کنشگران / عالمان دینی
آقا مسیح تویسرکانی
عالم دینی
سیدمهدی اصفهانی
عالم دینی
خلاصه

متن با قسم به انسانیت و قومیت آغاز می‌شود و هدف خود را نمایاندن راه و برداشتن پرده از روی کارها بیان می‌کند. سپس به تحلیل علل خرابی مملکت می‌پردازد و ریشه اصلی مشکلات را «غرض شخصی» معرفی می‌کند که منجر به تعطیلی حقوق انسانیت، از بین رفتن شرف و عدم انجام وظایف شده است. در ادامه، به برابری حقوق انسان‌ها در خلقت اشاره می‌کند و نقش سلطان را به عنوان ودیعه‌ای الهی و پاسبان حقوق ملت تبیین می‌کند. وظایف سنگین سلطان در حفظ حدود و حراست حقوق داخلی و خارجی مملکت و لزوم عدالت و انصاف از سوی او مورد تأکید قرار می‌گیرد. سپس به مفاسد ناشی از وزرای سوء و امنای ظالم در دوره استبداد اشاره می‌کند که منجر به نفوذ اجانب، ظلم و غارت، کسادی بازار و از بین رفتن امنیت شده است. در بخش پایانی، به برچیده شدن بساط استبداد و تشکیل مجلس شورای ملی به یاری روحانیون و متمدنین اشاره می‌کند و از وکلای مجلس به دلیل عدم شناخت قدر و منزلت خود و کنار نگذاشتن اغراض شخصی انتقاد می‌کند. در نهایت، با یادآوری شجاعت و غیرت نیاکان، ملت را به اتحاد، تجدید عقد اخوت و دوری از دوئیت و نفاق فرا می‌خواند تا روزگار محنت سپری شده و علم و معرفت جای جهالت را بگیرد.

متن کامل گزارش
به حقیقت انسانیت و به ناموس قومیت قسم است که ما را از این صحیفه ناچیزانه غرضی به جز نمودن راه و برداشتن پرده از روی‌کار نیست. از بس که اغراض صاحب غرضان، آتش فتنه انگیخت و خاک مذلت بر فرق وطن بیخت، جان در سینه تنگ آمد و این زندگی سراسر ذلت و خواری، این بنده را ننگ آمد و به عزم جزم، خود را در خدمت به نوع، فدائی وطن نموده قلم امید به دست گرفته متوکلاً علی اللّه و متوسلاً إلی الائمة الهدی روی صحبت را به جانب صاحب خردان نموده عرض می‌نماید: ای برادران دینی و ای اخوان وطنی! آیا می‌دانید علت خرابی مملکت چیست؟ آیا واقف بر عُطلَّت[۱] و سرگردانی کنونی هستید؟ آیا باعث اینهمه آشوب و پیشرفت نکردن مقصود را مطلعی؟ شما را به خدا، به ائمه هدی قسم است در عرایض من نظر دقت افکنید تا بگویم شرح این درماندگی. ای ملت ایرانی! بدانید که سبب سد طریق نَجاح[۲]، اغراض شخصی شده و این درد بی درمان چنان در عروق ما نفوذ نموده که محال است به وادی ایمن برسیم و روی نیک بختی ببینیم. غرض است که باعث تعطیلی و اضمحلال حقوق انسانیت شده، غرض است که شرف ما را از میان برده، غرض است‌که ما به وظیفه خود عمل نمی‌کنیم، غرض است که مایه خلط مبحث‌گردیده، غرض است که اسباب تجاوز از حدود گردیده، غرض است که مانع آسایش شده، غرض است که مایه حیرت‌گردیده، غرض است که منشأ جهالت شده. اگر غرض در میان نباشد به طرفةالعین اصلاح امورگردد؛ از صدر تا ذیل، از مجلس تا انجمن، از شاه تاگداکارهاشان رونق پذیرد. خدا خانه غرض و ملاحظه را خراب کند که تمام