کنشگران / عالمان دینی
محمدتقی بهار (ملک الشعرا)
شاعر
خلاصه

این قصیده با ستایش از مظفرالدین شاه و عدل او آغاز می‌شود که با صدور فرمان مشروطیت، کشور ایران را آباد کرده و اتحاد دولت و ملت را به ارمغان آورده است. شاعر، دولت و ملت را به دو دست و بازوی شاه تشبیه می‌کند که با همکاری یکدیگر، کارها را پیش می‌برند و معتقد است که دولت و دین توأمان هستند. در ادامه، به اهمیت عدل و قانون در پایداری مُلک اشاره می‌کند و از شاه می‌خواهد که با عدالت‌گستری، دست ستم را کوتاه کند. سپس، با اشاره به تاریخ باستانی ایران و پادشاهان عادل، عدل مظفرالدین شاه را با عدل انوشیروان مقایسه می‌کند و او را به رعایت حال مردم و رفع ستم فرامی‌خواند. در بخش پایانی، با اشاره به مرگ مظفرالدین شاه و جانشینی فرزندش، از او می‌خواهد که راه پدر را در عدالت‌گستری ادامه دهد و با آبیاری درخت مُلک با آب عدل و دانش، آن را از آسیب ستمگران حفظ کند. قصیده با تأکید بر این نکته که «اَلمُلکُ لایَسدومُ مَع الظُّلم» و توصیه به شاه برای رعایت عدل و سخاوت به پایان می‌رسد.

متن کامل گزارش
کشور ایران ز عدل شاه مظفر عدل مَلِک مُلک را فزود و بیاراست پادشه دادگر مظفر دین شاه کرد به نام ایزد این مَلِک سَرّه [۱] کاری انجمن عدل را به مُلک بیاراست مجلسی آراست کاندرو ز همه مُلک خواست به هم اتحاد دولت و ملت کشور آباد شد به نیروی ملت یاری داور به عدل شاه قرین شد گویی ناید همی ز دست تهی کار مردی کز نیروی دو دست برومند زان دو یکی را اگر ببندی بر پشت دولت و ملت دو دست و بازوی شاهند یک به دگر کارها همی بگشایند دولت و ملت چو هر دو دست به هم داد دولت و دین هر دو توأمند ولیکن مادر باید که پرورد پسر خویش مُلک تبه گردد از تطاول [۲] سلطان مَلِکی کاور است عدل و قانون در دست راست چنان چون بزرگ کشور ایران نیست شگفتی گر این چنین بود این مُلک بنگر کاین مُلک باستانی از آغاز رونقی از نو گرفت و زینتی از سر روز فزون باد عدل شاه مظفر خسرو روشن دل عدالت گستر تا سَرّه گردید کار کشور و لشکر دست ستم را ببست و پای ستمگر انجمن آیند بخردان هنرور تا بنمایند خیر مُلک وی از شر ملت منصور شد به یاری کشور دولت و ملت از آن شدند توانگر آری در این سخن به خُردی منگر باز گشاید هزار سد سکندر مرد به یک دست عاجز آید و مضطر شاه مر این هر دو راگرامی پیکر گر نشکیبد یکی ز یاری دیگر پای به دامن کشد عدوی سبکسر این دو پسر راست عدل و قانون مادر قانون باید که مُلک یابد زیور دهکده ویران شود ز جور کدیور [۳] سر بفرازد همی به برج دو پیکر کاین همه دارد ز فرّ شاه فلک فرّ دست به دندان مخای و بیهُده مگذر جایگه عدل و داد بود نه زیدر مُلک کیومرث بود و کشور جمشید این بُوَد آن کشوری که داد به کاوس طوس سپهبد درو فَراشته رایت نامه هر یک بخوان و کرده هر یک زاد پیمبر به گاه دولت کسری گفت بزادم به عهد خسرو عادل مدحت نوشیروان