کنشگران / عالمان دینی
شیخ عبدالباقی
عالم دینی
متن کامل گزارش
فَیا لَیتَ الشَّبابَ یَعُودُ یَوماً در این مقاله فقط می‌خواهم قدری ساده‌گویی کرده، از حالت نکبت‌آمیزی که محیط وطن مقدس ما گشته، خاک بلا بر سر اولاد ایران ریخته سخنی بدارم. نگارشاتی که این اوقات از نقاط مختلفه ایران می‌رسد، همه به نواهای مختلف و طرزهای عجیب شکایت و فریاد دارند. از چه؟ از آن هیولای استبدادی که اساس سعادت مملکت و شالوده حسن استقبال ایران را چه از جهت داخله و چه از جهت خارجه به یک اضمحلال نزدیک ساخته و از انقراض این دولت و ملت اسلامی بیش از یک لمحه بصر[۲] باقی نگذاشته. از آن شدت جهالت و بی‌علمی که قاطبه ساکنین این مُلک را به طوری غریب موجی حیرت‌افزا فرا گرفته و آنها را به حدی از دائره عقل و خرد و جاده بینایی و فهم دور انداخته که بدبختانه از اندازه نکبت و فلاکت حقیقی که صنف به صنف و طبقه به طبقه ایشان را احاطه کرده و هر ساعت آنها را به ورطه نیستی و عدم می‌کشد بی‌خبر مانده، نمی‌دانند در کجایند و چه حالند. اگر امیر است در کار ازدیاد مداخل و وفور مظالم و سوزانیدن خانمان بدبختان است و اصلا از این عوالم خبری نداشته و ندارد و همی به جمع ذخایر و گرد آوردن زخارف دنیویه، آن هم به طریق نامشروع - که هر شریعت و طریقتی از آن بیزار است - عطف نظر و صرف توجه کرده، کاش به همین هم اکتفا می‌کرد و دیگر گرد ایذاءِ مظلومین بیگناه نمی‌گردید. این همه تعدیات جانفرسا که نظیرش در هیچ دهکده دنیا مشهود نشده و نمی‌شود، بر جمعی ماتمزده که سال‌های سال است در پنجه ظلم گرفتار بوده‌اند وارد ساخت. امان از این طبقه ظالمه که گویا مملکت ایران را تیول ابدی و مِهریه مادری خود محسوب و خلق ایران را که شاید در عالم به غیر از بی‌علمی هیچ گناه و جرمی ندارند، بندگان زرخرید خودشان تصور نموده، آن را به هر نحو ظلم و تعدی که استبداد و بی‌پروایی تجویز می‌کند، خراب و ویران و این را با هرگونه جور و شدایدی که فوقش متصور نیست، در به در و پریشان ساخته و می‌سازند. اگر عالِم است که گویا وظیفه آنی و تکلیف واقعی خود را دورکشی از امور این بدبختان دانسته و جزیی‌ترین کاری که راجع به سعادت و خوشبختی این مردم بدبخت باشد از اداره و حوزه خود، خارج ساخته و فقط به خیال خود گوشه‌گیری و عزلت اختیار و از دنیا و مافیها دست کشیده، از غایت تبری که از عزیمت چندین ساله خود حاصل کرده‌اند گمان می‌کنند که این دورکشی ایشان موجب هیچ نحو سختی و مشقت برای ملت ایرانیه نمی‌شود و حال آن که صدای اسلام شاهد و گواه حال است که همین سکوت و خاموشی ایشان باعث ورود آن همه بلایا بر ملت بدبخت ایران شده و آنها را بر این خاک سیاه و در این حالت تباه انداخته است. مسئولیت آن همه شداید و نَوائب[۱] و آن اندازه مَکایدِ[۲] و مصائب که به حال این جمع بدبختان طاری[۳] و عارض گردیده، یک نصفش بر جهالت خودشان و نصف دیگرش بر خموشی و سکوت این فرقه محترمه علماءِ اعلام وارد می‌آید؛ چرا؟ برای اینکه وقتی ظالم دید که ابداً مانع و عایق[۴] خارجی برای اجرای ظلم و جور خود ندارد - یعنی جهالت ملت و خاموشی اولیاءِ حقیقی ایشان که صنف علما باشند - میدان را خالی گذارده دیگر چه ضرور که تأمل و تشویش در کار شَئامت[۵] آثار خود نماید؟ اگر تاجر است که کورکورانه گویا از صنف ملت ایران خود را خارج دانسته، کلیه عالم کون و مکان و انتظام امور جهان را مربوط به حرکات خود پنداشته، ابداً در خاطر خود خطور نمی‌دهد که ممکن است شراره استبداد بر خانمان وی افتاده و او را به پست‌ترین درجه مذلت برساند. عجب جهالتی مضحک در بُطون قلب این صنف ممتازه جای گرفته که در حالی که در مملکت ایران همین طایفه گاوان شیرده ظلمه هستند (یعنی معرض تعدی و ظلم مستبدین می‌باشند) به کلی از دائره انسانیت خارج مانده یا خود را از فرط جهالت، بهترین نوع بشر حساب کرده و دارای حقوق عال‌العال[۶] دانسته‌اند یا ابداً خودشان را در این دنیا دارای حقوق و امتیازات انسانیه تصور نکرده، خیال می‌کنند که - العیاذ بالله - خداوند عالَم یک طایفه بی‌حقوقی راکه عبارت از خودشان باشد در عالم خلق کرده و برای عبرت مردم گذارده در هر دو شقّ مذکوره به خطا رفته‌اند. چرا؟ اولا، در حقوق بشری با سایر افراد نوع، مساوی و برابر می‌باشند. واقعات و سایر ممالک متمدنه هر روزه این حرف را تقویت می‌کند. ثانیاً، برخلاف عدالت الهیه است که یک صنفی از اصناف، مخلوقی بلاحقوق خلق فرماید. بلی، برای این خیالات واهیه و حرکات غیرعاقلانه این طائفه، یک قیاسی می‌توان کرد و آن این است که چون در امور خود مستغرق گردیده و سراپا در فکر پیشرفت حرفه خود ساعی هستند، از این جهت چندان به امور سیاسی وَقع و عُظمی[۷] نمی‌گذارند. حالا باید ببینیم آن استغراق و پیچیدگی که موجب همچو امری اسف‌خیز شده، اقلاً آن نتیجه مطلوبه را داشته یا خیر؟ وقتی که به درستی نظری به اطراف مسئله می‌کنیم می‌بینیم که از نهایت بدبختی، تجار ما هم از این مانده و هم از آن در رانده شده‌اند، یعنی هم از امور جاریه مملکتی - که کمال اهمیت را نسبت به حال ایشان دارد - بازمانده و هم از پیشرفت تجارت خودشان که غایت مرام ایشان است، بازمانده‌اند. افسوس از این بی‌خبری، فغان از آن بی اعتنایی. اگر طبقه فضلا و ادبا را نظر کنید می‌بینید که از یک طرف، کلیه عقلاءِ دنیا عَلی سَبیل العموم و الاطلاق[۱] صحه گذارده‌اند که وجود فضل و ادب حقیقی در تمام ایران مساوی و معادل با صفر است و ابداً وجود خارجی پیدا نکرده و نمی‌توان اعتقاد به وجود کمترین عده فضلا در ایران نمود. ولی از طرف دیگر در همان ایران چنانی می‌بینید که ماشاء الله دو کرور فاضل شمشیربند، یک کرور عالِم معتمد، و یک ملیون ادیب اُریب[۲] در همدیگر افتاده، هر یک به شعر خوش و ترانه دلکش خود یک صفحه از این مملکت را تسخیر کرده و جادو مانند، قلوب اهالی آن خطه را سرتاسر - یعنی از خلیج فارس تا بحر خزر و بلوچستان الی آذربایجان را - پابند آثار ادبی خود ساخته، سهل است رفته رفته دل‌های بیگانگان را که به عقیده ما مرده و پژمرده شده و از همه خصایص ادبیه محروم شده، به حدی گرفتار دام خود کرده‌اند که از جنوب و شمال مملکت، مشتریان شیدا دل برای ابتیاع[۳] متاع گرانبهای ادبیات ما سرقدم ساخته‌اند!! بلی اینها که چیزی نیست، ما هنوز بسیاری فواید عظیمه را از انفاس مقدسه آن فضلا و ادباءِ عالِم عامل خود چشمداشت داریم و دائره تَرصد[۴] ما از آثار اعمال ایشان به حدی وسعت دارد که منطقه‌اش از منطقه نفوذ روس و انگلیس نیز وسیع‌تر است. آری ادیبانی که شاه حرفشان «درویش باش، دنیا دو روز است»، بایستی نه یک مملکت بلکه چندین ممالک را از شکایت مواعظ خود غرقه جهالت بسازند!! اگر طبقه اواسط[۵] و کسبه را ملاحظه فرمایید، از شدت بهت و حیرت، بیزار از دیدار آن آثار خواهید شد، چون که اندازه بی‌خبری و بی‌خردی در طِباع[۶] این طبقه، نهایت علو و ترقی را حاصل کرده و به جایی رسیده که آن بدبختان بالکلیه خود را طعمه ظلمه و شکار مستبدین فرض کرده و تا همین اندازه قانعند که در وقت ورود تعدی فقط مال خود را از دست داده و با کمال نامردی زیر بار هر نوع مصیبت‌های جانسوز رفته و به هرگونه شدایدی که در عالم صورت‌پذیر است تن در دهند؛ اما همین قدر جانشان سالم بماند، آن هم در اکثر، بل کل موارد، برخلاف مأمول[۷] ایشان به وقوع می‌رسد و گاهی در مملکت محروسه ایران جنت‌نشان (!) دیده نشده که فلان کسبه، خانمانش هدف تیر بلا نشود، بلکه برعکس به حسب قاعده کلیه که از یادگارهای مظالم پیشینیان می‌باشد، این افراد بدبخت اولا جان خود را باخته و بعد مایملکشان عرصه ظلم و چپاول می‌شود. وقتی بنا باشد که همین مردم از نهایت بیخودی و فقدان مدرک چنان غلو در حرکتی کنند که همیشه خود را مقبوضٌ ید[۱] استبداد دانند، البته باید نتایجی بدتر از آن که ذکر شد به عرصه ظهور آید. بیداد از این کوری! آیا با این وضع که ابداً علائم سعادت و آثار شرافت در او نیست خیال می‌رود که استرداد شرف برای‌ایرانیان شود؟ آیا توان گفت با این بی‌خودی و بی‌علمی عمومی که اطراف مملکت را احاطه کرده، دیگر افراد این ملت قادر بر حصول شرف ملیت و حفاظت و حراست مملکت خود شوند؟ کسی که از حالت ظاهریه و باطنیه اعمال ایرانیان بی‌خبر نیست گوید: حقیقت، همه اوضاع این دو سال اخیر به مثابه یک برقی بود که فورا تلألؤ کرده و در عرض یک لمحه بصر ناپدید گردیده. اگر خوب ملاحظه شود ماها نه قوه مُدرکه[۲] داریم، نه عدل از ظلم و نه راست از صحیح تمییز می‌دهیم، بلکه هنوز در صِغَر سن مانده و پیران هفتاد، بل پنج هزار ساله می‌باشیم و ابداً حال آن را نداریم که بدانیم این کشتی پلتیک[۳] ایران به کجا می‌رود و هیئت ملیّه ما در چه بحران عمیق افتاده و در کدام گرداب فنا پا گذارده که ابداً استخلاص از آن ممکن نیست. برای مثال و نمونه پستی و کوری ما همین بس که در عرض این چند سال اخیر خودمان بی‌حس و حرکت مانده و هر وقت عامل ظلم آمد و پدرمان را درآورد فقط اکتفا و قناعت به همین کردیم که مانند زنان، شیون و زاری محرمانه کرده و ابداً نفهمیدیم که اُسّ اساس ظلم و لب لباب تعدی، همان کوری خودمان است. هرکس فقط به شِکوه زنانه قناعت و اکتفا کند هیچ حق ندارد که ظلم و ظالم را مذمت کند، بلکه خودش هم اولین ظالم قهار محسوب خواهد گشت؛ چرا، که ظلم ظالم فقط راجع به حال یک طبقه مظلوم است، اما ظلم خاموشان مربوط به احوال خودشان و دیگران هر دو خواهد شد. تو که ادعای مسلمانی و دعوی تشیع می‌کنی، چرا از دست ظلم گریه می‌کنی؟ برو از خودت گله بکن و فکر نما که رفع ظلم به چه طور بکنی. انسان برحسب طبیعت، بیشتر مایل به ظلم است تا به عدل، و اگر بنا شود همه افراد ملل مختلفه، زیر بار ظلم مانده و مثل ما فقط به یک ندبه و زاری زنانه ختم تعزیه کنند، آن وقت دیگر هیچ باری بار نمی‌شود و نظم عالم مختل می‌ماند و کلیه امم و طوایف متفرقه، قریب به اضمحلال می‌شوند. پس چیزی که باعث نگهداری انتظام عالم و موجب بقاءِ طوایف و امم گردیده، فقط امتناع ایشان است از کشیدن بار ظلم. تا وقتی که ما این شیوه غیرمرضیه یعنی تحمل بار ظلم را از کف نداده و مثل هزار سال پیش، وجود خودمان را حق و سهم ظالمین می‌پنداریم محال است بتوانیم امید زندگانی را - و لو پست و حقیر باشد - در خاطر خود راه داده و ترصد داشته باشیم که آسوده و سالم مانده و از خطرات جانسوز ایمن باشیم. انتهی. دیگری که از بدبختی ماها دلی پردرد دارد می‌گرید و می‌گوید: هر وقت که در اطراف این مسئله داخل می‌شوم و خوب به دقت می‌نگرم، نزدیک می‌شود از غم و غصه بمیرم، زیرا می‌بینیم ایرانیان خودشان به نفس خود ظلم کرده اما باز دست از حرف‌های پوچ خود نکشیده و اظهار تنفر از تعدی و احجاف می‌کنند. ای بیچاره، تو که ادعای مظلومیت می‌کنی، روح تو گواهی می‌دهد که خودت بانی ظلم بوده‌ای، چرا؟ زیرا که از وقت تولد تا وقت وفات به هیچوجه من الوجوه در [۱] طی داخل نشدی که بدانی این ظلم از کجاست و مأخذش از چه جاست و بعد از آن که این را بفهمی، درصدد رفع ظلم برآیی. ای کسی که برای مظالم کربلا گریه می‌کنی و خاک بر سر می‌افشانی! چرا نظری به حال خود نمی‌کنی و نمی‌فهمی که چه خاکی بر سرت ریخته شده و می‌شود؟ ای آن که بر ظالم‌های قدیم هزار لعنت و شَنعَت[۲] می‌فرستی، چگونه با نهایت خضوع و خشوع زیر بار ظلم رفته و ابداً ملتفت نیستی که این ظلم است یا عدل؟ حق است یا باطل؟ ای بدبخت! پرده جهل را از پیش نظر خود برداشته، نظری به قطعات مختلفه عالم کن و ببین دیگران دارای چه جاه و جلال، و تو گرفتار کدام نکبت و ملالی؟ آیا تو گمان می‌کنی که مسلمانی عبارت از کشیدن بار ظلم و سکوت مطلق است؟ به خدا اشتباه عظیم کرده‌ای و در منجلاب نافهمی افتاده‌ای، زیرا اصل این دین مبین - که تو حالا خودت را لساناً معتقد بدان می‌دانی - فقط و فقط برای سعادت مخلوق و رفع آثار توحش و بربریت و رفع ظلم و استبداد و نشر عدل و داد و اشاعه مساوات و هزاران مزایای دیگر است که به تقریر نیاید. تو چرا اینقدر از دین خود بی‌خبری که به کلی اصول صحیحه آن را نفهمیده بلکه آن را به طوری نامرغوب توجیه و تفسیر کرده‌ای، تحمل ظلم و تعدی را عبارت از پیروی اسلام می‌دانی؟ بی‌انصاف! تو داری از شئامت این اعمالت، هم خود را از دنیا و آخرت بی‌بهره کرده، و هم اَخلاف[۳] خودت را گرفتار ظلم و دچار بدبختی‌های بی‌منتها می‌کنی. ای بی‌خبر! ببین سایر ملل که ابداً پیرو قواعد صحیحه این دین نبوده و نیستند، چگونه به واسطه اتخاذ آن قواعد و اجراءِ قوانین اسلامی به مدارج عزت و سعادت ارتقا جسته و به مَعارج[۴] شرافت و ابهت حقیقی پا گذارده‌اند و چگونه تو که برحسب ظاهر پیرو و تابع آن دین پاک هستی به واسطه این نافهمی که داری لاینقطع معرض بدبختی‌های بی‌حد و حصر شده که نزدیک است بطور قطع رشته وجودت یک سره بگسلد؟ تو به واسطه این بی‌علمی که داری و رفتار بدی که نسبت به نفس خودت می‌کنی، اتصالاً دین اسلام را صدمه می‌زنی و زحمات و مساعی سروران حقیقی اسلام را کلاً هدر می‌سازی و این قدر در جاده پستی تَوغُل[۵] می‌کنی که می‌گویی باید قسمت مسلمانان در این دنیا جز بدبختی و نکبت و ظلم و جور، هیچ چیزی نباشد؛ ولی خدا می‌داند اشتباهی عفوناپذیر کرده‌ای. انتهی در اوایل مسافرت خودم وقتی که از بندری در کشتی تجارتی به بندر دیگر رهسپار بودم، ملاقاتی با یکی از داعیه های مسیحی دست داد و پس از صحبت طولانی دستگیرم شد که مشارالیها مدتی طویل در یکی از شهرهای وطن که دارالسلطنه و قبه‌الاسلام‌اش می‌نامیم توقف داشته و بساط دعوت گسترده و به واسطه عیسوی ساختن چندین نفر از خانم‌های نجیبه ایران، کمک فاحشی به اداره دعوت کرده و دارای امتیازات مخصوص گشته بود. این زن در علوم لازمه دعوت، منتهای مهارت را دارا و علاوه چندین لسان را به کمال خوبی فرا گرفته و فارسی را چنان خوب حرف می‌زد که انسان خیال می‌کرد تولدش در محله سنگلج طهران و نشو و نمایش در حرمسرای یکی از بزرگان ایران شده. می‌گفت بعد از چندین سال که در مملکت شما یعنی ایران مانده و از حالات و سَکَنات ایرانیان اطلاعاتی کامل به دست آورده و حتی خود را در امور شخصی دمخور و معاشر با آنها کردم، همیشه در این خیال بودم که این ملت بدبخت با آن همه مزایای سابقه و شهرت و بزرگی که در ادوار سالِفه[۲] برای خود تحصیل کرده و با آن حِدّت ذهن[۳] و حُسن قریحه و توحید زبان و مذهبی که دارند، چگونه تا این درجه در تیه رذالت و جاده کسالت متوقف مانده و به حدی در بی‌خبری و نافهمی اسراف کرده‌اند که در همه این قرون اخیره در زیر بار مظالم جانگداز توقف کرده و با هر بدبختی که دل انسان را به درد می‌آورد ساخته‌اند؟ یعنی مالشان غارت و خونشان مباح و ناموسشان هتک و اطفالشان مقتول و مَذبوح می‌شود[۷] ابدأ بر روی خود نمی‌آورند. وقتی که من شداید احوال و مصائب این فرقه ستمدیده را در خاطر خود مجسم و متشکل می‌سازم به هیچوجه از گریه و ندبه خودداری نمی‌توانم. آخر نتیجه این بدبختی منجر به چه مصیبتی فاحش می‌شود؟ آیا این دستگاه مظالم و اداره تعدی تا به کی پایدار و برقرار می‌نماید و صبر و شکیبایی این مردم تا کدام نقطه می‌رسد؟ در جواب آن [بانوی] عالِم که تا این اندازه اظهار همدردی با ما می‌کرد، ... فقط همین [را] گفتم که جنس ایرانی بالطبیعه در فراگرفتن مزایای حسنه استعدادی کامل دارد و برای اثبات این مدعا همین بس که به مجردی که ایرانیان از این مملکت خراب بیرون رفته، در خارج رحل اقامت می‌افکنند، به زودی برای انتظام امور معاشی خود با یک غیرتی محسوس بذل مساعی کرده، و در بعض موارد از دیگران گوی سبقت را می‌ربایند؛ چنان که هزاران از ایشان در ممالکت مختلفه عالم پراکنده شده و می‌شوند، ولی چیزی که آنها را بدین روز سیاه نشانیده و نهال امید را از خرمن سعادتشان پراکنده، فقط همان ظلم و تطاول است که لاینقطع بر آنها وارد شده و ابدأ حس و حرکتی برای اصلاح امور معادی و معاشی باقی نگذاشته. وقتی که انسان برحسب استمرار، گرفتار ظلم‌های بی‌پایان بوده و ابداً اِنفِکاکی[۱] نداشته باشد، چگونه ممکن است که بتواند به کارهای خود بپردازد و کاری برای دین و دنیای خود کند؟ این بدبختان فقط باید منتهای کاری که کنند همین باشد که هرچه زودتر بتوانند ربقه[۲] خود را از بار ظلم و تعدی فارغ و اگر به اینکار خطیر موفق شدند، آن وقت ابواب سعادات دنیوی و اخروی بر آنها مفتوح گردیده و انوار شرافت بر ناصیه[۳] احوالشان خواهد تابید، وگرنه هزار خصایص طبیعی و میلیون‌ها مزایای ذاتی که داشته باشند برای رفع و دفع این همه مصائب کافی نتوان بود. آری، اگر کسی خوب در مسئله ایران غور و دقتی وافر کرده و جزئیات و کلیات را جداگانه بسنجد خواهد دید که مقدمه اصلاحات امور ما غیر از رفع و دفع ظلم چیزی نیست و هرکس غیر از این بگوید و علاجی دیگر تصویب کند خطای فاحش و اشتباه بیّن کرده. رفع و دفع استبداد هم در دست خود این بدبختان است ولی نمی‌فهمند. بهن آخر ای شما که خود را مظلوم می‌دانید! چه علت و جهتی برای گله و شکایت دارید وقتی که خودتان معاون ظلمه بوده و دسترنج خود را با نهایت عبودیت و فَدَویَت گِرد و به خدمت ظالم به واسطه قدرت و توانایی که خودتان به او داده‌اید خانمانتان را بر باد داده و شما را به ادنی[۵] درجه فلاکت می‌کشاند؟ و تاکنون هیچ تأمل نکرده‌اید که این دسترنج خودتان که هر روزه بل هر ساعت برای حصولش هزاران پستی و بلندی را درنوردیده و انواع زحمات و لطمات کشیده‌اید در کدام رشته خرج و صرف می‌شود؟ گویا اصلا طبیعت ایرانی مُتَلون[۶] و هر ساعت به رنگی مخصوص و طرحی معین منقلب می‌شود و بالمره استقامت آراء و اعتدال حواس از او سلب گردیده، به جایش تلوّن مزاج[۷] و تغییر مَشاعِر[۸] در قلب وی قرار گرفته است، وگرنه از هیچ ملت بی‌مدرکی نمی‌توان ترصّد داشت که از پیشامد ملل سابقه و امم حاضره عبرت‌های صحیحه نگرفته و احوال خود را مطابق با مقتضیات زمان نسازد. حالا نیز اگر باز بخواهیم کما فی‌السابق در همان ورطه غفلت و جهالت مانده، ابداً خود را از واقعات زمان بی‌خبر گذارده و هیچ فکری برای اصلاح حال خود نکنیم، لابد به زودی کار خراب و پل آن طرف آب است. امروزه سعادت ملت ایران منوط و متعلق به اعمال ایرانیان است که اگر چشم خود را باز کرده مقتضیات زمان را کما هو حَقّه فهمیده و درصدد حصول رفاه خود برآیند البته به زودی این مملکت از خطرات بزرگ نجات خواهد یافت. به هرحال کنون هم باز به ذکر نگارشات وارده از ایران می‌پردازیم. از کازرون چنین نوشته‌اند: بعد از آن که اندازه افتضاحات و درجه قبایح ما به حد افراط رسیده و هیچ بدبختی و شئامتی نمانده که رجال ما وارد نیاورده، در چند یوم قبل، حیدر بیگ کمارجی که همه نوع بلایا را بر خلق بدبخت کازرون وارد ساخت، با اتباع خود حرکت کرده و شهر را در حالی گذارد که هیچ خانه سالم و دست نخورده نمانده و هیچ مالی برای کسی باقی نیست. دکاکین