خرابی‌های مملکت و پریشانی‌های ملت بسته به وجود غیرمحمود اوست. ای ملت ایرانی! ای هموطنان‌گرامی! تمام افراد انسانی در حقوق بشریت و حدود انسانیت با هم شریکند. خداوند تبارک و تعالی که این خیل بشر را آفرید سلطانی با تاج و تخت سلطنت نیافرید، وزیر را به لحاط اینکه او متصدی امر مملکت است نیافرید، وکلای دارالشوری را وکیل نیافرید، غنی را با ثروت نیافرید، گدا را با احتیاج و فقر نیافرید، تمام افراد بشر را متساوی الحقوق در عرصه ظهور و شهود آورد و تفوّق و برتری در وجود آنها مِنْ حَیثُ اَنّهم بَشَرٌ ملاحظه نفرمود. نهایت این است که ودیعة الهیه سلطنت را به توسط مشتی رعیّت مقرّر داشت و بر قلب آنها انداخت که بدان شخص مقدس سپارند و او را در مهام امور خود، حافظ حقوق و حدود داشته. و غرض و مقصود از این تفویض ودیعه سلطنت، آن بود که ذات مقدس سلطانی پاسبان اهالی مملکت گردد و به‌توسط آن ودیعه الهیه و تسلط سلطانیه، حفط حدود و حراست حقوق نماید. هم در مملکت و قلمرو خویش اسباب هرج و مرج و تعدی و تکدی فراهم نشود و هم از خارج مملکت، همسایگان این دولت بر محوطه این خاک تخطی و تجاوز نورزند، داخله را نظم دارد و از اسارت و ضلالت در دست اجانب پاسبانی نماید. پس صاحب این ودیعه و حامل این موهبت، بعد از اینکه از طرف ملت به تاج سلطنت مفتخر گردید مشقت‌های بسیار و صدمات بی شمار بر وجود اقدسش وارد خواهد شد و تکالیف بی حد که همه کس تاب و توانایی تحمل آن را ندارد و از قوه انجام آن مهم بر نمی‌آید -بر آن ذات پاک‌که حقیقتأ منظور نظر الهی است وارد خواهد گردید؛ هم چنانی که انبیا و رسل، پس از بعثت و تحمل موهبت رسالت، شدائد بی حدّ و زحمات بی‌عدّ[۳] بر وجود مبارکشان وارد می‌شود و با همه قسم محنت و کُربَت[۴] در مقام انجام خدمت مرجوعه به خود باید اقدام کنند. هم چنین شخص اعلیحضرت همایونی پس از تحمل این امانت باید شب و روز از پی حراست و پاسبانی رعیت، آرام و خواب نداشته باشد و پیوسته برای آسایش زیردستان و اهالی مملکت اقدامات وافیه و اهتمامات کافیه به عرصه ظهور و بروز آرد. و البته تا زمانی که رعیت، آن وجود مقدس را حامل این ودیعه می‌دانند باید هر چه بگوید اطاعت‌کنند و آنچه صلاح بیند پیروی نمایند؛ بدین معنی که در سیاست مُدُن[۵]، صاحب حلّ و عقدْ اوست ولیک در سایر تکالیف الهیه، متابعت علماء عاملین لازم است. پس بدین لحاظ جنبه عرفیت راجع به سلطان است و جنبه شرعیه به دست علما. به عبارت ساده و سهل‌تر: یک مرتبه این است‌که از حضرت احدیت تکلیفی بر ما مقرر شده که باید بدان اقدام کنیم، زمام این امر به دست علماء عاملین است؛ یک مرتبه اینست که ما خودمان امری را برای خود قرار می‌دهیم و تکلیفی برای خود به توسط وکالتی که به سلطان می‌دهیم ثابت می‌کنیم و به‌توافق آرا، امور مملکتی را با تکالیف مقرره نسبت به رعیت و شخص سلطنت در کف کفایت آن حضرت می‌گذاریم که باید مثلاً