نگفته بدین قول تا که شوند این ملوک دولت اسلام شکر خداوند را که خسرو ایران منظری از عدل بس بلند برافراشت جای منوچهر بود و بُنگه نوذر طوق و نگین و سَریر و یاره [۴] و افسر رستم دستان در او گماشته لشکر وین سخنان مرا به بازی مشمَر فخر همی کرد ازین قضیه پیمبر بنگر کاین گفته خود چه دارد در بر بلکه نَبی عدل راست مدحت گستر زین سخن او به عدل، قاصد و رهبر نسیک نیوشید این کلام مُشَهَّر [۵] ظلم در افتاد از آن فراشته منظر عدل انوشیروان اگر نشنودی رو رو یک ره ببین به نامه و دفتر وانگه بنگر به عدل این مَلِک راد احسنت ای پادشاه مملکت آرای تو غم مردم همی خوری به شب و روز مُلک تو شاها یکی عروس نکوروست یک چند این خوبرو عروس نوآیین عدل تو با دیبّه و پَرَند مُلوَّن [۶] لیک دریغا که روزگار بنگذاشت بر سر و بر افسر [۷] تو خاک فرو بیخت مویه کند بر تو خسروانی دیهیم اخترت از آسمان مُلک برون شد بودی یک چند گاه غمخور این خلق بر تو مقدّر بُد این قضا ز خداوند ملک بماندی و زی [۸] بهشت بر اندی عدل انوشیروان به یاد میاور احسنت ای خسرو رعیت پرور غمخور تو کیست؟ پادشاه گروگر کاو را جز عدل و داد نبود شوهر داشت به سر بر یکی پلاسین معجّر [۹] آمد و برداشت این پلاس مُقَیَّر [۱۰] کز تو رسد مُلک را طِراز [۱۱] دیگر این فلکِ باژگون که خاکش بر سر ناله کند بر تو شهریاری افسر از ستم آسمان و کینه اختر رفتی و زینان یکی نبودی غمخور کس نچخیده [۱۲] است با قضای مقدّر مَلِک چرا ماندی ای بهشتی منظر تّفت [۱۳] براندی ازین کهن شده مَعبّر [۱۴] جامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر بار خدای و امیر و سید و سرور دریا گر شد فرو، برآمد گوهر بر اثر آن خدایگان مظفر ایزد پاداش داد خواهد بی‌مَر [۱۵] گرت به عقبی خدای باید یاور فرّ و بهی جوی ازین همایون محضر ای به تو مُلک پدر پسنده و در خور بود چو آراسته یکی شَجّر [۱۶] تر آبی دروی روان به طعم چو شکّر بر دهد، آری، چو شد درخت تناور کاخی از عدل بر نهادی و آنگاه قومی بینم به سوگواریت ای شاه رفتی و پور تو شد برین گره خلق ماه اگر شد نهان، عیان شد خورشید شاها اینک تویی نشسته بر اورنگ داد همی ده که دادگر ملکان را یاور شو خلق را به داد، به دنیا محضر کنکاش محضریست همایون مُلک پدر را ز عدل و داد کن آباد شاها دانی که مُلک ایران زین پیش بود به گردش ز عدل کَنده یکی جوی زان پس چیدند ازو بسی بر امید شاخه کشید این درخت تا گه [۱۷] کسری زان پس گه گاهی این درخت برومند تا که درین زشت روزگار ستردند چندان کز آن گَشَّنْ [۱۸] درخت به جا ماند و آنگه آسیب تند باد حوادث کآمد فرخنده باغبانی پیروز آبی انگیخته ز چشمه حیوان آبی بر باد داده خرمن بیداد آبی عدلش به نام خوانده خردمند آبی از رهگذار دانش و بینش آب روان کرد و خود برفت و از این نخل آب ازو برمگیر گرش بباید ، و آن گاه از چرخ خواست کردن سر بر خسته همی شد ز تیشه فِتَن