کنشگران / عالمان دینی
خلاصه

متن با تعریف «عرف» آغاز می‌شود که به معنای دستورات اجتماعی است که مردم بر خود لازم می‌دانند و مخالفت با آن را قبیح می‌شمارند. سپس به تفاوت میان شرع و سلطنت می‌پردازد؛ سلطنت را مسئول اصلاح امور دنیوی و نظام معیشت افراد می‌داند که از عقول جزئی صادر می‌شود و ممکن است خطا کند، در حالی که شرع را اصلاح‌کننده امور دنیا و آخرت و صادر شده از عقول کلیه و معصوم از خطا معرفی می‌کند. نسبت سلطنت به شرع را مانند نسبت بدن به روح یا بنده به خواجه تشبیه می‌کند که گاه مطیع و گاه نافرمان است. در ادامه، مراتب حکام (عقل، شرع، طبع، عادت و عرف) را از نظر شرافت و فضیلت بررسی می‌کند و عقل را شریف‌ترین و فاضل‌ترین می‌داند که مبدأ همه خیرات و کمالات است. در نهایت، حکمت تسلط این حکام بر انسان را توضیح می‌دهد و هدف اصلی آفرینش انسان را ترقی نفس ناطقه و رسیدن به کمال می‌داند که بدن ابزاری برای آن است. همچنین، نقش طبع در محافظت از بدن و نقش عرف در معاونت و تصرف در پیروی از احکام را بیان می‌کند و اشاره دارد که حتی دشمنان (اشقیاء) نیز می‌توانند در تکمیل سعادت نیک‌بختان نقش داشته باشند.

متن کامل گزارش
در شناخت عرف عرف، دستوری است که عامه مردمان در میان خود وضع کرده باشند و بر خود لازم و واجب ساخته که به آن عمل نمایند، و مخالفت آن را قبیح شمرند، هر چند عمل به آن، ناملایم طبع و دشوار باشد. هر یک در مخالفت آن از سرزنش دیگری اندیشد، و این دستور مختلف می‌باشد به اختلاف ازمنه و بلاد و طوایف. گاه موافق عقل و شرع و طبع می‌باشد و گاه نه؛ گاه مقبول مردم فهمیده می‌باشد و گاه نه. آنچه موافق آن سه و مقبول این فرقه نباشد، التزام آن حماقت است مگر آن که از باب تقیه و خوف ضرر باشد. و عرف اگر مشتمل بر غلبه و استیلا باشد، آن را سلطنت خوانند. و هر اجتماعی را ناچار است از سلطنتی تا جمعیت[۱] ایشان نظام گیرد، و اسباب تعیش[۲] ایشان انتظام پذیرد. و فرق میان شرع و سلطنت آن است که سلطنت، اصلاح جمعیت نفوس جزئیه و نظام اسباب معیشت ایشان می‌کند تا در دنیا باشند و بس، و آن از نفوس جزئیه صادر می‌شود که خطا بر ایشان رواست؛ و شرع، اصلاح جمعیت کل و نظام مجموع دنیا و آخرت با هم با بقای صلاح هر یک در هر یک [است]؛ پس ناچار به یاد جماعت دهد که ایشان را بازگشت به عالمی بالاتر از این عالم خواهد بود که باقی و جاوید باشد، و آن که سعادت حقیقی آن است، و آن که آن حاصل نمی‌شود مگر به گردانیدن رغبت از شهوات و لذات این جهان؛ پس تمییز[۳] کند میان کارهایی که در آخرت سودمند باشد و کارهایی که در آنجا سود ندهد یا ضرر رساند و به مثوبات[۴] آن امیدوار گرداند، و به عقوبات این بیم کند. و این صادر نمی‌تواند شد مگر از عقول کلیه کامله که معصوم‌اند از خطا و زلل[۱]. پس افعال سلطنت ناتمام است و به شرع تمام تواند شد، و افعال شرع تمام است و محتاج به سلطنت نیست، و باز نفع اکثر امور سلطنت از ذات امور بیرون است و نفع امور شرع در ذات او داخل. مثلاً سلطنت امر به تجمل می‌کند برای نظر ناظران که ذات متجمل بیرون‌اند، و شرع امر به نماز و روزه می‌فرماید که نفعش به نمازکننده و روزه‌دارنده می‌رسد. و بالجمله نسبت سلطنت به شرع به منزله بدن است روح را، و به منزله بنده است خواجه