اعلیحضرت مُحارِست[۶] و ممارست حدود و حقوق مملکتی ما را فرمایند و پاسبان ما باشند که ماها آسوده و مرفه الحال به امر معیشت و زندگی خود پردازیم و بدون خوف و بیم با آسایش خاطر[۷] و امنیت وافر، به شغل و پیشه از تجارت و فلاحت و غیرها پردازیم تا امور زندگی را به احسن الوجوه مرتب و مایه آبادی و تسهیل امر معیشت‌گردیم. و مسلماً تکالیفی برای وکیل و موکل، یعنی شخص شخیص سلطنت و رعیت در این میان هست که باید هر دو، قلاّده[۸] این تکالیف را برگردن جان بندند و پیوسته معتضد و پشتیبان یکدیگر باشند. پس اگر فردی از افراد یا صنفی از اصناف رعیت مخالفت ورزد و از رِبْقِه[۹] اطاعت سلطنت و اوامر صادره از آن دستگاه معدلت سرپیچد باید در بدایت[۱۰]، علت این مخالفت را فهمید. اگر چنانچه سوء قصدی است که خدا نخواسته از پیشگاه سلطنت بدو رسیده، باید از سلطان و متصدیان امور سلطنت کشف مطلب را نمود. اگر حقیقتاً ظلمی بدو رسیده که مایه این مخالفت و سرپیچی و تظلم و تُشکّی[۱۱] گردیده رفع ظلم نمایند و اگر چنانچه غرض آن شخص مخالف، از این عدم متابعتْ رواج بازار هرج و مرج است باید به اَشدُّ المُعاقِبه[۱۲] از او بازخواست کرد و نگذاشت که رسم سرکشی در مملکت مسلوک شود. پس لازمه سلطنت، معدلت است و اولین حقوقی که رعیت بر شخص سلطنت دارد عدالت و نَصَفَت[۱۳]، دادخواهی و زیر دست پروری است و چون چندی گذشت که به واسطه وزراء سوء و امنای بی تدین که همٌشان همه مصروف خرابی مملکت و قصدشان تمام بر باد دادن دین و دولت بود، متاع ظلم و تعدی و تخطی و تَجافی[۱۴] در مملکت ما راه یافته بود و حقوق رعیت بتمامه معطل و معوق مانده، نه شه را از حال رعیت بیچاره خبری و نه رعیت را از شدت فقر و فاقه و تحمل ظلم و عدوان رمقی در کالبد باقی بود. و از تدبیرات مملکتْ خراب کن وزراءِ سوء و امناءِ ظالم که پیوسته قلب سلطان را از رعیت بیچاره به لطایف الحیل و اسبابْ چینی مکدر، و رعیت را از کثرت ظلم و اجحاف از خانه آواره و در بدر می‌نمودند، آتش رسوخ اجانب در پنبه قومیت و ناموس اهل مملکت افتاد و به دسایس و وساوس، رشته امور مملکتی ازکف اهالی به در رفت. تمام اهل مملکت فی الحقیقه مزدور خارجه و اجانب شدند و آنچه را به کَدّ یمین[۱۵] و عرق جبین تحصیل می‌نمودند به یک سیل مملکت خراب کن نفوذ تجارت اجانب به باد فنا می‌دادند تا اینکه رشته احتیاج به جایی کشید که ما فوقی بر آن متصور نبود. اغنیایی که در حقیقت فقیر بی بضاعت بودند منحصر به معدودی شد و فقراء مملکت، غیر محدود. خدایا چه فلاکت و زحمات بلاحد کشیدیم و ساعتی روی بهبودی ندیدیم. یک طرف نفوذ اجانب، یک طرف ظلم اشرار واراذل؛ حکام جور مشغول تاراج، امنای دولت در صدد گرفتن خراج؛ شه سرگرم خودپرستی، وزراء در صدد دراز دستی؛ امناء به خیال بردن هستی؛ بازار رشوه به اعلی درجه رواج،کارهای مردم به نهایت اعوجاج، ملت در مقام لجاج، سلطان قانع به اسم تخت و