یکسره غارت شده، اموال کلاً منهوب، بیوت تماماً مخروب، و کمتر کسی است که اخگر این آتش به دامانش نرسیده باشد. در تمام اطراف شهر و داخل آن یک وجب زمین سبزه‌زار باقی نمانده، و حال آنکه قبل از وقوع این بَلیّه،[۲] تمام حول و حوش و داخل شهر غرق سبزه بوده، تمام مزارع و مراتع خرم و رَیّان[۳] بودند. بدبختی این است که بعد از حرکت حیدربیگ، باز آتش آشوب برپا شده و بین خود اهالی نزاع درگرفته. آنهایی که خصم بیگ مشارالیه بودند درصدد آن برآمدند که موافقین و مؤالفین[۴] او را مجازات دهند و لاجرم باز معرکه از نو برپا گشت و گلوله آتشبار از هر جانب در کار بود و چندی هم مناقشه طول کشید تا آن که صولت‌نظام نامی از طرف ایالت فارس به نیابت حکومت اینجا برقرار گردید. شب‌هنگامی [که] وارد شده به مجرد ورود خود صدای طبل و شیپور[۵] و بوق و کرنا بلند کرده، خودش مراسم تبریک ورود خود را به نَهجی[۶] شایان به عمل آورد. این شخص از قرار مسموع در سابق هم نایب‌الحکومه کازرون بوده و به واسطه عدم موافقت با اهالی اخراجش کرده بودند. تاکنون هم که دو سه روز از ورودش گذشته غیر از همان عملی که در فوق ذکر شد هیچگونه کفایت و درایت از وجود مبارکش ظاهر نگشته است (و من نمی‌شنوم بوی خوش از این اوضاع). هر قدر من در شدت و حِدّت آن بلایای وارده بر کازرون بَسط مقال[۷] دهم عُشری از اعشار[۸] آن را از عهده برنخواهم آمد. تصور کنید جمعی مردم تنگدست که آذوقه یک هفته را مشکل است داشته باشند بغتتأ گرفتار گلوله تفنگ گشته و در خانه خود محصور گردیده، نه راه فرار، نه پای گریز داشته باشند و در منازل خود محبوس مانده و به آب چاه و غذاهای غیرمأکول[۱] به سر ببرند و هر ساعت در اضطراب باشند که چه وقت تفنگچیان وحشی درب خانه‌های آنها را شکسته، داخل شوند و رجالشان را به هلاکت رسانیده، نساء[۳] را مهتوک العصمه[۴] ساخته، هرچه اموال به دستشان آید غارت و یغما کنند. باز هم این حالت بالنسبه [از] بعضی‌های دیگر بهتر بود، زیرا که اغلب خانه‌ها سنگر همان تفنگچیان بی‌رحم شده و هرچه اموال در آنها بود برای خود می‌بردند و هرچه خرابکاری می‌خواستند می‌کردند و به علاوه هر روزه مبلغی کلی از صاحبخانه جبراً اخذ کرده، بیچاره را زیر بار قرض هنگفت می‌انداختند. متجاوز از ۱۰۰ نفر اهالی کازرون در این گیرودار به قتل رسیده‌اند و غالب آنها از بدبختانی بوده‌اند که بالمرّه در هیچ خیر و شرّی داخل نبوده‌اند و بیشتر از ۳۰۰ الی ۴۰۰ خانه عرصه غارت و چپاول گردید، مبالغ جسیم[۵] خسارت بر مردم وارد گشته که مشکل است بتوانند در عرض بیست سال دیگر جبران آن را بنمایند. به عقیده من اهالی کازرون باید کسی را غیر از خودشان ملامت نکنند، زیرا که از بس جهالت بیخ ریش‌شان گرفته، خودشان تیشه بر ریشه خود زده، آلت‌دست مفسدین شده و می‌شوند. باری، بعد از حرکت حیدربیگ، اهالی اینجا به هیئت اجتماع، تلگرافی به طهران مخابره کرده، از بلایای وارده بر خودشان شاکی گردیدند، و به قول خود، [حق][۶] خود را مطالبه کردند. به سایر نقاط، مثل بوشهر و شیراز هم مخابراتی چند کرده، استمداد و استعانت از همشهری‌های خودشان در آن سامان کردند ولابداً از اقدامات غیورانه آنها خبری و اثری به ظهور نرسیده (برنیاید ز کشتگان آواز). آنها چقدر کودن باید باشند که از این مردم بی‌حس و بی‌حرکت، متوقع اصلاح امورات خودشان شده و چشمداشت آن را دارند که اینها در احقاق حق آنها بذل اقدامی کنند. دو روز قبل، جواب تلگراف کازرونیان از طهران رسیده، به مجرد ورودش خواجه ابراهیم کلانتر امر کرد طبّالخانه به کار افتاده، غریو کوس و کَرنا و بوق و طبل گوش فلک را کر کرد و یک حرکات عَنیف[۷] می‌کردند که هر منصفی اقرار می‌کرد این بدبختان، درجهالت اسراف کرده و هر افتضاحاتی بر آنها وارد آید کمال استحقاق دارند. بعد از آن همه ذلت و خواری و ننگ و عاری که از کمارجیان بر ایشان رخ داد هر عاقلی را گمان چنین بود که دیگر گِرد اینگونه مزخرفات نخواهند گشت و از بی‌قاعدگی‌های سابقه دست خواهند کشید، ولی بی‌عاری نگذارد این خیال درست آید. به هر جهت حرکات‌شان مانند حرکات دهلویان در زمان نادرشاه بود که پس از آن که نادر بر شهرشان استیلا پیدا کرده و آن قتل عام مشهور و حریق معروف را برپا کرد، شب دیگر اهالی دهلی از غایت بی‌دردی در رقاص‌خانه‌های خود همان واقعات نو را ظاهر ساخته و خود را خوشحال می‌ساختند. تلگراف مزبور تقریباً به این مضمون بود که: جناب وزیر اعظم! چنان که شفاهاً حضور جناب اشرف سپهسالار اعظم (مترجم گوید ظاهراً مقصود از حضرت مستطاب اشرف افخم اکرم امیربهادر جنگ می‌باشد) به شما امر کردیم می‌بایست اسباب رفاهیت اهالی کازرون را فراهم کرده باشید. از وزیر اعظم نیز