را؛ گاه سخن او شنود و فرمان برد و گاه نه؛ گاه سلطنت شرع را فرمان بَرد و احکام شرع را انقیاد نماید. ظاهر عالَم که مُلک است منقاد باطن عالم شود که ملکوت است. محسوسات در سایه معقولات در آیند و اجزاء به جانب کل حرکت نمایند، و رغبت در باقیات صالحات پدید شود، و زهد در فانیاتِ هالکات[۲] به حصول، پیوندد، و راحت از مؤذیات[۳] حاصل گردد، و خیرات به عادات مکتسَب گردد، و هر روز که بر آدمی گذرد بهتر از روز پیش باشد او را. پس حق تعالی روز به روز بندگان را هدایت کند و نصرت دهد و توفیق بخشد، خصوصاً پادشاهی را که رعیت را بر انقیاد شرع داشته و خود نیز انقیاد نموده و گاه باشد که بدین سبب بر دل آن پادشاه از انوار ملکوت آن مقدار نازل شود که دلش به آن نشأت[۴] بینا شود و او را شوق تشبّه به روحانیت به درجات عالیه رسانده تا چنان که در این نشأت پادشاه است، در آن نشأت نیز پادشاه باشد؛ چرا، که [عمل] او باعث هدایت جمعی کثیر از رعیت شده، پس ناچار روحانیت او را از روحانیات هر یک از ایشان، پیوسته اثرها و مددها رسد و هرگاه سلطنت فرمان شرع نبرد، حواس امیر می‌شوند بر عقول، و ملکوت مسخر مُلک گردد، و خضوع و انقیاد سافل[۵]، عالی را روی در زوال نهد و رغبت در فانیات پدید آید، و هر روز که بر آدمی می‌گذرد بدتر از روز پیش باشد او را. پس حق تعالی روز به روز بندگان را فروگذارد و هدایت و نصرت از ایشان بازگیرد؛ و بالجمله، خلاف اموری که اولاً مذکور شد رو نماید. نعوذ بالله من ذلک. در بیان مراتب حکام در شرف و فضیلت شک نیست که عقل و شرع، شریف‌تر و فاضل‌ترند از سایر حکّام. باز ازین دو، عقل، افضل و اعظم و اشرف است، هرگاه کامل باشد؛ چه، به عقل توان شناخت حقیقت هر یک از ایشان را، به او تمییز توان کرد بعضی را از بعض. اگر عقل نبودی، شرع نیز شناخته نشدی و در حقیقت عقل، شرعی است در درون آدمی، همچنان که شرع، عقلی است از برون او، و گرامی‌ترین نعمتی که حق - سبحانه و تعالی- کرامت فرموده بندگان را، عقل است؛ چرا، که اوست مایه زندگی و پایه بندگی، و از اوست فهم و دانش و به اوست حفظ و بینش، راه توحید را به روشنایی او توان دید و به درجات عالیه به هدایت او توان رسید. و بالجمله، مبدأ همه خیرات و منشأ جمیع کمالات، عقل است و بعد از عقل و شرع، در شرافت و فضیلت، طبع و عادت است؛ چه، طبع و عادت تربیت بدن می‌کند و عقل و شرع تربیت روح. و مخفی نیست که بدن از برای خدمت روح آفریده شده. پس هر آینه عقل و شرع، افضل خواهد بود از طبع و عادت. و نسبت طبع به عادت، مثل نسبت شرع است به عقل. همانا عادت، طبعی است از بیرون؛ همچنان که عقل و شرع مدد یکدیگر می‌کنند و از یکدیگر قوّت می‌گیرند تا هر یک به دیگری کامل و تمام می‌شود، همچنین طبع و عادت نیز مدد یکدیگر می‌کنند و از یکدیگر قوّت می‌گیرند تا به حدی که گویی یک چیز می‌شوند. و عرف از اینها همه پست‌تر است و با این پستی، حکم بر همه می‌کند و بر همه غالب و مستولی است. در اکثر مردمان، هر یک از عقل و شرع، امر به متابعت او می‌کنند مادامی که مخالفت نکند با قوانین ایشان، و چون مخالفت نماید، از او اجتناب باید کرد، مگر آن که از روی تقیه و بیم ضرر، همراهی باید کرد. در بیان حکمت تسلط این حکام بر آدمی بدان که غایت اصلی از آفرینش، انسان آن است که نفس