تاج، دانایان در این میان هاج و واج؛ و در حقیقت متاع مملکت در بازار حراج بود. شه غافل و رعیت جاهل، طوفان باد ظلم، فضای مملکت را تیره و تار کرد و امواج جور کشتی امید را به تلاطم انداخت. عقل و خرد خیره و چشم روزگار تیره‌گردید. بازار امنیت آشفته و غارت و شلتاق مرسوم به تمامی اهل مملکت. دزدان خانگی و رهزنان داخلی همدست شدند و از پی شکستِ پشت اسلام از باده ظلم و عدوان مست‌گردیدند. روز فقرا شب شد و شب بیچارگان پر از درد و تَعَب[۱۶]. حقوق مردم پامال ظلم‌گردید و حدود اهل مملکت مسخر عدم قانون است. ازگوشه و کنار، سرکشان خون آشام میدان امنیت را خالی دیده به نهب و غارت مشغول آمدند، شه بی خبر، و مملکت سراسر شرر. خزینه دیرینه خالی شد و ذخیره وزراء و امناء پر از لآلی گردید. حقوق لشکری و کشوری از مالیه دولتی موضوع[۱۷]، ولیک آن بیچارگان به‌کلی از مداخله ممنوع گردیدند. قوای سلطت، ضعیف و اغوای دشمنان بیرون از حد توصیف. نه از حدود انسانیت اثری و نه از حقوق قومیت خبری. بازار کسب و حرفت به کلی کاسدگردید و این کسادی اسباب تولید هزاران مفاسد آمد. دردهای بی درمان از بی شغلی و بیکاری در مملکت پدید و ناخوشی‌های ممتنع العلاج در طبقات ناس به ظهور پیوست. آسایش، بالمرّه معدوم و مردم از آرامش بالکلیه محروم گردیدند. نه حواس جمعی باقی ماند که در صدد اصلاح کوشد و نه قوه صبری‌که به امید فلاح نشیند. هر یک از افراد ناس که جزئی انتسابی به یکی از غلامان حکومت یا وزارت داشت هر نوع تعدی و تخطی می‌خواست می‌نمود و دادرسی نبود؛ و هر ظالمی هر ظلمی که تصور می‌کرد فوراً به محل اجرا می‌گذاشت و فریادرسی نبود. آنقدر تحمیلات به رعایا، اولیای امور از فرّاش و پیشخدمت تا خواجه‌سرا[۱۸] و طبّاخ مطبخ می‌نمودند که رعیت بیچاره با آن همه فلاکت و تحمل امر زراعت، به نان جوی قانع شده آن را هم به لطایف الحیل از چنگشان به در می‌بردند و خدا را به هیچ وجه ناظر و حاضر نمی‌دانستند. جور و تطاول و غارت و چپاول، چنان ملت را به خاک مذلت نشاند که دل از زندگی شسته و ترک دنیا و حیات گفته تا اینکه زمان جور و ظلم سپری گردید و خزان مذلت را بهار خرمی رسید. به دستیاری برخی از روحانیین و فرقه‌ای از متمدنین، مسند استبداد برچیده و بساط مشروطیت و مشاوره چیده شد. برای انتظام امر مملکت و رفع ظلم و عدوان، مبعوثین ملت و منتخبین اهالی مملکت از تمام نقاط ایران به دعوت روحانیین طهران پس از انتخاب بدان سامان رهسپار شدند که مجلسی در مقابل دولت از طرف ملت تشکیل یافته خرابی‌های استبداد را جبران نموده در کلیه امور معتضد و مراقب سلطان باشند، دوائر دولتی را منظم و دستور العمل مملکتی را مدون دارند، قوانین سیاست مدن را تدوین و حدود طبقات ناس را تعیین نمایند، ملت را از گرداب محنت برهانند و کشتی مملکت را از طوفان حوادث و مِحَن[۱۹] و امواج شدائد و فِتّن[۲۰] نجات داده به ساحل حیات و مقصد نجاح