تلگرافی در ذیل آن بود که به جناب سردار فیروز امر شده، احقاق نماید و هر چه که نتوانست انجام بدهد موکول و محول به عهده جناب جلالت‌مآب اجل اکرم اشراف قواماً للعزه و الاجلال نظاماً للشوکه و الاقبال (!) آقای حاجی آصف‌الدوله دام اقباله و اجلاله است که با آن کفایت خدادادی که دارند، رشته این امور را از هم بگسلانند. تقریباً دو تلگراف مزبور به آن مضمون بود، دیگر خدا می‌داند در آتیه چه بشود. فقط حالا این همه عیش و نشاط و سروری که این مردم دارند منوط به حُسن کفایت و یُمن ولایت و کمال بصیرت و وفور عدالت حضرت ایالت جلیله طال الله بقاه و عزّ نصره می‌باشد و امیدواریم که این فقره حکومتشان بهتر از فقرات سابقه باشد و برخلاف مامضی[۱]، موجب تشکرات مردم و باعث سربلندی شخص شخیص و نفس نفیس خودشان گردد. آمین آمین یا رب العالمین (!!!) انتهی. از بندر بوشهر می‌نویسند: خوب است در احوال این صفحات نظری انداخته و اوضاع ما را که بدتر از همه چیز است به نظر بیاورید. نمی‌دانید که به چه نحو جهالت و استبداد دست به هم داده و این خطه را قرین چه نوع پریشانی ساخته‌اند. اگر کسی بخواهد حالات جاریه در دوره آقا محمدخان را علناً مشاهده نماید، خوب است به این اطراف قدم رنجه کرده و به عینه همان اوضاع پرشَئامت[۲] را ببیند، یعنی جهالت عمومی همان نوع، و درجه مظالم همانقدر یا بلکه بیشتر می‌باشد. در تشریح احوال این جماعت بدبخت، هر لفظ مؤکدی را استعمال کنید هنوز کما هو حَقّه[۳] از عهده آن عمل بیرون نیامده و نمی‌توانید چنان که باید و شاید وصفش کنید؛ به همین اکتفا کنید که این جمع بیچارگان از شدت جهالت و بطالتی که گردنگیرشان شده، کمال خوشنودی دارند که بحمد الله از لطف عامل فساد در حالت خود توقف کرده و مذلت تازه و مصیبت جدیدی بر آنها وارد نیامده است!! خوشنودی و مسرت عمده ایشان همین است که تا می‌توانند به حرف‌های بی‌معنی و کارهای یُغنی و لایغنی[۴] کوشیده و اگر خیلی ترقی کنند فقط به بدگویی و غیبت یکدیگر پرداخته تا آنجایی که مَقدِرت[۵] و توانایی‌شان کار می‌کند به تشریح قبایح یکدیگر فروگذار نکرده. کمتر مجلسی است که تشکیل یابد و به ذکر صادرات افعال قبیحه و واردات احوال وقیحه ایشان اختتام نپذیرد، کاش به همین اکتفا کرده و آنقدر در جاده غفلت مشی[۶] نمی‌کردند. بزرگترین آنها که خودشان را عقل کل و داخل در صراط آدمیت می‌دانند غیر از جمع زَخارف[۱] دنیوی و داعیه‌های بیجا و تکبر بی‌معنی کاری ندارند، و حال آن که تاکنون نفهمیده و نمی‌فهمند که آیا وجود انسان در این عالم دارای حقوق و امتیازات مخصوصه معینه می‌باشد یا خیر؟ چه کنند بیچارگان از فرط جهالت، دیگر قوه درک حقوق را دارا نبوده و به واسطه آن نخوت بیجایی که جهالت در مغزهای جُهّال[۲] جا می‌دهد، که نمی‌خواهند بفهمند که اگر وجود حقوق نمی‌بود، هر آینه انتظام عالم به اختلالی عجیب مبدل می‌گشت. این مردان زن‌مانند ما، بی رو درواستی ننگ عالم نسانیت و از حیوانات ضاره پست‌تر و زبون‌تر می‌باشند. لچک[۳] زنان ژاپونی بر سر آن کسان ناکس باد که برای خوش باش خودشان با منتهای قباحت، ظلم را بر عدل ترجیح داده، هرج و مرج را بهتر از وضع قانون می‌شمرند. اما حُسن کار در این است که همین تعلقات زنانه آنها هم به خرج اولیاءِ جور نرفته و همیشه اول کسانی که طعمه آتش بی‌قانونی می‌شوند همین گونه کسان هستند و گویا هیئت ظالمین یک زبان‌حالی مُضحک با آنها داشته و به ایشان می‌گویند: ای مردارخواران ایران! می‌دانیم از غایت ترس و رعبی که دارید و از آن تزویر زنانه که همیشه تعبیه کرده‌اید، این جور تعلقات پست را آلت تقرب خود نزد ما قرار داده‌اید، اما خاکتان بر سر، که جادوهای شما در وجود ما اثر نکرده و اولین کاری که می‌کنیم همان ایذاءِ شماست و بس. لابد آنهایی که این اوراق را می‌خوانند، از این بی‌حسی و بی‌حرکتی اهالی این صفحات در شگفت و حیرت فرو مانده و در شش در تعجب خواهند افتاد، ولی برای آن تعجب هیچ سبب و علتی تازه رخ نداده و این نتیجه را ما حالا از مقدمات سابقه می‌گیریم؛ یا به عبارت ساده، آن بی‌حسی، هیچ موجی جز جهالت تامه نداشته است. ما ابداً محق نیستیم که بر افعال مستبدین ایراد گرفته و هر روزه صفحات جراید محبوسه خودمان را از گله و شکایت پر کنیم، بلکه باید از جهالت افراد خودمان سخن رانده و به هر شکل و صورتی که امکان‌پذیر باشد، آن را متشکل و مجسم سازیم. باز هم می‌نویسند: مجاری امور اینجا به وصف واصف و مدح مادح نمی‌آید، یعنی اگر همه را بنویسیم شاید از اغراقات محسوب کنید و محل اعتنای خود ندانید، زیرا بالطبع انسان را حیرت دست می‌دهد که چگونه به این زودی چنین قلب ماهیتی رخ داده و انقلاب کلی به وقوع رسیده