و شر جور و ستبداد [۱۹] شاخ و برگش یک سر شاخی فرسوده و شکسته و لاغر خواست فکندش ناگهان ز بُن اندر ناگه و آورد آب رفته به فَرْغَر [۲۰] آبی آمیخته به شربت کوثر آبی آتش زده به کِشت ستمگر آبسی آزادیش ستوده هُشیوَر [۲۱] برد سوی آن درخت دهقان پرور شاخی و برگی دمید ناقص و ابتر شاخ برومند و برگ خرم و اَخضّر [۲۲] آب همی ده به کشور از کرم و داد جانب خاور هم از کرم نظری کن نشگفت ار به شوند از نظر تو سوی خَبوشان [۲۳] یکی ببین که نیوشی [۲۴] بنگر تا مستمند و گریان بینی گفت حکیم این گَرُه نهال خدایند تا به هم اندر نیوفتند [۲۵] و نخوشند [۲۶] بُکَّمَر چندی نظر بر ایشان و آنگاه مُلک درختی‌ست نغز [۲۷] و ریشه او عدل شاه کجا سوی عدل و داد گراید و آتش برزن به دشمن از دم خنجر ای ز تو فرّ و بهای خسرو خاور کز نظر آفتاب سنگ شود زر ناله چندین هزار مادر و دختر شوهر و زن را به فُرقّت [۲۸] زن و شوهر و استم [۲۹] استمگران چو بادی صَرْصَر [۳۰] یک نظر ای باغبان بر ایشان بُگَمَر [۳۱] میوه شیرین چن [۳۲] و شکوفه احمَر [۳۳] ریشه قوی دار کز درخت چنی بر بازگراید بدو عنایت داور گوید اَلمُلکُ لایَسدومُ مَع الظُّلم [۳۴] اآنکه خدایش بسی ستوده ز هر در قول پیمبر به کار بند و میازار عدل و سخا و توان ودانش بگزین گفتم مدح تو با طریقی مطبوع گر چه هم اندر غزل توانم گفتن لیک نگویم به ویژه اکنون‌کز شعر نشگفت ار حکمت آید از سخن من خاطر مور ضعیف و پشّهُ لاغر تا که جهانت شود دو رویه مسخّر مر همه را نیست این طریقه میسّر غمزه مردم فریب و چشم فُسونگر حکمت جویند نی گزاف و گَر و فر [۳۵] کز سنگ آید همه زلال مُقَطَّر [۳۶] **پاورقی‌ها:** [۱] سره: درست، سره کردن:کار خوب و بجا انجام دادن [۲] دست درازی [۳] کدخدا [۴] یاره: دستبند [۵] مشهور [۶] دیبه(دیبا)وپرند:نوعی‌پارچه‌ابریشمی‌معمولارنگین [۷] تاج [۸] به سوی، به جانب [۹] پلاسین معجر: روسری پارچه‌ای ضخیم [۱۰] قیر اندود [۱۱] طراز: زینت [۱۲] چخیدن: مبارزه کردن [۱۳] ناراحتی [۱۴] محل عبور،گذرگاه [۱۵] بی مر: بی حساب [۱۶] درخت [۱۷] زمان [۱۸] تنومند [۱۹] استبداد [۲۰] آبگیر [۲۱] هوشیار [۲۲] سبز [۲۳] ولایت قوچان، که آن هنگام از طرف ترکمانان و خوانین سرحدی تعدیات زیادی نسبت به رعایای سرحدی می‌شد. [۲۴] بشنوی [۲۵] نیفتادن: درگیر نشدن [۲۶] خوشیدن: خشکیدن [۲۷] خوب و شاداب [۲۸] جدایی [۲۹] ستم [۳۰] باد سخت و سرد [۳۱] نظر... بگمَر: نظر بینداز [۳۲] فعل امر چیدن [۳۳] سرخ [۳۴] حکومت با ستمگری دوام ندارد. [۳۵] کرّ و فرّ: جلال و شکوه [۳۶] قطره قطره چکیده
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1285
برهه تاریخی: نهضت مشروطه
زبان اصلی: فارسی
نوع کنش: بیانیه عمومی
قالب کنش: بیانیه
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: ملت ایران، مظفرالدین شاه قاجار
حاکم زمان: مظفرالدین شاه قاجار

موضوعات و دسته‌بندی‌ها