رسانند. هم ترقی مملکت دهند و هم ترفیه[۲۱] ملت را فراهم کنند. غبار جور و عُدوان[۲۲] که رخساره تمام اهالی را مکدر داشته از دست تفقد و معدلت پاک کنند و جراحت ظلم و بیداد که بر قلب تمامی ملت جای‌گزیده از مرهم لطف و نصفت الیتام دهند. دولت را به حقوق خویش قانع نمایند و ملت را از تخطی و تعدی حدود مانع آیندکه هم امنای دولت حدود خود دانند و هم اهالی مملکت تکالیف سلوکی خویش شناسند. و البته اینگونه جلوگیری، اسباب آبادی مملکت و رواج بازار حِرفَت و صناعت و زراعت و تجارت و غیرها خواهد بود و شاهد مقصود از پرده اختفا رخساره عزت خواهد نمود؛ چنانچه در دول متمدنه به توسط این نوع سلوک، عدالتْ مسلوک،گوی شهامت و رَشاقت[۲۳] از میدان روزگار ربودند و لوای عزت و پرچم ابهت در اعلی درجه شوکت برافراختند. به طوری اسباب رفاهیت و آسایش رعیت را فراهم و سلطان خویش را واقف به امور پلتیکی و سیاسی و قانع به حدود مقرره نسبت به شخص سلطنت نمودند که رسم بیداد بالمره منسوخ و دَأب[۲۴] الفت و داد در کلیه طبایع رسوخ نمود. از طفل غیر بالغ تا پیرکهن سال، و از دهاقین تا روحانیین، از لشکری و کشوری تمام واقف به حدود و حقوق خویش شدند و خیل بشر را برادر دانستند. ضرر اخوان وطنی خویش را خسران خود شناختند و هم وطنان خویش را از قید اسارت و ذلت و بند فقر و مسکنت آسوده ساختند و این همه نتایج و ثمرات برای آنها دست نداد جز از درخت مشروطیت و این همه تفوق و برتری شامل حال آنها نگردید جز از اعلای لوای پارلمان ملت. ترویج صنایع و کشف معادن و اختراع بدایع ننمودند جز از حُسن تشویق پارلمان و حرکت ارض را به رأی العین ندیدند جز از استقلال و استقرار پارلمان. حاصل از علم و صنعت خویش نبردند جز از حراست و پاسبانی پارلمان. مقصود، تمام ترقیات که در ممالک متمدنه مرئی و مشهود گردیده کلاً و طُرّا[۲۵]، از محاسن مشاورت و نتایج مشروطیت خواهد بود؛ چنانچه کلیه مفاسد که در مملکت ما پدیدار شد جمیعاً از ثمرات وخیمه استبدادگردید. شرف و ناموس ما به باد فنا نرفت جز از طوفان استبداد. رشته قومیت و اخوت ما از هم گیسخته نشد جز از سیف قاطع استبداد. این همه ننگ و بی‌شرفی دچار این مملکت نگردید جز از بی‌عِرضی استبداد. خزانه خالی نشد و صاحب یکصد کرور قرض نشدیم جز از بیداد استبداد. حکام جور و امراء ظلم، دست تعدی و تجاوز به مال رعیت بیچاره دراز نکردند جز از دراز دستی استبداد. صنعت و فلاحت و تجارت، شرف و ناموس قومیت از میان برنخاست جز از نشستن دیو استبداد. مقصود، از شراره استبداد خشک وتر هر چه بود سوخت و به جز خاکستر چیزی باقی نماند. ولیک حالا که بحمدالله تعالی صاحب کنستوتیسیون[۲۶] و مجلس شورای ملی شده‌ایم و از اطراف و جوانب، وکلا و برگزیدگان ملت در یک جا جمع شده، باید رفع موانع نمایند و آیینه را از زنگ کدورت بزدایند. اما هزار افسوس که تاکنون وکلای ما قدر خود نشناخته و مکان و منزلت