ناطقه او آهسته آهسته ترقی کند و به کمالی برسد که لایق اوست. و بدن به جهت آن آفریده شده که آلتی باشد نفس را در تحصیل آن کمال؛ و منت‌های آن کمال، آن است که بداند و بشناسد هستی را همچنان که هست، و فراهم آورد جمیع موجودات را در نفس خود، و جمع کند همه کاینات را در عالَم خویش. جمعیتی از شایبه تفرقه مبرا، و احدیتی از زنگ کثرت معرا؛ و از این جهت است که ایزد متعال در نهاد او از اصول عوالم سه‌گانه، اعنی[۱] عقل و خیال و حس، مثالی گذاشته و از هر یک از اینها به جهت او نصیبی ارزانی داشته، تا این که روز به روز هر یک از اعضا و قوا را به جای خود به کار فرماید و رفته رفته اَخسّ[۲] را مسخر اشرف[۳] نماید، و آخرالامر چنان شود که از گریبان همه کاینات سر بَرزند، و از او هر چه از هر کدام سر زند، سر زند، و در حقیقت جان آسمان و زمین و روح جمیع موجودات، بالا و پایین گردد، و این نه جای تعجب است؛ چه، حقیقت انسان با وجود وحدت و بساطت، کمال جامعیت دارد به حیثیتی که مشتمل بر اصول موجودات عالَم کون و فساد - اعنی حیوان و نباتات و جماد - هست، و کار هر یک از اینها از او صادر می‌شود، پس چرا نتواند بود که در سلوک راه خدای عزوجل هرگاه بر صراط مستقیم سایر[۴] باشد به جایی رسد که جامعیتش ازین بیشتر و شمولش از این زیادتر شود؟ و پوشیده نیست که به پیروی عقل و شرع، به این مقام عالی توان رسید و به دستیاری علم و عمل، این خلعت زیبا توان پوشید. و حکمت تسلط طبع بر آدمی، آن است که در این، خدمت بدن کند و بنیه را محافظت نماید تا روح در آن به آسایش تصرف تواند کرد. پس هر چه منافی و مخالف بود، دور اندازد و هر چه ملایم و موافق باشد، به خود نزدیک سازد، و این به مددکاری عادت از پیش تواند رفت و به دستیاری اخلاق پسندیده که از او به حصول پیوندد، آسان تواند شد. و فایده تسلط عرف بر آدمی، آن است که معاونت و تصرف او کند در پیروی سایر احکام؛ چه، اگر لجام عرف نبودی، مرکب بدن خود سرکشی و اتباع شهوات، آسان بودی و استغراق در لذات فانی که منافی مقصد اصلی است، روز به روز زیاده شدی. مثلاً اگرچه مردمان از غیبتِ غیبت‌کنندگان و تجسس عیب‌جویان، ایمن بودندی و از سرزنش اکفاء[۵] و اقران[۶] باک نداشتندی، خود را از اعمال قبیحه و ملکات مهلکه چندان محافظت نکردندی، و مواظب بر طاعات و عبادات همچنان که باید نشدندی. و از این معلوم تواند کرد که اشقیاء[۱] در تکمیل سعداء[۲] مدخلی عظیم دارند، و مردمان را از دشمنان، نفع‌ها می‌رسد که از دوستان نتواند رسید[۳]. **پاورقی‌ها:** [۱] آرامش، آسودگی [۲] زندگی خوش [۳] جداسازی [۴] پاداش‌ها [۱] لغزش [۲] فاینات هالکات: امور فانی نابود شونده [۳] ناراحتی‌ها، مضرات [۴] حیات، زندگی [۵] فرومایه [۶] «آئینه شاهی»، در: بقا و زوال دولت.... ص ۲۳۷ - ۲۳۹؛ ده رساله، ص ۱۶۰ - ۱۶۲. [۱] یعنی؛ منظورم این است که [۲] خوارتر [۳] شریف‌تر [۴] جاری، رونده [۵] جمع کفو: همنوعان [۶] جمع قرن: نزدیکان [۱] جمع شقی: بدبختان [۲] جمع سعید: نیک‌بختان [۳] همان، ص ۲۴۱ - ۲۴۳
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1066
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: رساله
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: عموم مسلمانان

موضوعات و دسته‌بندی‌ها