متن با تقسیم علما به سه دسته آغاز میشود: علمای ظاهر، علمای باطن و علمای جامع ظاهر و باطن. علمای ظاهر به چراغی تشبیه شدهاند که خود را میسوزانند و دیگران را روشن میکنند، اما اغلب دین را به دنیا میفروشند و صلاحیت رهبری حقیقی را ندارند. علمای باطن به ستارهای تشبیه شدهاند که نورشان از خودشان فراتر نمیرود و به تنهایی نمیتوانند رهبری کنند. علمای جامع ظاهر و باطن به آفتاب تشبیه شدهاند که عالمی را روشن میکنند و سزاوار رهبری هستند، اما مورد طعن و آزار علمای ظاهر قرار میگیرند. در ادامه، دو عیب اصلی که باعث بدنامی علمای جامع میشود، بیان شده است: یکی سخنان بلند و ذوقی آنها که ظاهر کفرآمیز دارد و توسط اهل بطالت دستاویز میشود، و دیگری سوءاستفاده برخی افراد از ظاهر این بزرگان برای کسب جاه و مقام. سپس، بر وجوب تبلیغ احکام شرع و سنن اهلبیت توسط کسانی که توانایی آن را دارند، تأکید شده و ترک این وظیفه را موجب شرمندگی در دنیا و آخرت دانسته است. در ادامه، به تجربه شخصی نویسنده در مواجهه با شاه صفی و سپس شاه عباس دوم اشاره شده است. نویسنده ابتدا پیشنهاد شاه صفی برای حضور در دربار را به دلیل وجود علمای ظاهر و حفظ آزادگی رد میکند. اما پس از دریافت نامه از شاه عباس دوم، با وجود تردید و میل به عزلت، به دلیل وظیفه شرعی و عقلی و با استناد به آیات قرآن و احادیث، تصمیم به همکاری میگیرد. در نهایت، متن به موانع و مخالفتهایی که از سوی علمای ظاهر و فضلفروشان در مسیر ترویج دین و اقامه جمعه و جماعات ایجاد شده، میپردازد و این مخالفتها را ناشی از حسادت، حب ریاست و عدم فهم صحیح دین میداند. نویسنده در پایان، به تجربیات و معرفتهایی که در این مسیر کسب کرده اشاره میکند و هدف از نگارش این رساله را رسوا کردن کسانی میداند که با طعن بر مشایخ دین، اهل ایمان را به حیرت میاندازند.