خود ندانسته‌اند، اغراض شخصی را کنار نگذاشته و خود را از لوث دوئیت و منیت عَری[۲۷] و بری نساخته‌اند. هنوز پی به حقوق نبرده‌اند و ترک عادات سیئه دیرینه را نگفته‌اند. حق دارند، چراکه هنوز صدای وا وکیلاه ملت را نشنیده و رعد و برق خروش اهالی مملکت را ندیده‌اند. ابر مَطیر[۲۸] مؤاخذه ملت بر آنها نباریده و زلزله هیجان اهالی مملکت رعشه بر اعضای آنها نیفکنده، چشم خود را بر هم نهاده به گمان اینکه هزاران نفوس، آنها را به دوربین مراقبت نمی‌بیند. به سر مناره اشتر رود و فغان بر آرد که نهان شدم من اینجا نکنید آشکارم ای صاحب ادراکات و ای ارکان این مکان! پیکان همسایگان را هدف تیر شماتت مشوید و خود را به دست جهالت، مجروح تیغ ندامت مکنید. مگر ما زاده شجاعت و رشادت نیستیم؟ مگر ما از نسل جوانمردان غیور و شِجعان[۲۹] جلادت دستور نیستیم؟ مگر اجداد و نیاکان ما به طفیل همت، لوای ابهت در اکثر ربع مسکون بر نیفراختند و زلزله و ولوله در ارکان تمام اهل عالم نینداختند؟ به عزم فرخ به هر طرف رخ آوردند، صلای تسلیم و انقیاد به پاسخ شنیدند و از یمن همت و حُسن مجاهدت، روی افسوس و صورت آوخ[۳۰] ندیدند. زندگی با بندگی را عار، و مردن در پی پایندگی را افتخار دانستند. جلادت نمودند تا گوی سعادت ربودند و دشت رشادت‌گشودند تا سر افتخار به اوج شهامت سودند. پای مردانگی فشردند تا زنگ مذلت از آیئنه دل ستردند و بازوی اتحاد و پنجه وداد قوی نمودند تا مُلک خویش را از نفوذ اجانب و اطاعت و انقیاد بری ساختند. کُمَیت[۳۱] کفایت تاخته و رخت خویش در منزل هدایت انداختند. چشم بصیرت باز نمودند و دیده حقیقت بین گشودند. حقوق قومیت و عقوق دوئیت[۳۲] شناختند و خود را از قید منیّت عَری ساخته، غیرت و حَمیّت را حِرز[۳۳] جان، و بذل جد و جهت را به قدرالامکان نموده، چون شیر ژیان و پیل دمان غرّان و خروشان سرگرم شجاعت و در میدان امتحان رجز خوان جلادت گشتند. چه شد آن همه عصبیت؟ کجا رفت تهور و حمیّت؟ آیا بذر فتوت خوشه خَیبَت[۳۴] به بار آورده؟ یا نهاد حریت درخت اسارت گردیده؟ آیا تغییری در مقتضیات عالَم داده شده؟ آیا اثر بالخاصیه معدوم شده؟ پیشینیان گفته و خودمان دیده‌ایم که گندم از گندم بروید جو ز جو، پس چه شده که تخم رشاقت حاصل شناعت آورده؟ این مباینت از چیست در صورتی که تغییر و تبدیلی به هیچ وجه ملحوظ نیست؟ ایران همان خاک پاک است، ایران همان هوای فرحناک است، ایران همان آب خوشگوار است. اقتضای این خطه پاک، همان شجاعت است و رشادت جلادت است و فخامت غیرت است و شهامت است و رشاقت، و لیک خواب غفلت حجاب این کرامت گردیده و نوم[۳۵] جهالت مایه حیرت این قوم آمده است. از جهل است که شیر طعمه روباه شود، از غفلت است که بازِ قوی پنجه گرفتار صَعّوه[۳۶] گردد، از شئامت[۳۷] جهالت است که جنگ داخلی نمی‌گذارد ساعتی به خود پردازیم، از ظلمت بی‌علمی است که نمی‌توانیم راه را از چاه شناسیم، و الا در فطرت ما همان فتوّت مَرکوز[۳۸] است، در جِبلّت[۳۹] ما همان جلادت مستور است، طبیعت ما با آب کیاست مخمّر[۴۰] است، طینت ما با نور ابهت مُلفِّق[۴۱] است. ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود. امیدواریم به جنبش غیورانه و کوشش مردانه، روزگار محنت سپری گردد و گلزار جلالت به خرمی پیوندد. سَحاب[۴۲] جهالت مرتفع و آفتاب علم و معرفت در وسط السماءِ غنا و ثروتْ پرتو نور افکند. آن وقت است که تُبلَی السَّرائِر[۴۳] آنچه در فطرت پاک ودیعه است ظاهر و باهر خواهد شد. سَیَجعَلُ اللهَ بَعدَ عُسر یُسراً.[۴۴] ای برادران دینی! ای اخوان وطنی! شما را به حق حق، شما را به رب الفلق قسم است عقد اخوت را تجدید کنید، عدم نقض عهد را در آن تقیید نمایید[۴۵]، معیّت[۴۶] را پیشه کنید، از دوئیت اندیشه نمایید، پرورش یافتگان این آب و خاک را برادر شناسید، پیرمردان فرتوت را پدر دانید، همگی یک تن شوید، همه تن غمخوار وطن شوید، رشته قومیت را محکم نمایید و اسباب عزت را فراهم فرمایید، با دوستان مروت با دشمنان مدارا. ای وای، خطا گفتم با برادری دشمنی جمع نگردد، بایکرنگی مخاصمت صورت نگیرد، عقد اخوت، طرد خصومت کند و طرح رفاقتْ فسخ عداوت نماید. حاشا که با اتحاد و وِداد[۴۷]، عِناد[۴۸] تحقق یابد و کَلّاً که با اتفاق و وفاق، نفاق و شقاق توافق جوید. **پاورقی‌ها:** [۱] عاطل بودن، بیکاری [۲] رستگاری [۳] بی‌شمار [۴] اندوه [۵] علم اداره امور جامعه و مسائل مربوط به آن (در قدیم) [۶] مواظبت کردن [۷] در اصل: خواطر [۸] زنجیر، رشته [۹] رشته، بند [۱۰] ابتدا [۱۱] شکایت کردن [۱۲] شدیدترین مجازات [۱۳] انصاف [۱۴] جفا کردن [۱۵] دسترنج [۱۶] رنجوری، سختی [۱۷] نهاده شد، مقرر شده [۱۸] در اصل: خاجه [۱۹] جمع محنت: رنج‌ها [۲۰] جمع فتنه [۲۱] رفاهیت دادن [۲۲] دشمنی [۲۳] چابکی و زرنگی [۲۴] شیوه، عادت [۲۵] به تمامی، به کل [۲۶] واژه فرانسوی مشروطیت [۲۷] تهی [۲۸] باران زا [۲۹] جمع شجاع [۳۰] دریغ [۳۱] اسب سرخ یال و دم سیاه که به سرما و گرما و گرسنگی و تشنگی و تاخت و تاز و آفتاب و سنگلاخ و گل و لای، طاقتش از همه اسبان بیشتر است. [۳۲] آزردگی دوگانگی [۳۳] دعایی که برای محفوظ ماندن از بلایا برکاغذی نویسند و با خود دارند. [۳۴] ناامیدی، زیانکاری [۳۵] خواب [۳۶] گنجشگ [۳۷] شومی [۳۸] ثابت و برقرار [۳۹] سرشت [۴۰] سرشته شده [۴۱] تلفیق شده [۴۲] ابر [۴۳] اشاره به آیه ۹ سوره طارق که می‌فرماید: روزی که رازها آشکار می‌شود. [۴۴] طلاق، ۷: زود باشد که خدا پس از سختی آسانی پیش آورد. [۴۵] تقیید نمودن: در بند کردن [۴۶] همراهی [۴۷] دوستی، محبت [۴۸] دشمنی
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1286
برهه تاریخی: استبداد صغیر و فتح تهران
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی
قالب کنش: مقاله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها