کنشگران / عالمان دینی
خلاصه
این متن با نکوهش صوفیان و حکما آغاز میشود و آنان را به دلیل عدم شناخت حق و پیروی از هوای نفس مورد انتقاد قرار میدهد. در ادامه، به نقد عقاید و اعمال صوفیان میپردازد و رقص و نغمهسرایی و ادعاهای واهی آنان را مذمت میکند. سپس، به مذمت حکما و فلاسفه میپردازد و آنان را به دلیل پیروی از فلاسفه یونانی و انکار معاد جسمانی و معراج پیامبر، از راه ائمه اطهار دور میداند. در پایان، بر اهمیت پیروی از اهل بیت و محبت و ولایت ائمه اطهار تأکید میکند و آن را تنها راه رستگاری و شناخت حق معرفی میکند.
متن کامل گزارش
به خون دیده نوشتیم بر در و دیوار مگیر اُنس به کس در جهان به غیر خدا فریب نرمی ابنای روزگار مخور همیشهدرغمخوابوخورندومنصبوجاه چو روز ظاهرشان پرصفا و نورانی همیشه در پی آزار یکدگر باشند تمام غرقه دریای حرص و طول اَمَل[۱] جمیع خسته و بیمار بهر سیم و زرند ز غایت طمع و حرص بهر بگرفتن خورند از سر جرأت حرام و از غفلت ز روی ذوق چنان میخورند مال حرام به گوششان نشود آشنا حکایت مرگ نمیشوند به مردن از آن جهت راضی چو غافلند ز دارالبقا[۳] از آن خوشدل جماعتی پی تسخیر ابلهان پوشند
که چشم مردمی از اهل روزگار مدار بکن اگر بتوانی ز خویش نیز کنار که هست نرمی ایشان به رنگ نرمی مار کنند مثل عروسان حجله، نقش و نگار درونشان چو شب تیرهرنگ تیره و تار حسد نموده شعار و نفاق کرده قرار همه مقید زنجیر موحه[۲] پندار دوای علتشان هست شربت دینار شوند دست سراپا به رنگ شاخ چنار نمیکنند لبی تر به آب استغفار که اشتران، علف سبز را به وقت بهار اگر کنی شب و روز نزدشان تکرار که کردهاند عمارت، درین شکسته حصار نشستهاند در این دیر بیدر و دیوار کلاه و خرقه و عرعر زنند همچو حمار
بکن اگر بتوانی ز خویش نیز کنار که هست نرمی ایشان به رنگ نرمی مار کنند مثل عروسان حجله، نقش و نگار درونشان چو شب تیرهرنگ تیره و تار حسد نموده شعار و نفاق کرده قرار همه مقید زنجیر موحه[۲] پندار دوای علتشان هست شربت دینار شوند دست سراپا به رنگ شاخ چنار نمیکنند لبی تر به آب استغفار که اشتران، علف سبز را به وقت بهار اگر کنی شب و روز نزدشان تکرار که کردهاند عمارت، درین شکسته حصار نشستهاند در این دیر بیدر و دیوار کلاه و خرقه و عرعر زنند همچو حمار
کشند آه ز بهر بتان لالهعذار بهانه کرده خدا بهر گرمی بازار به سر گواه بود ذات عالِمالاسرار از آن شدند مریدان مالک دینار به دین و مذهب و شرعش دگر نباشد کار به اتفاق ملک کافرند این فُجّار[۱] از آن کنند چو حلاج کفر خود اظهار زنند لاف انا الحق از آن جهت بسیار همین کم است ز آیین کفرشان زُنّار[۲] جهان چو موج و چودریاست خالق جبّار اگر تو مؤمنی او را ز مؤمنان مشمار بود ز درک بَصَر دور مُدرِکالابصار خداشناس ندارد در این سخن انکار که در شناخت کند او به عجز خود اقرار امید معرفت از غیر خودشناس مدار که کرده پیروی آل را شعار و دِثار[۴] که کرده کسب معارف ز رومی و عطار ز عارفان مدینه نمودهاند فرار زنند در ره دین سر مدام بر دیوار تمام بیخبرانِ شرع احمد مختار نمیروند به طرز ائمه اطهار
