کنشگران / عالمان دینی
خلاصه
این سروده با ابراز ناامیدی از وضعیت مردم زمانه آغاز میشود و فقدان نشانههای مسلمانی، انسانیت و دینداری را در میان آنان بیان میکند. در ادامه، به غفلت عمومی از یاد خدا، بیتوجهی به آخرت و سرگرم شدن به امور دنیوی اشاره دارد. سپس به ریاکاری، نفاق، حرص و آز در روابط اجتماعی و دینی مردم میپردازد و آنان را به دلیل دوری از حقیقت دین و پیروی از هوای نفس نکوهش میکند. در پایان، با مناجات با خداوند، درخواست نجات از این وضعیت و بخشش گناهان را مطرح میکند و بر بیزاری خود از اعمال ناشایست تأکید میورزد.
متن کامل گزارش
نمیبینم درین مردم نشانی از مسلمانی
نمیبینم درین دلهای ویران رنگ آبادی
نمیبینم کسی آباد سازد خانه دل را
نمیبینم درین تنپروران پروای دانایی
نمیبینم نشان آدمیت در بنیآدم
نمیبینم درین صورتپرستان معنی انسان
نمیبینم درین پشمینهپوشان درد دینداری
نمیبینیم در اقلیم جهالت غیر معموری
نمیبینم کسی را درد دینی در ره طاعت
تو پنداری که رنگ صبغةالله نیست در مردم
تو پنداری که نشنیدند هرگز حرفی از مبدأ
تو پنداری حیات دل نفهمیدند این مردم
سراسر رنج بیپایان سراسر درد بیدرمان
همه از یاد حق غافل همه در کار حق کاهِل[۲]
همه در هیچ سرگردان همه در پیچ سرگشته
همه از باد پرمغزند همه از خویشتن نغزند
همه بر خویش آسایش همه بر غیر آلایش
نمیبینم درین جمع پریشان جز پریشانی
نمیبینم درین تنهای بیجان بوی انسانی
نمیبینم درین ویرانه منزل غیر ویرانی
نمیبینم درین بیدانشان باکی ز نادانی
نمیبینم در اجساد خلایق روح انسانی
نمیبینم درین بیباده مستان مست ربّانی
نمیبینم درین ایمانفروشان روح ایمانی
نمیبینم در ارکان عبادت غیر ویرانی
نمیبینم کسی را پیرو احکام ربّانی
تو پنداری که نشنیدند بویی از مسلمانی
تو پنداری خبرشان نیست هیچ از نَشْئه ثانی[۱]
تو پنداری دریشان نیست غیر از روح حیوانی
ندارد در دل و در جان یکی درد مسلمانی
همه مستغرق باطل همه در فانیای فانی
همه در راه بیراهی همه در تِیه[۳] حیرانی
همه سرهاست پرسودا همه دلهاست ظلمانی
فکنده بار بر خلق و گزیده خود تنآسایی
سری بینی پر از نخوت تهی از مغز اهلیت
به دل مست غرور از باده آمال بیحاصل
به روز اندر پی خوردن به شب اندیشه خفتن
نمیگویند هرگز حرفی از بَدو و معاد خود
نمیجویند سرّ کار کز بهر چهاند اینجا
چه میخواهد خدا زآوردن جانها بدین تنها
چه مقصود است از اِفنای[۲] ما در نَشئهُ اولی[۳]
چه آید بر سر جان چون رود بیرون ازین قالب
کجاییم و چراییم و چه باید کردمان اینجا
سرایت چون کَند از تن به سوی روح این اعمال
چه سان باید به دست آورد زاد[۵] آخرت اینجا
همه زین حرفها ابکَم[۶] همه اعمی[۷] از آن عالَم
برای بطن[۸] وفَرْج[۹] خویشهر یک مویبشکافند
درونشان پرنفاق و کین برون زینالعباد
دین به قول و دعوی و صورت خیار[۱۰] اهل اسلامند
همه یاران و اخوانند در ظاهر به یکدیگر
به یکدیگر چو بنشینند جز غیبت اگر کاری
گدایی را نمیشاید کند دعوای سلطانی
به سر خالی و پرغوغا ز باد کبر شیطانی
نه یکدم در غم مردن نه یک لحظه خداخوانی
نمیخوانند هرگز سطری از آیات قرآنی
چه میخواهند ز تعمیر و خراب این بنا بانی[۱]
کجا خواهیم رفت آخر ازین درکشته فانی
چه مطلوب است از احیای ما در نَشئه ثانی[۴]
چه آید بر سر تن چون فتد در قبر ظلمانی
چوتنفانیاستبهرچیستاینتکلیفجسمانی
چسان پیدا شود اجسام از اخلاق روحانی
که تا آنجا نباید لب گزیدن از پشیمانی
نمیدانند جز دنیی نمیبینند جز فانی
ولی در راه دین ابله ز گمراهی و نادانی
به باطن دشمن جان و به ظاهر دوست جانی
به فعل و معنی و سیرت یهود و گبر و نصرانی
ولی تا قتل همراهند بهر هیچ پنهانی
بودشان جستن عیب است بهر مجلس ثانی
به مجلس در کنند اظهار مهر و دوستی با هم
پر از شکاند وکبر وحرصوآزوبغض یکدیگر
همه از هم منافقتر همه از یکدگر بدتر
مُرایی[۱] در همه فعلی مُخادع[۲] در همه قولی
اگر زیشان یکی گاهی گزارد چند رکعت نَفْل[۴]
و گر روزی دهد یک پاره نانی به درویشی
ز اهلعلمشان بگذر خیارالناس[۵] را بگذار
نمیگویم که چونانند چون تو نیستی ز آنان
ره اسلام و رسم دین و آیین شریعت کُو؟
ازین دین بدآیینان صد استغفار و صد توبه
خداوندا نجاتی ده ز کالانعام[۶] نامردم
خدایا حشر نامردم چو با مردم نخواهی کرد
من ار چه خود ز آنانم به فعل زشت و وضع بد
به این اوضاع ناشایست راضی نیستم هرگز
خداوندا به حق آن که حُبّاش شرط ایمان است
به توحیدش ببخشایی گناهانش بیامرزی
ولی آن یک دم صحبت چوزندان است وزندانی
دروغ و حیله و مکر و خیانت جهل و نادانی
یکی را یک ادا نی کآید از وی بوی انسانی
مُراعِن[۳] در همه امری چه رحمانی چه شیطانی
به صد حیلت کند اظهار هر دم داغ پیشانی
به صد تقریر واگوید که دریایم چو درمانی
که ایشان خود چهبد باشندشرّالناسشان خوانی
همان بهتر که نشناسی، و خود دانی چو زآنانی
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
وزین آیین بیدینان پشیمانی پشیمانی
خواص بندگانت را قلیلی را که میدانی
همانا شرّ نامردم ز مردم دور گردانی
ولی خواهم به جان پیوسته معنای مسلمانی
وزین اعمال نابایست بیزارم تو میدانی
که ذیل[۷] عفو بر جرم و خطای فیض پوشانی
به مِهر چارده معصومش از اهوال برهانی[۸]
**پاورقیها:**
[۱] نَشئه ثانی: روز قیامت، زندگی اُخروی
[۲] تنبل
[۳] بیابان خشک و بیآب و علف
[۴] نَشئهُ اولی: زمان خلقت
[۵] توشه
[۶] لال، گنگ
[۷] کور، نابینا
[۸] شکم، معده
[۹] در اصل: قَرْح
[۱۰] برگزیدگان
[۱۱] ریاکار
[۱۲] خدعهکننده، فریبکار
[۱۳] بیملاحظه، بیپروا
[۱۴] نافله، عبادت مستحب
[۱۵] خیار الناس: برگزیدگان مردم
[۱۶] عوام، مانند چهارپایان
[۱۷] دامن
[۱۸] دیوان فیض (خطی)، ش ۲۴۷۳، برگ ۲۸ - ۳۰.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1090
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: شعر
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران