کنشگران / عالمان دینی
محمدعلی حزین لاهیجی
شاعر
خلاصه
این مثنوی با خطاب به پادشاهی فرخندهخو آغاز میشود و او را به رعایت دین و پیروی از راه نیکوکاری فرامیخواند. در ادامه، بر اهمیت مشورت با دانایان و خردورزان، پرهیز از افراد فرومایه و خودستا، و دوری از لافزنی و ادعاهای بیاساس تأکید میکند. سپس، پادشاه را به نرمی با دوستان و سختی با دشمنان، ریشهکن کردن سنگدلی و پذیرش پند ناصحان دعوت میکند. در بخش پایانی، به پادشاه هشدار میدهد که از آسایش خود در برابر رنج فقیران بپرهیزد، از ستمکاران دوری کند و از آه مظلومان بترسد، چرا که عدل و کرم بهترین لذتها هستند و نام نیک از انسان باقی میماند.
متن کامل گزارش
دمی گوش بگشا به فرخندهگوی آلا ای جهاندار فرخندهخوی
که خلقی گراید به دین ملوک نخستین نکو گیر راه سلوک
غم پیروان خور به دنبال خویش جهاندار باید پسندیده کیش
مبادا که باشی، دلیل ضلال[۲] قَلاووز[۱] راهی بیندیش حال
ز روشندلانِ شناسنده پرس و گر خود ندانی، ز داننده پرس
تن تیره سِفله[۳] گو خوار[۴] باش خِرَدپروران را خریدار باش
ز دانشپژوهان باهوش و رای بپرور دل و عقل مشکلگشای
ز مغز خرد سر گرانبار کن به تدبیر سنجیدگان کار کن
که طبل تهی به ز بیمغز سر سبکسر نیاید به کار ای پسر
که یک مرد دانا به از عالمی به روشنروانی برآور دمی
که بیخار نبوَد گل و ضَیمَران[۵] نظر کن در احوال دانشوران
بود در میان، پای بیگانهای به هر فرقه در دیر و بتخانهای[۶]
فراخ است پهنای میدان لاف به هر خُم[۱] که بینی بود دُرد[۲] و صاف
کُنَد از تو داننده، پهلو تهی چو دعویگران را شماری نهی
چرا گوهر آید برون از صدف؟ به جایی که باشد رواج خَزَف[۳]
فلاطون شدی لافی[۴] خیرهسر به دعوی میسّر بُدی گر هنر
نگردد هماورد دریای ژرف فرومایهای گر بدزدد دو حرف
عیان است پیش نظرهای تند[۶] نهان تیغ[۵] مصریّ و چوبین کُند
چو خواهی نماند پس پرده شک فریبنده دنیاست سنگ محک
عیار حریفان به خوی و خصال بگیر ای نکورای عبرت سِگال
به سیرت بسی کم ز گاو و خرند به صورت همه آدمی پیکرند
نکوخواه را تلخ باشد سُخُن تُرُشرو، ز پند سخن، گو مکن
کهبادوستنرماستوباخصمسخت بَرَد گوی مِهر آن فروزندهبخت
که سنگ درشت است نِشتر[۸] شکن رگ و ریشه قَسوَت[۷] از دل بکن
چو باران رحمت به بنیاد کوه نگیرد به تو پند حکمتپژوه
پذیرای حق از دل پاک باش به پیش دم ناصحان خاک باش
به گِردت فقیران بیساز و برگ بهراحتچه خُسبی[۹] اَبا[۱۰] تاجوتَرگ[۱۱]
شکم بیطعام و گلوگاه خشک به موئینه پنهان، چو در نافه مُشک
تنآسایی خلق یزدان، طلب مجو راحت از برگ[۱] و ساز طرب
نبندی چو ظالم به خَمّ کمند بباید دل از مُلک و اقبال کند
که بازو گشاید تبهکار شوم؟ چه رونق بماند در آن مرز و بوم
درختی که خار است بارش، مکار مکن پرورش سِفله را زینهار
ز بیداد ظالم پَژولیده[۳] حال به دیوان شاهنشه بیهَمال[۲]
تو چون داد[۴] ندهی خدا میدهد بنالد که سلطان سزا میدهد
بود از تو چون از میان داد رفت به مُلک تو هرجا که بیداد رفت
ز آه ضعیفان حذرناک باش دل عاجزان برنتابد خراش
حذر کن ز افغان دلهای تنگ مترس از غریو هِژَبران[۵] جنگ
که بیخت[۶] کَنَد آن نکوهیدهخوی مشو سُخره دشمن دوستروی
زبون است سودش، زیانش سُتُرگ شبانی که نازد به چنگال گرگ
چه لذّت فزونتر ز عدل و کرم؟ نپیچی به لذّات نفس دُژَم[۷]
خُنُک[۸] آن که جوید سرانجام نیک[۹] رود مرد و مانَد بجا نام نیک
**پاورقیها:**
[۱] واژهای ترکی به معنی راهنما، بلد
[۲] دلیل ضلال: رهنما به گمراهی
[۳] فرومایه، پست
[۴] در اصل: خار
[۵] ریحان
[۶] در اصل: میخانهای
[۱] ظروف سفالی بزرگتر از خمره
[۲] ناخالصیها و مواد تهنشین شده مایعات، به ویژه شراب، مقابل صاف
[۳] خر مُهره
[۴] خودستا
[۵] شمشیر
[۶] در اصل: کند
[۷] سنگدلی
[۸] نوعی کارد نوکتیز که برای شکافتن گوشت، دمل، یا زخم به کار میرود.
[۹] بخوابی
[۱۰] با
[۱۱] کلاهخُود
[۱] آذوقه
[۲] بیهمال: بینظیر
[۳] پریشان
[۴] عدل
[۵] پهلوانان، مردان دلاور
[۶] بیخ: دومان، نسل
[۷] آشفته و خشمگین
[۸] خوش به حال
[۹] تاریخ و سفرنامه حزین لاهیجی، ص ۲۲۶ - ۲۲۸؛ دیوان حزین لاهیجی، ص ۵۵۴ - ۵۵۶.
اطلاعات تکمیلی
زمان وقوع: 1132
برهه تاریخی: استقرار حکومت صفویان
زبان اصلی: فارسی
قالب کنش: مثنوی
کنشگران و ذینفعان
مخاطب کنش: پادشاهان صفوی