کنند رقص، چو آواز مطربان شنوند کنند نغمهسرایی چو مطربان اما به دل نباشدشان جز هوای کاکل و زلف ز راه دین طلب سیم و زر کنند این قوم به زعم فاسد ایشان کسی که واصل شد برو حرام ندانند هرچه بوده حرام هوای دار و انا الحق فتاده در سرشان ز روی جهل دم از وحدت وجود زنند زنند لاف خدایی به ذکر سبحانی به زعم باطل اینجاهلان حقنشناس کسی که صاحب این مذهب و عقیده بود منزه است ز فهم خرد لطیف خبیر بود خدای جهانآفرین عدیمالمثل[۳] خداشناس بود خودشناس حقطلبی خداشناس بود هر که خودشناس بود کسی شناخته خود را و خالق خود را خداشناس ندانی تو خانقاهی را تمام پیرو مصری و بصری و شامی چو کردهاند در شهر علم گم از جهل[۵] جمیع پیرو حلاج و بایزید و جنید ز جهل در همه عمر خویش در ره دین
که تا کنند الاغان اِنس را افسار نهید پنبه به گوش و کنید استغفار کنند دین خدا را به لعب و بازی خوار زنند چرخ پیایی چو اشتر عَصّار[۱] بود مُجاز پل عشق حضرت جبار نبوده است ز آیین حیدر کرار ز اهل دانش و بینش از آن کنند کنار حذر کنید از این قوم یا اولواالابصار ره ضلالت و سرمنزلش بود سَر دار
**مذمت حکما و فلاسفه**
جماعتی شده دور از در مدینه علم ز جهل گشته فلاطونی و ارسطویی شده مقلد بقراط و پیرو سقراط بود به مذهبشان بنده فاعل موجب کنند نفی غرض از خدا ز نادانی ز جهل، منکر حشر جسد چو گردیدند به دل نباشدشان ذرهای ز خوف خدا جهان به مذهب ایشان قدیم لم یزلی است چگونه لم یزلی صنع حق بود که دمی شوند منکر معراج مصطفی در جهل
نموده پیروی بوعلی و بهمنیار[۳] فتاده دور ز راه ائمه اطهار ز قول باقر و صادق نمودهاند فرار گمان کنند که حق نیست فاعل مختار شوند منکر تدبیر خالق جبار بری شدند ز ترس خدای جنّت و نار نمیکنند از آن از گناه استغفار کند تعجب از این قول عاقل هشیار نگشته است جدا از خدای لیل و نهار کنند نص صریح کتاب را انکار
به عقل ناقص خود اختراع دین کردند یقین که مذهب زشت حکیم یونانی به زعم باطل ایشان چو غافل از دینند بود تمامعیار آن کسی که به نزد خدا من استفاده علم از در مدینه کنم بود کتاب حدیث نبی اشاراتم مرا شفا و اشارات مصطفی کافی است بیا و حکمت حق از در مدینه طلب حدیث اهل مَلَط غالبش غلط باشد حذر نما ز کلام حکیم یونانی فریب ظاهر رنگین فلسفی نخوری طبیبجهلومرضهایدل،علیاستعلی نجات میطلبی از ابوعلی هیهات نجات کن طلب از آل مصطفی ای دل به تو نموده پیمبر درِ مدینه علم عجب مدار ز قولم که این طریقه من مدان طریق مرا اختراعی و حادث[۲] من اختیار نمودم به عقل صایب خویش رود درست طریقم به سوی خلد برین کلام صدق مرا کس نمیکند تصدیق
به دین و مذهب اسلامشان نباشد کار بود قبیحتر از کفر صاحب زُنّار کسی که فلسفه داند بود تمامعیار که هست پیروی آل مصطفاش شعار مرا به حکمت یونانیان نباشد کار شفای من شده قرآن خالق جبّار دگر مرا به افادات بوعلی است چه کار مرو به سوی ملط[۱] بهر فلسفه زنهار بود صحیح، حدیث ائمه اطهار که همچوسِحر وفسوندل از آنشودبیمار که هست باطن او پر ز زهر، همچون مار شفا طلب مکن ای دل ز بوعلی زنهار نجات چون ز مرض میدهد ترا، بیمار بود نجات تو در دین احمد مختار برو به سوی در و سر مزن تو بر دیوار بود طریقه سلمان و بوذر و عمار بود طریق شریفم طریق هشت و چهار[۳] طریق و مذهب و دین ائمه اطهار رود طریق مخالف به سوی دوزخ و نار مگر کسی که ز مستی، دلش شود هشیار
کلام حق مرا آن کسی کند تحسین کلام حق من از صبر، تلختر باشد بود کلام حق من ز شهد، شیرینتر حلاوت سخن من کجا کند ادراک جمال و حسن کلام مرا کسی بیند پسند خاطر شخصی بود نصایح من اگر تو طالب علم حقی و حکمت حق کنی اگر طلب حکمت حق ای سالک بهوش باش و مرو از پی هوای و هوس که دیو نفس تو همدست گشته با ابلیس محل امن ندان این جهان فانی را چو مرغ خانه، مقیم زمین چرا شدهای دلت که طایر قدس است از علایق دهر ترا پریدنِ با قدسیان بود ممکن ترا مشاهده حق اگر بود مطلب به چشم سر نتوانی خدای را دیدن طواف کعبه قرب است گر ترا مقصد مده ز دست رها جاده را و راست برو زدردوحرصوطمع،حالدلپریشاناست همیشه در پی تشخیص حال دل میباش ز یاد مرگ بده نفس خویش را جَلاب به خوف و خشیه بیا کن زمین دل را شخم بکن ز چشمه اخلاص آبیاری آن
که کرده [۱] از هوای نفس کنار ولی به کام کسی که ز حق، بود بیزار به کام و ذائقه عاقلان فکرمدار کسی که هست ز طول امل، دلش بیمار که دیده دل و جانش بری بود ز غبار که صدق و راستی او را بود شعار و دثار بهگوشهوشوخرد، بشنواز مناین اشعار مکن تو پیروی نفس شوم افسونکار بیا و گوهر ایمان خویش محکم دار که از کف تو ربایند این دُر شهوار برون فرست متاعت از این شکسته حصار اسیر خاک مذلت، تو خویش را مگذار چو ماکیان[۲] شده معراج او سر دیوار بیا و رشته غفلت ز بال خود، بردار بیا و پرده غفلت ز پیش دل بردار بیا به دیده دل بین تو متصل دیدار برون ز شارع خوف و رجا مرو زنهار مگیر یک سر مو جانب یمین و یسار[۳] بکن تو فکر علاجی ز بهر این بیمار دمی تونبض دل از دست خویشتن مگذار که گشته است در آن جمع خلطها بسیار در آن ز مهر خدا تخم تا توان میکار که تا به روز جزا حاصلت بود بسیار
چو هست منظر دل منزل محبت او چو نقد دل بودش سکه، غیر مِهر خدا نه هر که لاف محبت زند بود صادق به گوش هوش شنو آیه قُل إِن کُنتُم[۱] کسی محب حق است و حبیب حق، کورا مدان محبت حق را تو کار هرحلاج کسیکههستبهجهلوضلالتاومعروف مکن محبت حق را ز بایزید[۳] طلب ز رابعه[۶] طلب مِهر حق کنی هیهات بکن محبت حق را طلب ز مالک دین ز جوهری[۷] طلب گوهر محبت کن به کوی جوهریان روز بهر گوهر مِهر کسی که پیرو آل است جوهری باشد ز اهل قم طلب گوهر محبت کن جدا نمیشود از حب آل، مِهر خدا مرو تودر طلب مِهر حق به بلخ و به کُرخ[۹] بود نشان محبان حق، حیا و ادب
ز مهر غیر، در آن خانه ذرهای مگذار شمار قلب تو آن را و ناتمام عیار من از نشان محبان، ترا کنم اِخبار که کرده وصف محبان خود در آن غِفار[۲] بود متابعت مصطفی شعار و دِثار بود محبت حق، شیوة اولواالابصار امید معرفت و مهر حق ز وی، تو مدار که بایزیدِ ترا حَشر[۴] میکند قهار[۵] کمال، چون طلبی از زنان نقصانکار عبث مکن طلب آن را ز مالک دینار عبث مکن طلب آن را ز شیخک عطار[۸] مکن ز مُهره فروشش طلب تو در بازار که در بساط دلش نیست جز دُرِ شهوار طلب مکن تو ز شامی و رومیش زنهار تو چشم مِهر حق از اهل مصر وبصره مدار برو به سوی نجف بهر این در شهوار امید مهر حق از اهل رقص و نغمه مدار
مدان ز مهر خدا چرخ خانقاهی را تو لاف مهر مزن یا بده رضا به قضا شوی سرآمد آفاق در محبت حق رسی چو خضر، به سرچشمه حیات یقین به تاج عزّ و شرف سربلند تا کردی سرت به افسر عزت بلند کی گردد شود گشوده به رویت دری ز خلوت انس خشوع و نیت اخلاص روح اعمال است ریا و سُمعه[۱] بود زهر در مزاج عمل رواق دل که بود جایگاه یاد خدا مکن تو یاد خدا را دمی ز دل بیرون به غیر یاد خدا هرچه در دلت گذرد اسیر کاکل و زلف بُتان مکن خود را خیال سبزه خط را برون کن از خاطر مده به کلبه دل راه زلف و کاکل را ز دیده تا بتوانی بگیر گوهر اشک دلا به دانه اشکی بیا قناعت کن ز پی بود طمع دانه را مصیبت دام فریب ظاهر خال و خط بتان نخوری بود امانت حق مرغ دل نگهدارش دگر به دختر رز دست آرزو نکشی نشسته بر سر راهت اجل، سِنان[۲] بر کف ترا تنعم و لذت اگر بود مطلب اگر تو جرعهای از مهر حق بیاشامی
که رقص میکند او در هوای روی نگار ز سینه وسوسههای چرا و چون بردار زنی اگر گل تسلیم بر سر دستار به باد پای توکل اگر شوی تو سوار کلاه عُجب و تکبر بیا ز سر بردار ز سر برون نکنی تا علاقه دستار اگر مراقبه سازی شعار و ذکر دثار عمل چو دور شد از روح طاعتش مشمار بیا و یک سر مو زین دو در عمل مگذار در آن تو راه مده یاد غیر را زنهار که تا برو ننشیند ز یاد غیر، غبار مرض شناس تو آن را و صحتش مشمار که روزگار شود بر تو تیره چون شب تار صفای آینه دل بده ازین زنگار که خانه تیره شود، دود چون شود بسیار که روز حَشر بود این متاع را بازار ترا به دانه خالیبتان نباشد کار فریب دانه خال بتان مخور زنهار که دام و دانه بود در زمین چهره یار ز دام پرخطر زلف یار لالهعذار اگر به پای تو افتند شاهدان بهار ببر پناه به دارالامان استغفار تو جام شربتی از مهر و ذکر حق به کف آر شوی ز لذت پرآفت جهان بیزار
اگرچه در چمن دهر از کشاکش چرخ ز مهر، یک سر و گردن بلندتر گشتم به تاج مِهر علی سربلند گردیم ز شوق مهر علی آمده به چرخ، افلاک به رنگ قنبر و سلمان ز روی صدق و صفا دمی اگر نزد دم ز مهر او خورشید زمانه خاک مذلت بریزدش بر سر محبتش نه همین واجب است بر انسان به مهر او چو عقیق یمن بود معروف علی که خوانده رسول خداش خیر بشر نماز و روزه و حج کسی نشد مقبول
چو خاک راه شدم پایکوب هر خس و خار
زدم به سر، چو گل مدح حیدر کرار
ز آسمان گذرد گر سرم، عجب مشمار ز مهر او شده سرگرم ثابت و سیار کمر به بندگیش بستهاند لیل و نهار به جای نور کند خاک بر سرش حَبّار[۱] ز مهر او نزند دم اگر نسیم بهار شده محبت او فرض بر جبال و بحار بَرند دست به دستش ز گرمی بازار درو کسی که شک آورد، گشت از کفار مگر به مهر علی و ائمه اطهار[۲]
**پاورقیها:**
[۱] آرزو
[۲] الهام کننده
[۳] آخرت
[۱] جمع فاجر: تبهکاران، گنهکاران
[۲] کمربند یا شالی که غیرمسلمانان برای تمایز با مسلمانان بر کمر میبستند.
[۳] بینظیر
[۴] روپوش، لباسی که روی لباسهای دیگر پوشند.
[۵] مصرع در اصل چنین است.
[۱] عَصّار: کسی که از دانههای روغنی، روغن میگیرد.
[۲] پسران بدکار.
[۳] ابوالحسن بهمنیار ابن مرزبان (وفات: ۳۵۸ق)، فیلسوف و از شاگردان معروف ابنسینا. وی از زردشتیان آذربایجان بود و نزد ابنسینا تقرب داشت. کتاب المباحثات ابنسینا عمدتاً سوالات بهمنیار و جوابهای ابنسینا است. از آثار او کتاب التحصیل در منطق و طبیعیات و الهیات و کتاب فی مراتب الوجود است.
[۱] اشاره به مکتب فلسفی مَلَطی (منسوب به شهر ملط واقع در ایونیه در غرب ترکیه امروزی)، در سده ششم قبل از میلاد است. افکار فلاسفه ملطی بیشتر طبیعی بود تا مابعدالطبیعی و لذا آنان میکوشیدند تا مادهالمواد جهان را کشف کنند.
[۲] پدید آمده، به وجود آمده، مقابل قدیم
[۳] منظور، مذهب دوازده امامی است.
[۱] یک کلمه جا افتاده
[۲] تیرهای از پرندگان و مرغان خانگی
[۳] یمین و یسار: راست و چپ
[۱] اشاره به آیه شریفه ۳۱ سوره مبارکه آلعمران است که میفرماید: بگو (ای پیامبر): اگر خدا را دوست میدارید، مرا پیروی کنید تا خدا شما را دوست دارد و گناهتان را ببخشد و خدا آمرزنده و مهربان است.
[۲] از القاب خداوند. بسیار آمرزنده
[۳] منظور، بایزید بسطامی (وفات: ۲۶۱ یا ۲۶۴ق)، از مشایخ بزرگ صوفیه و از مشهورترین عرفای ایران است.
[۴] حشر کردن: گرد آوردن مردم در یکجا در قیامت
[۵] از القاب خداوند: نیرومند
[۶] رابعه عَدَویه، مکنی به امالخیر (قرن ۲ق)، از زنان عارف و زاهد بسیار معروف
[۷] جواهرفروش
[۸] منظور، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ق)، نویسنده و شاعر صوفی مشرب ایران است.
[۹] از شهرهای قدیمی افغانستان در نزدیکی هرات.
[۱] انجام کار نیک برای آن که به گوش مردم برسد. ریاکاری
[۲] نیزه
[۱] مرکب و جوهرفروش
[۲] ملا محمدطاهر قمی، مونس الابرار؛ در رد صوفیان، به کوشش محمدرضا ارجمند، در: میراث اسلامی ایران؛ دفتر دوم، ص ۴۲۷ - ۴۳۲.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1091
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: عموم مسلمانان