است. بلی، طبیعت بعضی وقت‌ها چیزهای شگفت را در عالم ظاهر می‌کند که اگر ابناءِ انسان قدری چشم خود را باز کرده و از آن وقوعات عبرتی گیرند خیلی به حالشان مفید و سودمند است. مثلا همان‌هایی که تا دیروز خود را مجاهد و سرباز مشروطیت محسوب کرده حالا از کثرت رعب و هراسی که به واسطه استیلاءِ استبداد در دل دارند چنان حالی به آنها رخ داده که از شنیدن اسم مشروطه ده فرسنگ می‌گریزند. واقعات شهری اینجا[۱] خیلی قابل ملاحظه است. اگرچه پلیس[۲] نیست ولی چون وجود دزد هم کمیاب است چندان دزدی نمی‌شود و به مجردی که یک نفر دزد پیدا شد آن وقت به واسطه عدم پلیس امکان دارد به جای صد نفر دزد کار کند. خارج شهر که اکنون ییلاق عمومی است، شبی نمی‌گذرد که یک دو فقره دزدی به وقوع نرسد و از حُسن مواظبت و یُمن کفایتی که رئیس پلیس یعنی جناب کدخدا به خرج داده و می‌دهد، صاحبان اموال پس از مرگ هم مسروقات خود را نمی‌بینند. بلی، از این هم خیلی باید شاکر باشند و گرنه باید مدتی زحمت‌های متواتر به خود راه داده و شاید تعارفاتی هم تقدیم کنند به خیال آن که زمانی خواهد آمد که اموالشان به دست آید و حال آن که نمی‌آید. خوش به حال آن ایرانیانی که یا از وطن خود مهاجرت کرده در خارجه رحل اقامت افکندند، یا به کلی با زندگی خداحافظی گفته، از این زندگانی متعفن خلاصی حاصل کردند، این حالت پر شئامت، در بندری رخ داده که می‌گویند آرام‌ترین قطعات ایران است. خدا به فریاد سایر جاها برسد. وقتی بنا باشد از صدر تا ذیل در بحر شهوترانی و خوشگذرانی تَکیُفات[۳] حیوانیه مغروق شده و ابداً از حال مردم خبری نداشته، از بام تا شام به شرب مدام و عیش تمام قیام کنند، معلوم است که مردم بدبختی که سعادت و شقاوت‌شان موکول به ید بی‌کفایتی آنان باشد به چه نحو زیست می‌کنند. از شاگرد آشپز تا نایب فراش هر یک، مستبدی تمام در عالم خود هستند و مبرهن است که معرض و مورد ابراز همه‌شان - یعنی اجراءِ استبدادشان - نباید غیر از رعایای بدبخت ایران باشد. به عینه در اینجا یک دستگاه آبدارخانه (که مرحوم ملکم خان همیشه از دستش فریاد می‌زد) برپا شده و همان حرکات و سکناتی که مشارالیه بدان دستگاه ملعونه منسوب می‌داشت تجسم پیدا کرد. دیروز بود یک نفر شیرازی که مبلغی از کلانتر شهر طلبکار بود مأمورین غِلاظ و شِداد[۴] او را گرفته به حضور آقای کلانتر برده و به بهانه این که نسبت به حضرت کلانتر بدگویی کرده فحش‌های بسیار خورده و بعد از آن محکوم به حبس گردیده، فقط پس از شفاعت‌های بسیار مرخص شد و معلوم است اگر چیزی از او نگیرند دیگر هیچ چیز هم حاصل نخواهد کرد. باز هم دیروز یک نفر از فَرّاش های اداره حکومت در بازار رفته یکی از کسبه محترم را بی‌احترامی کرده در حالتی که مبلغی هم بدو مدیون بوده و پس از آن که کاسب مشارالیه با نهایت احترام استیفاء[۶] طلب خود کرد فراش قَلاّش[۷] نزد ارباب خود سعایت کرده، بیچاره کاسب را بردند و بی‌هیچ تقصیر و گناه و بدون جزیی تحقیق و تفتیش به چوبش بسته و مجازات سختی به جهت نجابتش دادند و این واقعه در حالی به وقوع رسید که جماعت کسبه از غُره[۱] تا سَلخ[۲]، ناظر و واقف بر محاورات و مذاکرات طرفین بوده و ابداً به روی بزرگواری خود نیاوردند که چرا آن بدبخت بیگناه اینطور زیر تعدی رفته و بی‌هیچ جهت و سببی مورد ظلم بیّن گردد. از قراری که می‌گویند آن بیچاره را عزم مهاجرت از ایران در سر است. بلی، این هنوز از نتایج سحر می‌باشد. ما خیلی استحقاق ظلم داریم و در مقابل آن بی‌غیرتی و بی‌حسی و سکوت که برای خود قبول کرده‌ایم، هر قدر ما را ظلم کنند هنوز کم است؛ ولی چیزی که محل خوشنودی می‌باشد آن است که طبیعت و روزگار چندان با دستگاه‌های ظلم موافقت ندارد و اگر ما برای دفع و رفع استبداد سعی و مجاهدتی نکنیم، طبیعت این خدمت را برای ما خواهد کرد و به هرچه زودتر امکان باشد آن ورق منحوس را در هم خواهد پیچید. از شیراز مرقوم داشته‌اند: اینجا چیزهای مضحک دیده می‌شود، مثلاً بعضی‌ها که به کلی از مشروطه و عدالت اذیت و ضرری ندیده‌اند، از غایت آن رذالت و پستی که در وجودشان مُضمَر[۳] و مُحمَر[۴] گردیده است، دارند بی‌هیچ جهت و سببی بیّن به مشروطه‌خواهان بد گفته، درد بیکاری خود را به این کار شئامت‌آثار معالجه می‌کنند. رذالت را ملاحظه فرمایید که این بی‌انصافان نه در زمان مشروطه بد گذرانده و نه در عهد استبداد خوشگذرانی کرده‌اند، ولی معهذا از وفور پست‌فطرتی، فقط برای تملق بعضی مستبدان پست فطرت، به اینگونه اعمال قبیحه و افعال وقیحه اقدام ورزیده، اسم ایران را ملوّث و کثیف می‌کنند. امان از این کوری. ای کوران باطن! ما می‌دانیم شما نه در مشروطه وجودتان مثمر ثمری است و نه در استبداد منتج اثری، شما را جز بی‌عاری و مفت‌گویی نشاید و از وجودهای منحوستان چیزی غیر از بیکاری نیاید. چرا دیگر خود را به پست‌فطرتی عَلَّم ساخته و بیرق نامردی را تا آسمان افراشته‌اید؟ کجا شما جزءِ نظام عالم شده و در سعادت خود و ابناءِ وطن[۵] خودتان کمکی کرده‌اید؟ برای نامردی شما همین بس که تا یک ماه قبل به دست خود، تیشه بر ریشه مملکت زده و آلت دست دو نفر ظالم مستبد بی‌دین گردیده، چندین نفر از بی‌گناهان را به خون آغشته کردید. تشریح نافهمی شما را همین کفایت است که تا به حال ابداً از حقوق انسانی خبری نداشته و بالمرّه نمی‌فهمیدید که خداوند عالَم این همه مردم را عبث خلق نکرده و برای طعمه سگان آدم نیافریده. همین بی‌علمی و نابودی شما و امثال شما بود که بیشتر از نصف ایران را بی هیچ جنگ و جدالی صحیح، از دست ایرانیان درآورده و مزد جنگ کفار ساخت. همین بی‌غیرتی و عدم بیداری شما و امثال شما بود که حالا ایران به یک نهیب شمالی و جنوبی[۶] بند شده و ابداً نمی‌تواند جلو یک حرکت آنها بایستد. در هر عهد و زمان، شما مفتخوار و مفت‌گو مانده، همین قدر برای لاییدن[۱] و مفت‌گفتن زنده بوده‌اید. حیف از آن مملکت وسیع و عریضی که در دست شما افتاده و هر روز به واسطه حرکاتتان خراب‌تر از پیشتر نمی‌شود. باری، هیچ خبری تازه در اینجا نیست، روتر[۲] هم به دست نمی‌آید و معلوم نیست در طهران و تبریز چه می‌شود؟ شخصی از کاشان تلگراف کرده بود که عزم رفتن طهران داشتم ولی چون خیلی راه‌ها شاق می‌باشد، امکان نداشتم بروم. ظاهراً ملت جنبشی کرده‌اند، دستگاه وزارتی خوابیده، نه حکمی در کار است نه فرمانی، همه [جا] هرج و مرج است که رخ داده و می‌دهد، و ابدآ امیدی از حصول امنیت و رفاه نمی‌باشد. شهر آسوده و آرام است، یعنی کسی آشوب و اغتشاش نمی‌کند وگرنه مانع و رادعی در کار نیست. اگر صد نفر را کشته و به خون آغشته سازند و چندین خانه را در روز روشن غارت کنند، ابدأ بازپرسی در کار نیست. میرزا قاسم خان را که چندین سوار از کازرون گرفته به شهر آورده بود، پس از سه روز حبس با ده دوازده نفر به تبریز تبعید کردند ولی در راه از سوارها فرار کرده و شبانه خود را به قونسل‌خانه انگلیس کشانیده بالفعل در آنجاست تا بعد چه شود. **پاورقی‌ها:** [۱] جمع نائبه: مصیب‌ها [۲] لمحه بصر: چشم بر هم زدن [۳] جمع مکیده: مکرها و حیله‌ها [۴] یازدارنده [۵] بدبختی، نکبت [۶] عالی، اعلی، درجه یک [۷] وقع و عظم: ارزش و اهمیت [۱] علی .. و الاطلاق: به طور عموم و بدون استثناء [۲] هوشمند [۳] خریدن [۴] مراقبت [۵] طبقه متوسط الحال جامعه [۶] جمع طبع: سرشت‌ها [۷] خواسته شده، مورد انتظار [۱] مقبوض ید: دست بسته [۲] قوه مدرکه: نیروی ذهنی [۳] سیاست [۱] یک کلمه ناخوانا [۲] طعنه، سرزنش [۳] جمع خلف: بازماندگان [۴] جمع معرج و معراج: نردبان‌ها. در اینجا به معنی مدارج [۵] زیاده‌روی کردن [۱] کشیش زن [۲] ادوار سالفه: زمان‌های گذشته [۳] حدّت ذهن: هوشمندی [۴] توحید زبان: یگانگی زبان، زبان ملی (فارسی) [۵] بیابان بدون آب و علف [۶] در اصل: می‌آید [۷] سربریده، ذبح شده [۱] جدایی [۲] بند، کمند [۳] پیشانی، وجنات [۴] بندگی [۵] نازلترین [۶] گوناگون، رنگارنگ [۷] تلون مزاج: عدم ثبات عقیده [۸] احساسات [۱] کما هو حقه: چنان که سزاوار است. [۲] حادثه [۳] شاداب [۴] دوستداران [۵] در اصل: شیفود [۶] طریقی [۷] سخن و گفتار زیاد [۸] یک از صدها [۱] غیرمأکول: غیرخوردنی [۲] در اصل: آن [۳] زنان [۴] مهتوک العصمه: بی‌عصمت، دریدن پرده عصمت [۵] زیاد [۶] در اصل: احقاق [۷] زشت، ناشایست [۱] مامضی: آنچه گذشته [۲] بدبختی [۳] کما هو حقه: چنان که سزوار است. [۴] یغنی و لایغنی: بافایده و بیفایده [۵] توانایی [۶] راه رفتن [۱] جمع ژخرف: زینت‌ها، زیورها [۲] جمع جاهل: نادانان [۳] چارقد، روسری [۱] منظور، کلکته است که تحت مدیریت انگلیسی‌ها اداره می‌شد. [۲] همه جا در اصل: پولیس [۳] امیال، هوس‌ها [۴] غلاظ و شداد: تندخو و خشن [۵] مأمور انتظامی [۶] گرفتن مال یا حق خود از دیگری [۷] بی‌آبرو، مکار [۱] روز اول هر ماه قمری [۲] روز آخر هر ماه قمری [۳] پنهان گردیده [۴] ملتهب، گلگون [۵] ابناء وطن: هموطنان [۶] منظور از نهیب شمالی و جنوبی، تهدید روسیه و انگلستان است. [۱] هرزه‌گویی کردن [۲] احتمالا، منظور کسب خبر از خبرگزاری انگلیسی رویتر است.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1287
برهه تاریخی: استبداد صغیر و فتح تهران
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی
قالب کنش: بیانیه
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران
حاکم زمان: محمدعلی شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها