن ایجی، ملقب به قاضی عضدالدین ایجی، از ادبا و حکمای قرن هشتم هجری است که مؤلف کتابهایی در کلام، حکمت و فنون ادبی بوده که کتاب المواقف فی علم الکلام از جمله آنهاست.
[۴] کسی که عادت داشته باشد بدون دلیل (مطلبی را) تصدیق کند، همانا از فطرت انسانی خود خارج شده است.
[۵] اشاره است به آیه شریفه ۳۳ سوره مبارکه مبارکه احزاب که به همسران پیامبر(ص) میفرماید: ای زنان پیامبر!... در خانههای خود بمانید و زینتهای خود را آشکار نکنید.
[۶] همسر یا همسران
[۷] اقبح و اشنع: زشتتر و ناپسندتر.
[۱] حدیث مصنوع سبّ الشّیخین کفر: حدیث ساختگی «ناسزاگویی شیخین (ابوبکر و عمر) کفر است.»
[۲] بهرهمند
[۳] کنیه عبدالله بن زائده یا عبدالله بن شَرَیح عامری از مؤذنان پیامبر اکرم(ص) است که به گفته بعضی از مفسران، سوره مبارکه مبارکه «عبس» در شأن وی نازل شده است.
[۴] آیا سیر شدی \[از دیدن\]؟ حمیرا، لقب عایشه بوده است.
[۵] ارذل ناس: پستترین مردم
[۶] احادیث موضوعه: احادیث ساختگی
[۷] اشهر حرم: ماههای حرام
[۸] جمع بحث
[۱] سوره مبارکه آل عمران، آیه شریفه ۱۵۴: سوره مبارکه تغابن، آیه شریفه ۴: خداوند به آنچه در دلهاست آگاه است.
[۲] جمع عمر
[۳] نابودی
[۴] بیشترین قسمت
[۵] جمالالدین احمد علوی حسنی، معروف به ابن طاووس (وفات: ۶۷۳ ق)، از مشاهیر فقهای شیعه امامیه، او را فقیه اهلالبیت خوانده اند.
[۶] در اصل: نکرده
[۷] سوره مبارکه حاقّه، آیات شریفه ۴۴ - ۴۷: اگر پیامبر پارهای سخنان را به افترا بر ما میبست، با قدرت او را فرو میگرفتیم سپس رگ دلش را پاره میکردیم، و هیچیک از شما را توان آن نبود که مانع شود.
[۱] اتقیاء سلف: پرهیزکاران گذشته
[۲] صحرای محشر
[۳] تکلیف از کودک خردسال تا آنگاه که بالغ شود و همچنین از دیوانه تا این که عاقل شود، برداشته شده است. قصصالخاقانی: والمجنون حتی یعقل
[۴] منظور، عبدالله خان ازبک است.
[۵] خداوند شما را برکت دهد و اجر شما را بسیار کند و امورتان را اصلاح فرماید.
[۶] اسناد و نامه های تاریخی دوره صفویه، ص ۲۴۰ - ۲۵۰؛ قصص الخاقانی، ص ۱۴۶ - ۱۶۱؛ مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۱۰۵ - ۱۱۳.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 996
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: نامه
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: علمای اهل سنت بخارا، عبدالله خان دوم ازبک